صفحات

سلام عصبانیا،

صبح والده ی ما اومد توی اتاق و در حالیکه از خرید یک توبره سوغاتی برای خواهر و برادرزاده هاش مشعوف بود به من یک گوشواره هدیه داد. مامانم اخیرا به من لنگه گوشواره هدیه می ده. در بدو ورود ِ مجددم ( مجدد و مکرر) یک لنگه گوشواره ی برنجی داد که شکل یک انار بود. توی انار هم یک دونه ی انار بود. من هم از این ایده ی لنگه سواری خوشم اومد. امروز اما یک لنگه ی برنجی داد که به خط نستعلیق نوشته "این نیز بگذرد" و کلمه هاش شبیه موج های دریا توی هم پیچیده اند.

لنگه گوشواره برای گوش چپ درست شده و همونجا هم آویزون شد. بهش گفتم که قشنگه اما چرا اینقدر غمگینه؟
از پریشب گرفتار درد تبخال شدم که روی لب پایینم پیداش شد. کمتر از 48 ساعت پیش اتفاقی افتاده بود که در قیاس با چیزهایی که توی ماههای قبل و سال های قبل پشت سر گذاشتم وضعیت ِ خوب و امن و دوست داشتنی ای به حساب می اومد. به نظرم اومد مقاومت خودم نسبت به مواجهه با شرایط پیچیده پایین اومده. اما بعد متوجه شدم که این تکرر ِ موقعیت های مشابهه که در من واکنش های غریبی ایجاد می کنه..
دیشب یک بار نزدیکی های صبح بیدار شدم چون خواب ِ افتضاحی دیده بودم. فکر می کنم آدم اگر از کابوس خودش توی بیداری هم بترسه بهتره غلاف کنه و بپذیره که این کابوس نیست. بپذیره که اون کابوس چیزی نیست که با بیدار شدن بشه فراموش کرد یا ازش رها شد. بهتره بپذیره این واقعیتی ست (تلاش می کنم به توصیه ی خسرو از "هست" در جاهای نامناسب کمتر استفاده کنم) که داره همه جا باهاش میاد و رفته توی پاچه ش. دنیای بیداری و کابوسش اونقدر در هم تنیده شده اند که از هراس هیچکدومشون نمی تونه به اون یکی پناه ببره. بنابراین موندن ِ مداوم در موقعیت ِ جنگی می شه یک اصل روزمره.

چند روز قبل تر از این ماجرای خستگی مفرط و تبخال و فلان، با وحشتناک ترین بیماری ای که می تونستم تصور کنم آشنا شدم. توی این بیماری نادر همه چیز از ناتوانی در به خواب رفتن شروع می شه. اون آدم بدبختی که دچار این مرض ِ کشنده – و به سرعت کشنده می شه، نمی تونه از کابوس بیداری به خواب پناه ببره. توی یک وضعیت ِ جنگی ِ ابدی مضمحل می شه. وضعیتی که به  طور میانگین، یک آدم، یک انسان، می تونه حدود 18 ماه تحمل کنه و بعد هیچ، بعد مرگ.

 وسط این بیخوابی فزاینده، مغز که واکنشش به بیخوابی مفرط ( خیلی مفرط!) هذیان و حمله های عصبیه، درگیر جنگ با خودش می شه. مغز با خودش می جنگه و به سیستم اعصاب مرکزی التماس می کنه که هورمون های خواب رو ترشح کنند. همه با هم دعوا می کنند و هیچکس قادر نیست کرکره رو بکشه پایین. اون آدمه توی این 5 ماهه ی اول با خودش فکر می کنه خدای من چطور با دنیای بیرون کنار بیام اگر هیچوقت قرار نیست که خاموش بشم؟ مغز می گه من کمکت می کنم. برات توهم می سازم. تصاویر جدید، ادم ها و صداهای جدید، چیزهایی که خودم بلدم، چیزهایی که اون بیرون نیست. انگار که تورو محافظت کنم از چیزهایی که تمومی ندارند و تکرر وحشتناکشون تو رو زخمی می کنند. 9 ماه بعد اون آدم ِ بینوا دیگه به هیچ وجه نمی تونه بخوابه. حتی ثانیه ای از هیچ جا قطع نیست. جایی وسط دنیای متوهمی که مغزش ساخته و دنیای روانی ای که اون بیرون تمومی نداره گرفتار می مونه. 3 یا 4 ماه بعد از این گرفتاری ِ هولناک دمانس دامنش رو می گیره. دیگه حرفی نداره بزنه. از چی حرف بزنه؟ چیزی به خاطر نمیاره، خاطره هاش رو کجا شکل بده وقتی همه چیز جلوش و درونش اونقدر رژه رفته که ذهن و تنش سوخته؟ ای بابا، چه غمنامه ای شد. ول کنیم آقا... آخرش اینکه اون آدم می میره. فقط چون یک پروتئین توی تنش به طور تصادفی امکان خوابیدن رو ازش گرفته.

مکالمه ی تلخی بعد از ماجرای گوشواره پیش اومد. مادرم نشست روی تخت و از من پرسید چرا به گذشته رجوع می کنم و سرزنششون می کنم؟ دلم بی دلیل ازحرفش گرفت و همینطور که شال رو می کشیدم به سرم بهش گفتم این واقعیت نیست که تو می نشینی همه جا از زجرهایی که از من به شما رفته پیش همه می گی؟ و بعد متوجه شدم تا به حال هیچکدوم از این آدمها از چیزهایی که برای من توی زندگی، معنی شادی می دادند خوشحال نشدند. متوجه شدم که تمام چیزهایی که خودم شروع می کردم و به نتیجه می رسوندم و ازشون خوشحال بودم برای آدم های اطرافم بحران بوده. هیچوقت چیزی رو به قصد ِ اندوه شروع نمی کردم و دوست داشتم با این آدم ها قسمتی ش رو تقسیم کنم و همیشه از ابتدا تبدیل به جنگ می شد. دوست داشتم ازش بپرسم توی کدوم اتفاق و تصمیم از زندگی من که می تونست اون لحظه به معنی خوشحال کننده ترین مساله ی زندگی یک آدم باشه، به من فشار و اندوه و جنگ وارد نکردند؟ این فرسایش اونقدر ادامه پیدا می کرد که من به اون چیزی که می خواستم می رسیدم، اون چیزی رو که می خواستم می ساختم و بعد نمی دونستم اصلا باید ازش لذت ببرم؟!

بسه، نقطه.


احساس کردم معامله ی کلامی ما به جاهای بیخودی رسید. شال رو در آوردم، لنگه گوشواره رو در آوردم تا باشه برای روزی که معنی بده. شال رو سرم کردم که شیرجه بزنم توی ترافیک شهر و تا اون ساعتی که ماشین بنزین داره توی هیولای اون شهر بمونم.

