سی اُمِ فروردین ِ سه سال قبل به سلوچ گفتم بریم قهوه بخوریم. محل کارش نزدیک کافه موسیقی بود. قرار شد همونجا همدیگه رو ببینیم. فکر می کنم وقتی مشغولِ پارک کردن ماشین بودم دیدمش. قبل از اون سی فروردین بعید می دونم ده بار همدیگه رو دیده بودیم. اون روز اما من دنبال آدمی مثل سلوچ می گشتم. کسی که من رو نمی شناسه اما اونقدر می شناسه که بدونه چرا چهارماهه موندم توی تهران و دور خودم می چرخم. وقتی نشستیم واقعا نمیدونستم چطوری براش این دعوت ناگهانی به قهوه رو توضیح بدم. مشخص بود که هم اون گیج شده هم من. نشسته بودیم توی حیاط موزه ی موسیقی که دورش رو نمی دونم چرا نایلون کشیده بودن و اونورمون یک جماعتی از خانم های چادری با بچه و منتهای صدا می خوردن و می بلعیدن و هردومون از این سر و صدا اذیت بودیم. من فکر می کنم که همون اول گفتم که می دونم این دعوت عجیب بود اما واقعیت اینه که چون خیلی همدیگه رو نمی شناسیم تنها کسی هستی که الان می تونم باهاش صحبت کنم.

 صبحش با مامان رفته بودیم بانک مسکن شعبه ی ولیعصر. مقداری کارهای زمانبر داشتیم و در همون حین من شروع کرده بودم پرسیدنِ چند سوال از بابک در مورد اینکه آیا مضحک نیست که بچه های اول تبدیل به پروژه ی پایلوتِ خانواده می شن؟ چون خودش هم بچه ی اول خونواده ست کمی غر زدیم و خندیدیم و وسطش فاصله افتاد. من و مامان برگشتیم خونه و قرار شد من پلو بگذارم درحالیکه صحبت من و بابک رسیده بود به اندازه ی مذهبی بودن ِ مردم لهستان. بهش تعدادی آمار دادم از اینکه چنددرصد خودشون رو کاتولیک می دونن و چه رفتارهایی دیده م و بدین ترتیب مقدار زیادی هم به لهستان غر زدم و تمام. 
 حوالی ساعت چهار عصر بابک توی هنگ آوت نوشته بود که دوستم داره. با کش و قوس زیادی نوشته بود. من هم نوشته بودم که باید بزنم بیرون و هوا بخورم. همین ها رو به سلوچ گفتم. اول کمی توضیح دادم که بابک کیه. یادمه ازم تعدادی سوال پرسید و بعد یک سوال بود که همیشه به یادم میمونه. پرسید بابک توی ذهن تو چه شکلیه؟ گفتم شبیه یک درخت تنومنده.

 دوماه طول کشید تا من از ایران برسم به ورشو و بعد تصمیم گرفته بودم قبل از هر تصمیمی بابک رو ببینم و بشینیم رو در رو حرف بزنیم. توی اون دوماه طوری زندگی کرده بودم که برای خودم هم خیلی مشخص نبود که ممکنه چی بشه. یک ماه توی تهران توی روزنامه کار کردم. یک ماه هم سفر کردم و حتی برای ادامه ی کار تراپی رفتم روسیه دوره ببینم. توی اون دو ماه که برای بابک جوابی نداشتم گاهی شد که کلافه بشه و تصور کنه که این کش اومدن ِ تعلیق من معنای بخصوصی داره. تنها معنایی داشت این بود که جایی از زندگیم متوقف شده بودم و دلم می خواست با تمام حواس و توانم بهش نگاه کنم و یک بار براش تصمیم بگیرم. 

 همه ی اینها قشنگه. خیلی دوست داشتنی و برای من شبیه به چیزی ست که توی ذهنم از عشق داشتم و هیچوقت هم میسر نشده بود. در واقع هیچوقت حس نکرده بودم که تمام و یکسره عاشق شده باشم. برای من این داستان اونقدر دوست داشتنیه که هنوز شلواری که باهاش وارد بوداپست شدم یادآورِ لحظه ایه که از ترانزیت فرودگاه ِ بوداپست خارج شدم و بابک رو دیدم. اواخر ماه ژوئن بود. ساعت دوازده ظهر از خونه ی توی ورشو تاکسی گرفتم و با تمام چیزایی که می تونستم بار کنم راهی فرودگاه شدم. توی فرودگاه ساندویچ و قهوه خوردم و متوجه شدم روی آی پادم یک موزیک هست: شاهرخ! برای همین تمام طول پرواز یکی دو ساعته روی لوپ شاهرخ چرخیدم. 

