Warsaw - 17, I hear you say I have to change. I can not change. Of course I turn and you're not there.*

*The same way


چندروزه که باید ظرفارو بشورم. تمشک های زیادی خوردم. مربای تمشک درست کردم. هفت هشت قسمت خانه ی سبز دیدم. یه بطری شراب تونسی بسیار متوسط الحال دارم . گیلاس ش رو نمی شورم. احساسم مبتنی بر اینه که وجود حشره توی آشپزخونه تقصیر کاهش دوز داروم بوده. به لحاظ مالی عفب افتادم. چونکه اون گهی که توی سینه م در اومده من رو داره می چاپه. حتی تخم مرغ پخته رو خرد کردم ریختم لای تمشک و خیار و گوجه فرنگی خوردم. نمی دونستم با تمشک ها چیکار کنم. اون سه هفته ای که روزی شیش نوبت راست می کردم بهش گفتم خوشت نیاد اینا علامت خوبی نیست. (سلام پدرام ژان) .می گه دو سال رو در یک سال بخون. موندم چرا پروژه ی سال سوم رو امسال برداشتم. چندروزه باید گزارش بنویسم بدم دست استاد پروژه. پریشب توی ترام گفت خوب می شه اگه سه شنبه بری پیش یارو گزارش رو بدی ها. محترمانه. 

دیشب با مادر گرامی می چتیدیم گفت چقدر چرت و پرت می گی ؟ مغزم راست کرد. گفتم نا مفهومم؟ گفت آره. الکی می خندی. بی ربط جواب می دی. توی دلم گفتم انا لله . بگا رفتم پدرام ژان. از ژله متنفرم. روزی یه پاکت می خورم. توی ژله ی هلو تمشک ریختم. صبح بهش گفتم یه استخر نزدیک پیدا کن. گفت منم می خوام بیام شنا. توی دلم گفتم عمرا. دلم یکسره کرده بادوم زمینی می خواد. گفت دخترمون چشمای تورو داشته باشه. گفتم حالا چشمای مامانت رو داشته بهتره که. کُس گویی ازم خوب بر میاد. 

سر قضیه ی لالمونی گرفتن اخیرم نشست باهام حرف زد. گفت من قسم می خورم ریجکتت نکنم. من بی شعور نیستم. من باهاس بدونم تو چه بلایی سرت میاد. من قرار نیست بشینم تماشا کنم. گفتم بله ، بله، خب، آفرین. توی دلم گفتم عمرا. گفتم ولی من نمی تونم. نمی خوام این ریختی منو ببینی. ولی هی بلند می گفتم بهت می گم. باهات حرف می زنم. نمی مونم خونه. چقد کُس پروندم. جاش باید ظرف می شستم. بورانی بادمجون رو ریختم توی سطل. یه ایمیل زدم به زن دایی جان گفتم دهنت رو اگه چفت می کنی باهات مشاوره پزشکی دارم. قسم بقراط خورده. لابد حرف توی دهنش می مونه. انشالله. می گفتن بریم اسلواکی. بریم اسلواکی چیکار واقعا؟ من حالم از بریم یه جایی بهم می خوره. 

یکی از گلدون ها بعلت بی آبی در غیبت من مرده. دیروز باش صحبت کردم. گفتم ببین صابخونه یه ماه دیگه میاد تورو می بینه، منو می گاد. آب رو کوفت کن ما رو نگا. امروز یه دسته از برگاش هلفتی ریخت روم. خوابیده بودم. بالای تخت آویزونه. ساعت چهار بود. پاشدم دیدم نصف روز رفته. خدارو شکر. 

پریشب رفتم مغازه با یارو کلی سر یه جنسی لهستانی صحبت کردم. خیلی حس خوبی بود. حتی مزه هم پروندم. سرد شده ولی شوفاژ های ساختمون خاموشه. روی فندکم نوشته شاهزاده ی من. روش عکس یه قورباغه س که تاج روی سرشه.