و خدا گفت‌: «روشنایی‌ بشود.» و روشنایی‌ شد *

دو سه شب پیش خواب استاد یکی از پروژه هام رو دیدم. خواب ِ میکولای رو دیدم در واقع. قبلا اینور و اونور ازش نوشتم. توی این سه چهار روز که مشغول بستن و جمع کردن زندگی ِ لهستانی م هستم خیلی فکر کردم از میان ِ ده ها استاد و معلمی که این 4 سال دیدم، کدومشون در زندگی من تغییر و تحولی ایجاد کردند که برم بگم فلانی؟ عزیزم؟ مرسی. تو من رو متحول کردی. به دنبال کسی به جز میکولای خیلی فکر کردم. در واقع اونقدر این فکر کردن ناراحت کننده شده بود که رفتم لیست واحد های 8 ترم رو در آوردم و بررسی کردم. یکی از استادها مُرده. یکی شون هم اسراییله. آرتور هم رفته هونولولو. جدی! ایمیل زده که رفته هونولولو و از اونجا بوس بوس. بنابراین دستام رو به نشونه ی تسلیم بالا بردم و برای میکولای نوشتم که ده دقیقه بیام خدمتت؟

وقتی توی راهروی طبقه ی سوم نشسته بودم متوجه شدم صدای راه رفتن اردک میاد. میکولای واقعا شبیه اردک راه می ره.

روی دیوار اتاقش تقویمی نشونم داد که هر صفحه ش عکس ماریشا، دختر 3 ساله ش هست. ماریشا در حال اسب سواری، ماریشا در حال مالیدن ِ شن و ماسه به دهنش، ماریشا در حال دویدن به سمت دوربین، ترک ِ دو چرخه ی میکولای، لخت توی دریا، ماریشا با کلاه کاسکت و موهای منگول طلایی و چشم و دماغی که کپی کاری ِ باباش شده. بهش گفتم که چقدر از دیدن اینهمه اتفاق توی زندگی دخترش متعجبم و اشاره کردم که بچه حتی اسب سواری می کنه! بعد برام تعریف کرد که خودش از اسب سواری می ترسه اما مادر ماریشا ( پارتنر خودش در واقع) چند سال قبل طی دو ماه سرتاسر مغولستان رو با اسب پیموده و حالا برنامه داره که بیاد توی خاورمیانه هم بتازه. ازش پرسیدم خودش ترجیح می ده چکار کنه؟ گفت که پیاده راحتتره. یادش انداختم که روزی که ماریشا به دنیا اومد با ما کلاس داشت و به جاش کس دیگه ای اومد و گفت: الان میکولای توی بیمارستان در حال پدر شدنه!! بیست و چهارم آوریل 2012 بود. با دست ماههای انگلیسی رو شمرد و گفت "درسته! من ماهها رو به انگلیسی بلد نیستم" و مقداری خجالت کشید.

بعد برام تعریف کرد که قراره دو هفته با یکی از دوستاش که پسر همسن ماریشا داره برن کمپ بزنن. فقط پدرا و بچه ها. خودش خندید و گفت فکر می کنم فاجعه ی خوبی به بار بیاد. ازش پرسیدم پدر شدن چه شکلیه؟ گفت که مدتی بود فکرش بود و اومدن ماریشا براش بهترین اتفاق زندگی ش بوده. پرسیدم سخته؟ گفت نه. بدون مکث گفت نه. یادش انداختم که سال اول تولدش، ماریشا مدتی مریض شده بود و یک بار میکولای سر کلاس روانشناسی تجربی وقتی در مورد ِ تحلیل داده حرف می زد عصبانی شده بود و گفته بود مثلا این دکترها، هیچی از اعداد و ارقامی که توی جواب آزمایش ها میاد متوجه نمی شن و فقط به نُرم نگاه می کنند. گفتم تو دقیقا اونروز گفتی که " از اونجایی که ما یک آدم کوچیک توی خونه داریم که اخیرا همه ش مریضه من با دکترها زیاد در این مورد سر و کله می زنم". یک کم سکوت کرد و گفت چقدر غمگینه که داری می ری.

بعد پرسید قراره با خانواده زندگی کنم؟ گفتم بله، متاسفانه! برام تعریف کرد که وقتی 28 ساله بود تصمیم بزرگی گرفت که مسیر زندگی ش رو تغییر داد و ناچار شد یک سال با مادرش زندگی کنه. نفسش رو داد بیرون و پاش رو انداخت روی پاش و من دیدم که هنوز گیوه می پوشه، "اصلا جالب نبود!".گفتم "بله، احتمالا اصلا جالب نخواهد بود".

ازم پرسید حالا کجا می رم؟ گفتم که حدس می زنم برم بوداپست و بعد تهران. احساس می کردم اگر به طور قطعی جواب بدم ازم سوال های بیشتری می کنه که جواب درستی براشون ندارم. بدین ترتیب مقداری در مورد دولت ِ کنونی مجارستان حرف زدیم و بحث به انتخابات لهستان کشید و من از تعجبم گفتم. چون تخصص میکولای روانشناسی اجتماعی هست، ازش چندتا سوال در مورد علت رفتار عجیب مردم لهستان توی انتخابات ریاست جمهوری شون کردم. میکولای باقی اون 38 دقیقه ای که حرف زدیم سوالات ریزی در مورد برنامه های آینده م پرسید. بعد گفت که دوست داره یک روز بیاد ایران. گفتم که فقط کافیه به من خبر بده. بعد ازم پرسید ممکنه باز به لهستان برگردم؟ گفتم که خیلی ممکنه. گفت در اونصورت به من ایمیل بزن. گفتم خب. همدیگه رو بغل کردیم و من از توی راهروی باریک ساختمون ِ دانشکده که کفِ ش پارکت داره و قیژ قیژ صدا می ده و روزگاری محل استقرار سرباز های اس اس بوده رد شدم، از پله ها قیژ قیژ کنان پایین رفتم. از در دانشکده بیرون زدم و به روبرو نگاه کردم. یک زمانی درست جایی که من ایستادم، سربازهای نازی می ایستادند و با دقت به گِتونشین های ورشو نگاه می کردند که اونور خیابون ِ stawki ، توی ایستگاه  Umschlagplatz سوار می شدند که برن اردوگاه مرگ تربلینکا.


به شکلی تصادفی اجداد ِ میکولای به این ایستگاه نرسیدند که امروز اون، توی ساختمون روبروش، با من خداحافظی کنه. 

*عهد عتیق- باب پیدایش - 1:3

* مترس زیرا که من با توهستم و ذریت تو را از مشرق خواهم آورد و تو رااز مغرب جمع خواهم نمود



صبح توی خواب و بیداری به نون نوشتم که واقعا داری میای تهران؟ گفت که آره و بعد زد چطور؟! گفتم هیچی می خواستم مطمئن شم! توی خواب و بیداری به ساعت نگاه کردم و متوجه شدم باید پاشم خودم رو جمع کنم. نون از کرج می آمد و طفل دو سال و نیمه ش رو توی هوای گرم روز رحلت گذاشته بود و حالا نیمه ی راه رسیده بود، لابد. نشستیم توی تراس سیگار کشیدیم تا صاد به ما ملحق شد. مانتوی گل گلی قشنگی که با هم خریده بودیم با روسری سبز لاجوردی که اون رو هم با هم خریده بودیم پوشیده بود. وقتی شوخی شوخی حرف مادر شدن ِ ش  پیش اومد مطمئن نبودم که باید با این معقوله، روزی که واقعا اتفاق بیافته چطور برخورد کنم. بچه ی نون ناگهانی توی دلش سبز شد و همه مون رو شوکه کرد. من اونوقت لهستان بودم و از همه چیز دور شده بودم. با سرعت عجیبی روی دور شدن و ماندن تاکید می کردم. اما مادر شدن ِ نون مثل دستی که از پشت موهام رو بکشه، من رو به دنیایی که پشت سرم جا نمی موند پس داد. تف کرد.


نون و صاد ظهر رفتند. من رو دم ماشین بغل کردند. وقتی بغلشون می کردم به اونور خیابون نگاه می کردم. به مکانیکی و روسری فروشی که تازه باز شده. سعی می کردم درد نکشم. بعد مدتی دراز کشیدم و با چیزهای کمی که برای بستن داشتم بازی کردم. تا می کردم، می گذاشتم ، بر می داشتم. لوله می کردم و از نو می گذاشتم. بعد به مهدی زنگ زدم. چون دیشب یادم رفته بود قابلمه ی مامان رو از خونه ش پس بیارم. کم کم حاضر شدم و کفشای گلدارم رو با شلوار گلدارم پوشیدم . نشستم جلوی لپتاپ و بهش نگاه کردم. از بابک خواستم برام یک جمله ی آذری / ترکی بگه. من هنوز نمی دونم بالاخره باید بگم آذری، یا ترکی؟ به نظر می رسه بسته به مخاطب می تونه هرکدوم از اینها سوتفاهم برانگیز باشه. جمله ش رو نوشت. چیزی بود که امروز به کسی گفته بود. از زیبایی جمله سرم رو گذاشتم روی میز و لبخند زدم. به گوشی م دوباره نگاه کردم. صاد فقط چند دقیقه ی قبلترش عکس دو تا خط موازی کنار هم فرستاده بود. تردید وجود یک موجود جدید بین ما. اتفاق ها مثل ضربه های هولناک به سرم می خورد و من فقط لبخند داشتم. دم خونه ی مهدی ، وقتی قابلمه رو می گرفتم، برای بار دوم خداحافظی کردیم و این بار، بر خلاف دیشب که منقطع بودم، توی نگاه ِ آدم های اون خونه مهر بزرگی دیدم که دیگه در من جا نمی شد. سوار ماشین شدم، به میم زنگ زدم گفتم میام دنبالت. گوشی رو قطع کردم. ماشین رو روشن کردم. آروم زیر پل ملاصدرا دور زدم. نزدیکی های تونل به کوه ها نگاه کردم. به دامنه های پر شکنج و پر از قصه شون. توی تونل اشک ها می ریختند روی پام و روی مانتوم جا می نداختند. به خودم بلند گفتم چته؟
 گفت: شهر من. 


*اشعیا 43:11

گور اقاقی و وَن و تبریزی

1- بلیط "توی دنیای تو ساعت چنده؟" رو اس-ام-اس کرد. سه تا بلیط پرینت گرفتم و رفتم نشستم پشت در سالن. کاپیتان و دکتر توی ترافیک ِ ..ـیری ِ ظفر گیر کرده بودن. دکتر رو دو سه سالی می شه ندیدم. آخرین بار فکر می کنم رفتیم نشستیم توی کافهموسیقی که به من از در بند شدن ِ کاپیتان بگه. دکتر و کاپیتان که بهرحال القابی هستن که 6-7 سال پیش به هم دیگه دادیم و مونده و فلان. طول کشید. دکتر رو اول دیدم. تا برسم بغلش کنم یک لحظه مکث داشتم. موهاش به جوگندمی نزدیک شده. بوی الکل شون ورودی خالی سینما رو ترکوند. کاپیتان بغل گرفت طبق یک روال قدیمی داد زد گفت با من ازدواج می کنی؟! هیجانزده گفتم بچه ها، بچه ها! زهرمار! توی ترافیک بودین یا رفتین آمپول زدین؟ گفتند که جهت ِ تحمل ترافیک ظفر موهیتو ( یا موخیتو) استعمال کردن.

2- ته فیلم اینقدر خوب جمع شد که این داد می زد مرسی! مرسی! من داشتم از ادرار منفجر می شدم. مردمان ِ چپ و راست و پشت و جلومون هم به ما نگاه می کردند. چون ما بین شون نبودیم و اونها بیهوده توی اون سه تا صندلی دنبال منشا و منبع ِ صدا و خنده می گشتند. ما دیدنی نبودیم.

نشستیم توی ماشین و من یاد 20 سالگی افتادم. سرمون رو کردیم از شیشه های ماشین بیرون و گفتیم الو ؟ ماشین بغلی؟ یادم نیست چی پرسیدیم. ولی ماشین بغلی که یک زوج مثلا قشنگ رو می برد ددر، لبخند زد و اختلاط کرد. یاد ایام بودیم. لایی رو توان نداشتیم بکشیم. گشنه بودیم. رفتیم در خونه باز پر کردیم همونجا با خیار سر کشیدیم. تمام راه بحث ایام بود. از ایام اون قدری هم نگذشته. کامنت-بند هم عربده می کشید. اون قدری هم نگذشته، اما، چه به سر همه ی ما اومد؟

3- از خودم می پرسم. به نظرم این 6-7 سال رو هیچکس نمی فهمه، مگر اینکه توی این شهر، سوار ماشین و پیاده و زیر برف هاش، همه کار هایی که نباید می کرده رو کرده باشه. همه ی کارهایی که در لحظه دلش می خواسته رو باید توی تهران می کرده و بعد از تهران می کنده و رها می شده و می رفته. اون می گفت یادته اون سال که برف اومد ما رفته بودیم تپه های سعادت آباد برف بازی؟ البته که یادم بود. کونخیز کرده بود، من یک جا دیگه بودم. دستش شکسته بود. دوستاش توی درمانگاه ولش کرده بودند رفته بودند گیاهخواری کنن. زنگ زده بود به من. گفت یادته تو جوونی هات پیغمبر مرام بودی و اون شب اومدی من رو جمع کردی؟ گفتم بله یادمه. برفِ تهران یعنی کونخیزه روی تپه های شهری که برای یک لبخند، شلوار آدم رو به سرش می کشه.

4- تهران روی شونه های ما سوار شده و رها نمی کنه.

5- دم ورودی صدر یهو بی دلیل گفت تو فرار کردی. خواهر و مادر این عبارت افتاد جلوی چشمام. گفتم من فرار نکردم. گفت چرا ، رفتی دیگه. دکتر بهش گفت چرت نگو، تو خودت با تاخیر گرفتار شدی. گفت یعنی تو همه ش رو بودی؟ لگد زدم پشت صندلی ش. دست و پام بسته بود. گفتم فلان فلان شده، من همه ش رو نبودم؟ روز فلان، میدان فلان؛ روز بیسار این محل، اون محل؟ چشم ِ ما وا نمی شد، صدامون در نمی اومد. دیگه خَش افتاده بودیم مرتیکه!