 باقیش ساده بود. پیاده شدم و اندازه ی میدون ونک تا سر حقانی توی باند فرودگاه پیاده رفتم که خب نوش جونم بود لابد چون پرواز ارزون خریده بودم. یکراست رسیدم به چرخ های بار و یک یورو دادم به دستگاه که بهم یک چرخ بده. با مقداری بدبختی چمدون های هم وزن خودم رو انداختم روی چرخ و دیدم که ای بابا، در خروجی ده قدم باهام فاصله داره! کمی ترسیدم. برگشتم عقب. در واقع به همراه چرخ چمدون هام دور بزرگی زدم و پیچیدم توی دستشویی فرودگاه. بی دلیل مقداری جیش کردم و بعد هم ماتیکی که زده بودم رو کمی خوردم. دیگه چاره ای نداشتم. چرخ رو هل دادم ،وسط تعدادی چرخ و آدم دیگه از در رد شدیم و قبل از اینکه بابک رو ببینم پام خورد به چرخ یک خانم دیگه. بعد دیدم وایساده نزدیک یک ستون دست به سینه و کمی هم اخم داره. خیلی نزدیک هم بود. اینقدر که ناچار شدم همونجا وایسم تا خودش بغلم کنه.

 بابک رو زمستون قبلش برای اولین بار در ورشو دیده بودم. اون بار وقتی دیدمش احساس کردم شاید دوست جدیدی پیدا کرده م. به نظرم دُرُشت و کمی خشن بود. وقتی هم داشت می رفت باهاش رفتم پایین دم تاکسی و اونجا هم که بغلم کرد کمی له شدم. جلوی در ورودی فرودگاه بوداپست نشستیم روی یک نیمکت و سیگار کشیدیم. من از دیدن آفتاب و صدها تاکسی زرد که مثل قوطی کبریت جلوم ردیف شده بودند خوشحال شده بودم ولی واقعا کمی گیج و بسیار خسته و کمی هم مریض بودم. فکر میکنم ازم پرسید که با اتوبوس بریم یا با تاکسی و من گفتم اتوبوس. بعد از یک اتوبوس سواری نسبتا طولانی که حومه ی بوداپست بود سوار مترو شدیم. وقتی از آسانسور ایستگاه مترو بالا اومدیم رسیده بودیم یکی از مرکزی ترین مناطق بوداپست که مجاور خونه ی بابک بود. از آسانسور که بیرون زدیم من سرم رو گرفتم بالا و برای اولین بار بوداپست رو تماشا کردم. پل سبز رو می دیدم روی دانوب و پشت سرش هم تپه های سبز و پر از درخت زیر نور آفتاب ظهر برق می زدن. همون لحظه دوستش داشتم. شهررو. خیلی گرسنه بودم و واقعا بیش از دو هفته بود که یک وعده غذای درست هم نخورده بودم. وقتی چمدون هارو گذاشتیم قرار شد که اول بریم یک چیزی از محل کارش برداره. بهم گفت که آب گرمکن خونه خراب شده و خلاصه ماجرای حموم کمی مالیده! قبلش هم پرسیده بود که ترتیب اتاق رو بهم بزنه یا همونطور که هست بمونه. من نمی دونستم ترتیب اتاق چطوریه. حدس می زدم مشکل و سوالش اینه که تخت هارو چکار کنه. گفتم که هرجوری هستند دست نزنه. دوست داشتم زندگی ش رو همونطور که هست ببینم. نمیخواستم چیزی رو تغییر بده. فرصت کمی داشتم برای اینکه خودش و زندگی ش رو تماشا کنم. باید آخرش جوابی برای هردومون می داشتم.

 اونطور که یادمه رفتیم خونه وسایل من رو گذاشتیم. من سرما خورده بودم و چند روز آخر در روسیه و لهستان هیچ درست و حسابی غذا نخورده بودم. بهم یک شیشه شراب نشون داد و گفت که حدس زده شاید شراب دوست داشته باشم. خیلی دوست داشتم. پرسید که گرسنه م؟ گفتم خیلی و دلم هم همبرگر می خواست. من کنارش فکر می کردم خیلی کوچولو و ناتوانم. بیشتر از هرچیزی هم محو تماشای ساختمون ها و خونه های زیبا و متنوعِ بوداپست بودم. یهو بهم گفت دستت رو بده. دستم رو بالا آوردم. محکم گرفت و من دلم فشرده شد. دیدم که از اینهمه اطمینانش به حس و حالش خوشحال و دلگرم شدم. رفتیم نشستیم خوشمزه ترین همبرگر زندگی م رو خوردیم. من نتونستم تموم کنم. خیلی حرف نمی زدم. ازم پرسید ناراحتی؟ گفتم یک مقدار آره. سوال بیشتری نکرد. می دونست چرا ناراحتم. من هم دیگه دوست نداشتم در مورد نگرانی ها و ناامیدی م صحبت کنم.

 اون شب خیلی خوب و زیاد خوابیدم. یک بار توی خواب از سرفه های خودم بیدار شدم. فرداش توی قابلمه و کتری آب گرم کردیم و حموم گرفتیم. 

 جوابم هم که معلومه چی بود.

No comments: