اومد رید توی مخ ما حالا هم داره چمدون می بنده بره.نمی دونم باهاس ازش خوشم بیاد یا باید زودتر می زدم زیر چونه ش. 
توی دومین رستوران معروف ورشو نشستیم، اسمش پُلکا ست، من منتظر رون شنیتسلی خوک ام هستم که توی این رستوران مزه ی ماه شب چارده میده. پن کیک و سس قارچ رو هل می ده می گه بخور. می گم نمی خوام. می گه چرا نمی خوای؟ بعد از هفت روز که روزی هفتادبار گفته بکن، نکن، بخور، نخور، نشور، بخر، بردار، بذار، بخون، پاشو، بخواب، و الخ... می گم چون نمی خوام. سر تکون می ده به قاعده ی همه این هفته که اینقدر عصبانی م  کرده بود که شب تولدم تا صبح نشستم بغل ایزاک مون گریه کردم ازش عذرخواستم. روز اول سال نو بیدار شده بودم، ساعت 3 ظهر بود. چشمام قد شلغم شده بود. مامان زنگ زد از خونه ی ایزاک مون زدم بیرون راه افتادم سمت خیابون اصلی داد میزدم که دیوونه م کرده. گفتم اینطور شده ، اونطور شده. اینقد داد زدم که دستم به گوشی یخ زد. از اون روز دیگه حالم ازش بهم خورد. خیلی هم بهم خورد. اول بار که حالم رو بهم زد اون شب قبل از تولدم بود که رفتم پنیر بخرم کیک درست کنم وقتی رسیدم داشت از مامان می پرسید این قرص ها چیه و مامان اینقد مفصل توضیح می داد که پیچیدم توی دستشویی. نشستم روی توالت. گفتم گریه نکن. داد نزن. هیچی نگو. انگار نشنیدی. بعدا با مامان دعوا کردم. گفتم ایران بودم ازت شکایت می کردم. راست گفتم. حق نداشت. صدبار عذر خواست. ریده بود. دوباره. مثه سالهای قبل. هربار گفته بود من نمی دونستم واست مهمه. گفتم درک. ولی اون شبی که رید به ایزاکمون و تولد من بود و شب سال نو بود و من مثه بز نیگاش کرده بود روی دلم موند. وقتی قهوه می خوردیم بهش گفتم بیخود ریده. توجیه میاورد. گفتم بیخود ریده. هیچی نگفت. مسافر و مهمون و این حرفا بود منم زیاد پا پی نشدم. ولی ریخت پن کیک ها عذابم می داد. باز گفت چرا نیم خوای؟ گفتم چون نمی خوام. هی از اون فارسی بود و از من انگلیسی. نم یتونه بشینه سر میز آدم فارسی نفهم به من گیر فارسی بده. گفت خب. گفتم دیگه حل شد این قضیه؟ دوباره گیر نمی دی؟ گفت پس واسه چی سفارش دادی؟ گفتم من سفارش ندادم و دیگه نمی خوام در موردش حرف بزنم. گفت بده این ایزاک بخوره. فارسی گفت. بیشتر عصبانی شدم. به همون انگلیسی گفتم بچه نیست، بخواد می خوره. گشنه نمی مونه. سرش رو کرد توی خوراک کلم. ایزاک مون سرش رو کرد توی گوشیش. زل زدم به سقف. یشمی و طلایی بود. روش گل های درشت لاله کشیده بودن. گفتم من از یشمی و طلایی خوشم میاد. خسته بودم. یادم افتاد به 5 روزی که برای کریسمس خونه ی اقوام آقا بودیم. روی سرشون حلوا حلوا بودم. شب کریسمس که همه واسه هم آرزو می کردن و تبریک می گفتن و نون و شراب می خوردن مادرش اومد سراغم گفت من رو مادر خودت بدون توی لهستان. بعد زد زیر گریه. من هم اشکم در اومد. گفتم مادرمی اینجا. بغلش کردم. باباش اومد گفت من دختر ندارم ولی تو دختر منی اینم خونه ی توئه. اینقدر این یه هفته توی گوشم خوند که اوضاع ایران بده و درست رو زود تموم کن و چرا لهستانی رو مثه بلبل یاد نگرفتی و هربار ایزاکمون گفت این بخدا نبوغ صادر کرده اینقد یاد گرفته که همه چی می فهمه و می تونه کاراش رو بکنه و فلان و بیسار که به بابا گفتم من اصن ول می کنم میام ایران میرم سر یه کاری حالا که اوضاع اینقدر خرابه. بابا ی بیچاره م سرخ شده بود که اوضاع ِچی خرابه؟ من گفتم می تونم پول درس ت رو بدم و می دم. نمی دونم. زل زده بودم به شوفاژ که گرمه و لازم نیست توی خونه مثل پارسال سگ لرز بزنم و گفته بودم شماها همتون به من دروغ می گین. اگه سخته بگید برگردم. گفت پاشو برو مشاور، دکتر. پول می فرستم که مغزت سالم باشه، چرت و پلا می گی. روی کاناپه ی نیم متری م مچاله شدم پتو ی بچگی م رو کشیدم روم جدول ِ نسیم دوستی حل کردم تا صبح شه. یادم رفته بود اسم بازیگره چی هست. آخرش در اومد نیکو خردمند. گفتم خاک تو سرت چجوری اسم این یادت رفت؟ جر خورده همه چی.