 6- صبر کردم. متوقف شدم. به خودم گفتم : چته؟

7- رسیدیم یک جا که باز مثانه ها رو رها کنیم و شام بخوریم. شیر دستشویی می پاشید. مانتوم از بالا تا پایین خیس شد. رفتم توی کافه نشستم .یک خطی از بوی الکل هم پشت سرمون راه انداخته بودیم که جلب توجه می کرد. زمین و کافه و مردم مال ما بودن و من خودم بودم، و این یادگار همون سنی بود که توی تهران جا مونده بود از من.


8- تو وقتی خودتی چه شکلی هستی؟ بابک پرسید. به احتمال زیادی لباسم خیس و خاکیه و سنگین ترین چیزی که با خودم حمل می کنم خنده ست ، در حالیکه حرف هام می ریزه همه جا و جا می مونه .مثلا. 

آدم سوم

آدم سوم عزیز،

اول باید توضیح بدم که چرا آدم ها شماره دارند. هیچ دلیل و ترتیب خاصی نداره. من دنبال راهی بودم که آدم های نازنین اطرافم رو جایی توی فکرهای خودم ببینم. حسب اتفاق تو شدی آدم سوم. ( پایان توضیح).

داستان اینه که مامان مثل بایگانیِ چوبخط های ابدی، حساب کار همه ی ما رو داره. توی بایگانی مامان، هر کس سر میز نمک رو به دست او یا هریک از ما که اعضای خانواده ش باشیم رسونده باشه تا ابد به گردن ما حق داره. یارو تا مغز استخوان همه ی ما رو دسته جمعی با آهن داغ ذوب کرده و بعد مامان در بحبوحه ی خونریزی ماها که خانواده ی عزیزش هستیم و جلویش داریم خون-چکان از بین می ریم ، حجت رو تمام می کنه "اما خب، طفلک 52 سال پیش خیلی به ما لطف کرد ..."
این شد که من کاسه و کوزه رو توی سینک ول کردم و برگشتم توی اتاقم و دستهام رو توی سرم گرفتم و فکر کردم من این نتوانم. من این نتوانم.

بعد به تو نوشتم که من این نتوانم.

یادم افتاد که توی بحبوحه ی بیانیه ی لوزان و جنجال فکت شیت آمریکایی، توی پرواز شیراز به تهران آدمی دیده بودم که به شکل عجیبی می تونست. در اصل دیشب وقتی آرشیو چت هام رو مرور می کردم یاد این ماجرا افتادم.  یکی از هموطنان مون توی هواپیما مفهوم خواستن توانستن است رو فرو کرده بود توی آسمون شیراز به تهران. هموطن، یک شونه ی تخم مرغ هژده تایی رو توی زرورق پیچیده و در آغوش گرفته بود و هیچکس حریفش نمی شد که یا بگذاره زمین، یا بیرون جلوی در هواپیما، یا بالای سرش. بابا که نزدیک این هموطن نشسته بود سرش رو از توی روزنامه در آورده بود و گفته بود "فقط امیدوارم تخم اژدها باشه چون غیر از این غر زدنِ این ملت به فکت شیت، ادا تنگاست" از بابا پرسیدم می دونه ادا تنگا یعنی چی؟ مطمئن نبود. اما اینطور مناسب دیده بود. هموطن و تخم مرغ هاش تونستن همه ی پروتکل های منطقی و پروازی رو به عن بگیرن و به تهران برسن.

مامان و بایگانیش مثل ده ها شاخه ی گلی که روی میزم نشستن و از اونور آب، از اونور آب واقعا، اومدن با چوبخط هاشون به من چی می خوان بگن؟

دنیا مثل این یادداشت های بی نام و نشون شده که وقتی می رم دستشویی یکی می گذاره روی میزم. یادداشت ها مرتب و تمیز دو رنگ نوشته می شن و محتوای همه شون نکته های ترجمه و ویرایش متن هست. اما از اونجاییکه ارتباطی به کار من ندارند، مطمئن نیستم چرا برای من میان.

آدم سوم عزیز، من از تو پرسیدم این چیزهایی که به سمت من میان، چرا به سمت من میان؟ این یادداشت های مرتب و تمیز که به محض دست به آب شدن من، روی میزم سبز می شن، چرا برای من میان؟

گفتی بیا پیش ما.


آدم سوم عزیز، من خسته بودم. عصر رفته بودم تنها قهوه بخورم، توی مسیر کارم به مترو یک جای پرت و خنده داری هست که به سبک آمریکایی مدرن دهه ی 60 میلادی دکور شده. می تونم بگم کاخ نیاوران و این کافه توی یک سبک از زشتی ِ قهوه ای رنگ هستند. در هر حال، فکرم این بود که تنها باشم. حتی یک جای زشت. وقتی سوار مترو شدم شادوماد ویگن برای اولین بار توی شافل من سبز شده بود و با خوشحالی می گفت غنچه بیارید شادان/  لاله بکارید شادان... تصورم این بود که یکی آی پاد رو خط خطی کرده و گذاشته توی جیب من. اما بعد اتفاق دیگه ای افتاد. وقتی من درگیر چوبخط ِ خودم و موزیک ِ اشتباهی ِ توی سرم بودم، یک طفل از پای مامانش پیاده شد و زل زد به من. موهای مشکی کوتاهش رو از صورتش زد کنار و خیره شد به من. به نظرم اومد باید همه ی موزیک رو گوش بدم. بدون اینکه چشم از صورتم برداره با انگشتش یکی از دستبند هام رو نشون داد. من مجبور شدم زانو بزنم تا بفهمم چی می بینه، اما تصمیم نداشتم باهاش حرف بزنم. بعید می دونم می تونست حرف بزنه. از بس که طفل بود. و من دلم آشوب می شد اگر بهش می گفتم سلام، اسمت چیه؟ چند سالته؟ لبخند محوی زد اما نه به دستام نگاه می کرد نه به دستبندی که نشونه گرفته بود. ویگن جان رسیده بود به گل می تکونه و کودک تونسته بود به من تفهیم کنه که اون چیزی که دستمه مال من نیست. 

اینجا که منم

صبح توی مترو متوجه شدم چیزهای عجیبی هستند به لحاظ شکل و کاربرد که من تاحالا ندیده ام اما به قدری کاربردی هستند که توی مترو به فروش سرشاری می رسند. تمام مدتی که زن فروشنده یک شی آلومینیومی ِ خیلی عجیب به شکل هاونی که سرش پَخ شده باشه رو توی واگن تکون می داد، هدفون توی گوشم بود و به عقلم نمی رسید که گوش بدم این چیه. درست لحظه ای که هدفون رو در آوردم خانم بغل دستی م گفت "وای چقدر لازمش داشتم" و اون چیز عجیبی که خریده بود رو انداخت توی کیفش.

وقتی رسیدم دفتر روزنامه، توی گوگل به دنبال چیز عجیبی که شبیه هاونه گشتم. بی دلیل. انگار می خواستم به خودم ثابت کنم که چیز مهمی نیست که توی گوگل هم نیست.

قبل از اینکه مدیرمسئول بهم زنگ بزنه و از ایده ی جدید و فوق العاده ش بگه منتظر باز شدن رله ی اخبار بودم، و لذا اینستاگرام رو شخم می زدم. بیشتر به دلیل کامنت ها : ) . (اگر از این به بعد سیستمی وارد شه که این صورتک ها هم وارد متن کتاب ها بشه خیلی چیزها راحتتر می شه). زیر یکی از عکس ها بساط ِ تولید و راه اندازی هشتگ هایی برای 7 روزِ باقی مانده به اعلام نتایج لاتاری راه افتاده بود. یک نفر که بی تابانه پیشنهاد می ریخت وسط اینطور نوشته بود که شک نداره تا آمریکا فقط یک هفته فاصله داره. محتوای هشتگ ها هم چیزی شبیه جنگ جنگ تا پیروزی، بلاه بلاه تا آمریکا بود. تعجب کردم. آدم های زیادی بودند که روی یک پروسه ای که اسمش لاتاری ست (اصل و واقعیتش مد نظرم نیست) چقدر فکر می کردند؟ چقدر امید می بستند؟ چقدر امید داشتند! چیزی نمی فهمیدم از چیزهایی که می خوندم ، شاید چون من به اینکه دماغم فردا همینجا که هست باشه هم نه اعتماد دارم، نه دوست دارم که اعتماد داشته باشم.

بهرحال، مدیر مسئول تماس گرفت و من رو مشعشع کرد. پیشنهاد داشت که با معاون وزیر امور خارجه ی لهستان که به زودی به ایران میاد مصاحبه ای لهستانی ترتیب بدیم. پشتش اضافه کرد که هیچ اجباری نیست فقط چون من نوشته م که لهستانی هم کمی بلدم این به فکرش رسید.

مدیر مسئول رو کاملا می فهمم. تمام حرکاتش رو می فهمم. هیچ بازی ِ مخفی ای نداره برای من.

نگاهی به سالن بزرگی که  نمی دونم چند ده نفر توی کیوبیکال هاش نشسته اند و فول تایم انگلیسی حرف می زنند و می نویسند و می خونند کردم و گفتم من مشکلی ندارم، ولی وقتی همه ی ما و اون خانم به انگلیسی مسلط هستیم، به نظرتون فکر خوبیه ما مصاحبه رو به لهستانی الکنِ من جمع کنیم و بعد بشینیم دوباره انگلیسی پیاده کنیم؟ لبهاش رو غنچه کرد. توی گوشی تلفن دیدم.

چهل دقیقه ی آخر ساعت کاری که مرتب فکر جدول مزایا و معایب زندگی شخصی خودم بودم، خبری باز شد که نقل از بنده ی خدایی به نام دکتر موید ِ فلان بود. به همکار بغلی م که تا امروز دوستش دارم ، چون بی نهایت خوش خلق و شوخ طبعه گفتم این اسم رو بخون؟ یک ربع درگیر درک و فهم اسمی بودیم که فارسی ش رو نمی دونستیم و طبعا انگلیسی ش رو هم نمی تونستیم رد کنیم و این وسط بابک توضیحی داد در مورد اینکه کارش در شرکت فلان چیست، یعنی وقتی می گه تکنیکال منظورش فیلد نیست بلکه مستقیم با... مغزم در ها رو بست، حرف بابک سر عبارت ِ فیلد رفت توی اولین محفظه ی خالی ای که دیشب توش پر از پرنده های عزیز بود، و بعد یکی پَرِشون داده بود.

پرنده هام رو بابک شب قبل پر داده بود و بعد امروز پرسیده بود برگشتند؟ گفتم نه، فعلا بر نمی گردند. وقتی تکلیف اسم موید رو روشن کردیم و خبر رد شد، متوجه شدم که در این مدت یک قرار با یک استاد روسی برای سفرش به ایران ظرف 4 روز آینده رو هماهنگ کرده بودم، و با مامان مقدار زیادی در مورد اینکه خونه ی میلاد چی ببرم بحث کرده بودم.

پرنده ها آشوب بودند.

فاصله ی دفتر روزنامه تا سر هفت تیر یک ماشین دنبالم می اومد. 7-8 سال از آخرین باری که چنین همراه و همپای کسمغزی پیدا کرده بودم گذشته بود. راستش اولش فکر کردم چیزی می خواد. خب در اصل چیزی می خواست. اما بعد واقعا متعجب بودم که چیزی که می خواد رو تا کِی طلب می کنه؟ واقعا دوست داشتم بفهمم تا کجا با من میاد. تا تهش اومد. وقتی رسیدیم دم میدون زد کنار و من فکر کردم ای بابا... همراه عزیز! اسید در نیاری؟! در نیاورد. به من نگاه کرد. شبیه این بود که "واقعا کی تا حالا این همه باهات راه اومده بود؟" ، بهش گفتم هیشکی. واقعا بلند توی فضای خالی صندلی کمک راننده که بین من و اون بود گفتم هیشکی.

بعد سعی کردم هیشکی رو برای خودم حلاجیِ واقعیت-درمانی کنم. به خودم گفتم نه ، درست نیست، همین پریروز سعید همین مسیر رو باهات پیاده اومد که تنها نباشی. از عجایب روزگار من و سعید و ندا فعلا یک جا کار می کنیم.

از پله های پل هوایی میدون هفت تیر بالا می رفتم ، توی گوشم جواب شیخ به سوال دیشب خودم بود. سوالم که مثل همه ی سوال های دیگه م در قالب یک بیت، یا یک مصرع بود رو با یک بیت ( و گاهی یک مصرع یا  چندین و چند بیت) جواب داده بود. اون لحظه که به بالاترین نقطه ی پل هوایی می رسیدم و مواظب بودم له و لورده نشم باد خورد توی صورتم و مجبور شدم برگردم به پشت سرم نگاه کنم و بعد حس کردم که یکی داد زد در سابقه ت باد وزان است. که خب البته حسم درست بود.
 در سابقه م چیز دیگه ای هم بود که فرصت نمی کردم فکرش رو بکنم. جلوی پام سر اولین پیچ پل هوایی ای که به سمت قائم مقام می رفت یک نفر تعداد زیادی هدفون می فروخت. توی مسیر سعی کردم دوباره به آرامش ِ تسلط فکر کنم اما زیر پام توی میدون، به سمت مفتح دعوای عجیبی شده بود و ماشین های کوچولوی سبز و زرد تنگ هم به هم می مالیدن و من دوست داشتم وایسم اون ها رو تماشا کنم.

وایسادم.

سعی کردم همونجایی بایستم که روی زمین امکانش نیست. جایی وسط میدون، لابه لای جدول و گل و چمن. اونجا همونجایی بود که فقط توی هوا می شد روش ایستاد.

این رو همون لحظه فهمیدم. خورشید می رفت و من روی هوا بودم، روی نقطه ای که آرامش ِ تسلطش زیبا بود، شهرِزیر پاش بی نهایت زیبا و کوچیک و دور و بی اهمیت بود، و اطرافش بلبشوی زندگی از کنار من رد می شد ولی من نقطه ی خوبم رو پیدا کرده بودم.

 اگر پام رو روی زمین می گذاشتم، از دست می رفت.

تصمیم گرفتم از وسط پل هوایی رد شم. فردا یا روز بعدش دوباره از همین جا رد می شدم. هفته ی بعد که رد می شدم یکی لاتاری رو برده بود و یکی باخته بود.


آدم چهارم

اندوه 240 بار طولانی تر از هر احساس خوب و بد دیگه ای با آدم می مونه. این عبارت توی وایبر اومد و چون به نظرم تحقیق جالبی اومد رفتم سراغ اصل مقاله. به طور میانگین اندوه 120 ساعت، یعنی 5 روز فکر و جان آدم رو در خودش می گیره. با این حساب از اندوه راه خلاصی نیست. شاید هم هست. چون من اوقات زیادی رو به یاد دارم که اندوهی نداشته ام. شب هایی که با اندوه بزرگی چراغ رو خاموش می کنم شاید بزرگترین امیدم اینه که اون شب یک جا آتیش بگیره و ما بریم خاموشش کنیم. یکی ش هم سه شب پیش بود که مثل همیشه شهر موش ها آتیش گرفته بود. بچه ها می سوختن. ما که رسیدیم ، توی یونیفورم های سورمه ای با خط های افقی شبرنگ ِ سفید، بچه ها از ساختمون آجری هوار می زدن.
 لای دود- منم،
 لای دود- تویی، 
لای دود - یک ساختمون هزار طبقه پر از بچه ست که می سوزند. 
اما شهر، شهر موش هاست.

با اینکه کف و دود و بوی سوختگی همه جا رو گرفته بود لباس های خوبی داشتیم که ما رو از همه چیز محافظت می کرد. گاهی یک چیزی مثل کف یا هجوم ِخاکستر می ریخت توی صورتم اما بدون شک همه چیز در کنترل ما بود. وقتی جای  شعله ها دود خاکستری و سنگین از پنجره ها شره کرد اون بچه که همیشه با کیف قرمز می دوه و کفش های لیمویی داره و پسر کوچولویی بیش نیست که وقتی می دوه کیفش لق می زنه از ساختمون آجری زد بیرون. مامانش پشت سرش می دوید. اون شب هم نشستیم کنار همون حلبی های روبروی ساختمون آجری، شهرداری از اینا می زنه دور محل گودبرداری، ما تکیه می دیم بهشون. خسته شده بودیم. خیلی خسته. دیگه فقط خس خس دود از اینور و اونور می زد بیرون. سرم رو گذاشتم روی شونه ی آدم چهارم، که بتونم صبح پاشم و اندوهم رو بگذارم توی جیبم و از خونه بزنم بیرون. 

آدم اول

صبح جمعه بیدار شدم دیدم خشایار نیرومند یک موجود واقعی ست که من رو اد کرده. طبعا چون نمی شناختمش درخواست رو با خرسندی و احساس توانمندی پاک کردم. از اونجایی که میز تحریر خودم بعد از مهاجرتم از اتاقم خارج شد و بعد هم ناپدید شد، بابا یک میز چهارنفره ی غذاخوری گذاشته جاش، جلوی پنجره ی رو به حیاط و رودخونه. میز تاشو قبلا توی آشپزخونه بود و چهارتا صندلی ناراحت و پایه بلند داره. من هم روزی که به سفر دور و درازم اومدم لپتاپ رو انداختم توی اتاق کامپیوتر، چون این لپتاپ سال های قشنگی از زندگی من رو از من گرفته. سال ها ست که لپتاپ وسیله ی کسب علم، کسب پول، کسب ارتباط، کسب خبر، و کسب خشم و اندوه بوده. حالا که دیگه نه علمی مونده، نه پول و ارتباطی که وابسته به کمپانی Asus  باشه. دو شب پیش لپتاپ رو آوردم توی اتاقم و روی میز غذاخوری گذاشتم. اول پشتم رو به پنجره گرفتم که به در اتاق مسلط باشم. اتاق من وسط راه تعبیه شده. این البته اتاق من نبوده، اتاق مادربزرگم بوده، اما بعدها من از زیرزمین به طبقه ی همکف ارتقا یافتم. صبح به خاطر داغی آفتاب پشتم رو کردم به در ولی تسلطم بر رفت و آمد ها و اتفاق های مهمی که توی خونه ی های مجهز به تلویزیون می افته مخدوش شده بود. درحالیکه لپتاپ رو به سومین ضلع می کشوندم به دکتر فالک-ییتر نوشتم که اون تستی که می خواد بگیره هیچ ربطی به اون کاری که داره می کنه نداره. دکتر هم درجا جواب زد که حتما اون تست رو می خواد بگیره، ضرورت ِ تحقیق رو بعدا سرهم می کنیم. از جای جدیدم راضی ام. هم به پنجره و چنارها و بن بست اونور رودخونه مسلط هستم و هم از توی آینه ی میز توالت می تونم ژرفای خونه رو ببینم. در اون عمقی که من از توی آینه می بینم یک بار هم یک آدمی از پله ها بالا میاد که آدم منه.

دسته بندی آدم های مهم زندگی م به تبع شرایطم به شدت تغییر کرده. شاید شش ماه پیش آدم اول رو به خودم و شرایطم نزدیک حس می کردم؛ در واقع روابط پیچیده و در عین حال خیلی ساده ای که پیدا کرده بودیم باعث ِ ایجاد حس صمیمیت دوست داشتنی ای شده بود. بعد از سفر این بارم به ایران متوجه شدم که اون شکل از دوستی وارد مرحله ی انبساط شده. حالا طبع شرایط هرکدام از ما باعث شده که دیگری، بیشتر از هرچیزی، رانده و گسسته و دور بشه. شاید این رو بیش از هر زمانی وقتی توی یک چلوکبابی نشسته بودیم فهمیدم. انبساط توی یک دیالوگ ِ کوتاه و گذرا بود که با خروج من به سمت مستراح قطع شد. متن دیالوگ نشان از بحرانزدگی هردوی ما داشت. با تفاوت های زیادی که در هر صورت به یک جا و یک شباهت ِ بامزه ختم می شد. هردو با سرعت به سمتی می رفتیم که ترسناک بود. این ترس مشترک بود. احتمالا تنها تلخی این دیالوگ برای من در این واقعیت بود که درهای حرف زدن از چیزی که خودم رو می خورد رو بسته دیدم. من هیچوقت به کنش های توی دوستی ها گیر نمی دم. اگر دوستی داره می ره می گذارم که بره، اگر سکوت داره، سکوتش رو می پذیرم و بیشتر از هرچیزی به این تفاوت های ِ دوران ها و بحران ها اهمیت می دم. عجیب این بود که بحران از یک جنس بود ولی باعث گسست ِ بزرگی توی دل من شد.

این اتفاق مال دستکم دو ماه پیش بود اما دیشب که از میان ِ جمعی که توش آدم سوم هم بود، بر می گشتم به این فکر می کردم که میزان ِ حضور چیه؟ کجاست که آدم از هزار ها کیلومتر فاصله پشت درهای بسته ی سنگین ترین تنهایی ها هنوز زنده می مونه به امید اینکه یک نفر، دو نفر، ده نفر، هستند که ... بهرحال هستند. چه حرف بزنند و چه نزنند. و چطور می شه که سر یک میز این فاصله می تونه ناگهان تمام دریا ها رو رد کنه و آدم ها رو پرت کنه جاهای دور از هم. جاهای دوری که تا وقتی روبروی هم نبودند ، آرزو داشتند که نزدیک تر باشند. آدم سوم رو باید توی یک متن جدا برای خودم دستکم بنویسم تا تصویرش از ابهام  در بیاد. آدم سوم به تلفظ های من می خنده و همه ی اعراب گذاری های ظاهرا نامتعارفم رو در متن صحبت های شلوغ می شنوه. *دونقطه پرانتز*.و این احتمالا برای من یعنی حضور. روی همین فکرها خوابیدم و خواب دیدم مهمون های زیادی داریم و من دچار بحران ِ انتخاب یک لباس هستم. می دونستم که سعید نشسته بیرون و گاهی می اومد دم اتاق از من می پرسید که خوبم؟ مشکلی دارم؟ و من روم نمی شد بگم که 4 تا بلوز جلوم هست که همه شون تقریبا یک رنگ هستند ولی نمی دونم کدوم رو بپوشم. صابر در اتاق رو زد و گفت دیگه توی خونه جا نیست و باید یک فکری برای مهمون ها کرد. صبح به این فکر کردم که به صابر بگم که خوابش رو دیدم. من نمی تونستم بین لباس هایی که هیچ فرقی با هم نداشتند و همه توی طیف سبز پسته ای بودند یکی رو انتخاب کنم. تحلیل نیمه فرویدی خواب رو خیلی خوب می دونم. اضطراب لحظه به لحظه ی زیاد شدن مهمون ها و فشار انتخابی که لحظه به لحظه غیر ممکن تر می شد با یک حجم عظیمی از ورودِ آدم اول تموم شد. از خواب بیدار شدم.


آدم اول وارد اتاق شده بودو انگار که تمام راه رو دویده باشه با خستگی عجیبی گفته بود " مهمونا رفتن، دیگه فرقی نمی کنه".

آفتاب به سر درخت ِ ناربندان است *


 سلام،

نمی دونم بالاخره چی شد زندگی ت؟ امروز 12 بهمن سال نود و سه ست. وضعیت خوبی نداری. بیش از یک ساله که تکلیف آینده ت معلوم نیست. هرروز حالت از خودت بیشتر بهم می خوره. از اینکه بی استفاده هستی و بیشتر از همه اینکه از اینی که شدی خیلی بدت میاد.
هاهاها شاید باورت نشه ولی الان داری یک آهنگی از احسان خواجه امیری گوش می دی به اسم هراس. بدم نیست اتفاقا.
امشب فهمیدی که خیلی دلت می خواست می تونستی این زندگی رو عوض کنی وبه جاش بری یک جزیره ای یا شهری که کنار آب باشه و سی سرفینگ کنی. امروز فهمیدی این یکی از آروزهاته. ولی خب بعد از اینهمه سال از غل و زنجیرِ هیچ چیز توی زندگی ت رها نشدی. در حالت ایده آل دوست داشتی جایی بودی که بدون ویزا و پاسپورت می تونستی بری کنار ساحل و تمام عصر و شب به مردم بستنی و آبجو بفروشی، به جاش روزها سی سرفینگ یاد بگیری. دیگه هم هیچوقت نه به شهر برگردی نه به هیچ جایی که از بوی دریا فاصله داشته باشه.
متاسفانه عقلت دیگه به جایی قد نمی ده و فقط منتظری. منتظر بودن هم داره کم کم وارد تمام نورون های مخت می شه. چند وقته منتظری؟
خیلی.
امیدی هم که نداری.
 از این انتظار ها که تهش یک جوخه ست و یک جام زهر.
انشالله جام زهر رو هم سر بکشن. بلکه وقتی این نامه به دستت می رسه سر کشیده باشن. دولت آن است که محمود بود پایانش.
من نمی دونم تو ، که خود من هستی، سال دیگه 12 بهمن کجایی. من در مجموع واست هیچ آرزویی هم در این زمینه ندارم. می دونم آرزوت بود که توی رشته ی خودت بمونی و شروع به کار کنی. می دونم آرزوت اینه که از اینجا خارج شی، از این نقطه ی جغرافیاییِ پوسیده. که از زیر یوغ آدمهای اشتباهی ای که توی زندگی ت وارد شدن در بیای. طوری ازشون دور بشی که دیگه هیچوقت فرصت نکنن بازی های زشت این مدت رو سرت در بیارن. می دونم خیلی دوست داری می تونستی دستکم بهشون بگی چقدر زشتن...
می دونم آرزوت الان در منتهی الیه یک ایمیل مثبت گیر افتاده. ولی اینم می دونم که با درصد خوبی ممکنه هیچوقت اون ایمیل به دستت نرسه. الان دیگه بیش از یک ساله که آبروت هم دستته . دستته و هی با این آبروی مادرمرده یک کم اینجا دویدی، یک کم اونجا پاره شدی، هرچی جون داشتی هم کندی و تک تک روزهای این 5 سال گذشته، آبروت دستت بوده.
آبروت بدجوری دستت بوده. از این جنگ های نابرابر که 5 سال توش سعی کردی و صدات هم با تقریب خوبی در نیومده. به گونه ای طی کرده ای که 100% آدم های دورت معتقدند تو خوش شانس بودی.  تو هم به صفر درصد شون گفتی چه طور خوارت  جلوی چشمت بوده این سال ها. لزومی هم نداره. ولی می خوام بگم من جدای اون 100% آدمها و دوستان و گلهای باغ زندگی می دونم که اصلا اینطور نبوده که به سمع و نظرشون رسیده. مهم هم نیست.
اگر روزی که این نامه رو می خونی فقط یکی از این گره های امروز رو باز کرده بودی، سرت رو بگیر بالا.
من نمی دونم تو، که خود من هستی ، از هرچی که برات پیش بیاد چطور می خواهی استقبال کنی.

ولی از سرِ بُریده نترس
اگر تو ، که خود من هستی
به عبارتی اگر ما
از سر بریده می ترسیدیم

شاید بعد از 5 سال، خوف-کرده، 
هنوز نمی رقصیدیم. *



*تصنیفی قدیمی- نامشخص

نی ِ ستان


من گل-گل ِ باباجون بودم، وقتی هنوز حالش خیلی بد نشده بود.
اولین نوه ای بودم که وقت تولدم بالای سرم بود و از این بابت خیلی با من کیف می کرد. چندین سال بود پارکینسون داشت. محض اطلاعتان پارکینسون یک بیماری سیستم عصبی مرکزی است که آنقدر جالب هست که سیستم حرکتی و تارهای صوتی را باهم از کار می اندازد! معلوم نیست این دو تا چه ربطی به هم دارند. برای همین من هیچوقت صدای واقعی باباجون را نشنیدم. صدایش چیز ضعیفی بود که وضوحی نداشت. آخرین دستخطی هم که ازش دارم به مناسبت کلاس اولی شدنم است که هیچ معلوم نیست برایم چی نوشته. چون خب، دستش می لرزید، مثل همه ی جاهای دیگر بدنش. اما انگار می خواسته چیزی بگوید که 3-4 خط نوشته... چیزی ست که هیچوقت نمی فهمم.
باباجون آدم مهمی بود. ریس بود. لر بود. شرکت نفتی بود. بد اخلاق بود. بچه هاش خیلی باهاش حال نمی کردند. من حتی فکر می کنم کتک هم می خوردند. همه معتقد بودند زندگی را به همه زهر کرده بود. گاهی وقت ها که لقوه شروع می شد، اگر نشسته بود دیگر نمی شد بلندش کرد، اگر راه می رفت، یک جا گیر می کرد، بعد دیگر نمی توانست یک قدم دیگر بردارد، با یک زاویه ی ملایم ای، مثلا سی درجه، رو به جلو خم می شد و زور می آورد روی عصاش. باید صبر می کردی. من دستش را می گرفتم و با هم صبر می کردیم، تا حمله تمام بشود. کنار تلویزیون یک صندلی داشت، می نشست روش ، چشمهاش را می بست یا با یک صورت بی حالت زل می زد به ما. مادرجون حرص می خورد، می گفت عین ماسکه. مادرجون خیلی دیر فهمید که صورت ماسکی، تقصیر اخلاق سگی باباجون نبود، تقصیر پارکینسون بود.
آدم خوبی بود اما، دوست نداشت دخترهاش زود شوهر کنند، توی فیلم عروسی مامان و بابا، وایساده یک گوشه گریه می کند. بابا می رود پیشانی ش را می بوسد. بابا آنوقت سبیل بامزه ای داشته. باباجون باز هم گریه می کند. یک شانه ی کوچولوی قرمز داشت توی جیب کتش. مادرجون صداش می کرد موسیو. یک دیکشنری متحرک بود. خودش برای خودش انگلیسی یاد گرفته بود. بعد شده بود معلم زبان مادرجون، بعد عاشقش شده بود، بعد به زور عروسی کرده بودند. مادرجون عاشق مرد دیگری بود. قصه اش را یک جا دیگر می نویسم.
بابا جون با فامیل خودش حال نمی کرد. من کرم شجره نامه ساختن داشتم، یک شب نشستم ازش پرسیدم مامان بابات کجان؟ برادرت کجاست؟ برادرش از سل مرده بود. بعد یک چیزی گفت، که من باور نکردم، یا خوشم نیامد باور کنم. گفت پدر و مادرش را با برادرش برده بودند توی کوهها، ول کرده بودند. حالا باید بگویم شاید خیلی هم آدم خوبی نبود. برای من معلوم نیست. یک پیژامه ی قرمز داشت. روبدشامبر می پوشید روش و می نشست پشت میز تحریرش، با ذره بین تمبرهاش را نگاه می کرد، آلبوم های کلفتی داشت. تمبر باز بود. من را صدا می کرد می گفت گل گل ِ بابا بیا، من می رفتم می نشستم روی پاش. من از همه می پرسیدم چرا باباجون اینطوری است؟ همه می گفتند چون که خیلی آدم بی اعصابی بوده، همه ی آدم هایی که تخمی عصبانی می شوند اینطوری می شوند. مادرجون یک توجیه دیگر هم داشت، می گفت زیادی امضا می زد پای کاغذ ها، شاید برای همین لقوه گرفت.
باباجون سلطنت طلب بود. توی خانه ای که بین چپی ها و کنفدراسیونی ها و مجاهد ها تقسیم شده بود، یک سره قربان صدقه ی سلطنت می رفت. همه چپ چپ نگاهش می کردند. بخصوص خواهر مادرجون باهاش خیلی کج بود. باباجون آدم بدی نبود، سرپرستی همه ی خواهر برادرهای زنش را قبول کرده بود. فقط بدخلق بود. بی اعصاب بود. جوشی بود. دعوا می کرد. وحشی بازی در می آورد. کاری می کرد که دایی م از خانه فرار می کرد گم و گور می شد. مامان من هم توی دوران قهر به دنیا آمد. دایی ام یازده ساله بود. با دوچرخه از تهران تا شیراز رکاب زده بود که برسد پیش مادرش که پا به ماه قهر کرده بود. یک روز دایی م به من گفت: چشمهای مادرت وقتی دنیا آمد آبی بود، من فکر کردم کی توی فامیل ما چشمش آبی بوده؟ هیچکس! می فهمی؟
دایی م بابت این چیزها داشت بالکل چل می شد. برای همین هم ردش کردند برود آنسر دنیا . آنوقت ها این بهترین راه حل بود.
صبح ها مادرجون یک پیشبند می بست به یقه ی باباجون و براش نان و کره می گذاشت. بعد از غذا بهش بستنی و بیسکویت دیجستیو می داد. از اینها که حالا ما می گوییم ساقه طلایی. آنوقت ها شرکت نفت از اینجور چیزها میداد به کارمند ها. باباجون هیچوقت سرما نمی خورد، به خاطر داروهاش بود. زندگی ش واقعا هیچ چیز نداشت. بعضی وقت ها می رفتیم توی کوچه های وزرا قدم می زدیم. آدمی بود که بیست سال با لرزش های روزمره، افسردگی عمیق و نگاه کردن دنیا زندگی می کرد، آدمی که تنیس بازی می کرد و چه پاهای خوش ترکیبی داشت. آدمی بود که دیدم چقدر زجر کشید.
یک دوره ای یک زن کرد با دخترش آمدند آنجا برای کمک به مادرجون. اسم دخترک روناک بود، بچه ی خوب و خوشگلی بود. هم سن بودیم. بازی می کردیم. یک روز نشسته بودیم توی پژوی سبز چمنی، من و روناک عقب بودیم. باباجون برگشت نگاهمان کرد، روناک خم شد پیشانی باباجون را بوسید. من هنوز برای آن لحظه ی توی پارکینگ گریه می کنم.
روزی که دست دندان گذاشت من رفته بودم که تماشا کنم. یک روز صبح هم بیدار شدیم دیدیم دهانش قفل شده. دست دندان مادرجون را اشتباهی گذاشته بود توی دهانش، هیچ جور هم پس نمی داد!
وقتی باباجون از پله ها بالا پایین می رفت، من قلبم داغ می شد که الان می افتد. یادم رفت بگویم که خواهر زنش که می شد خاله ی مامان من، یک شب خانه ی ما، نشست به بدگویی از باباجون. من آن شب تازه دوازده ساله شده بودم. زبانم دراز تر از حالا بود. زبانم طول عجیبی داشت. زهر خوبی هم داشت. بهتر از حالا. نشسته بودم روی نیمکت. گفتم : توی این خونه کسی حق نداره پشت باباجون حرف بزنه. خاله هه خواست بزرگی کند گفت: چیزهایی هست که تو نمی دونی. به طور کلی توی خانواده ی ما خیلی چیزها بود که من نمی دانستم. فامیل پر رمز و رازی بودیم که هر بار هر چیزی کشف می کردم به گه خوردن می افتادم که ایکاش نمی فهمیدم! گفتم: از این در برید بیرون هرچی خواستید بگید.
مامان زرد کرده بود به خودش چنگ می انداخت. بابا یک سری تکان داد یعنی دمت گرم فرزند. بعد از آن خاله هه از تهران تا سانفرانسیسکو و لس آنجلس و واشنگتن و لندن، به همه جا رساند که فلانی بچه ی زبان درازی از آب درآمده و خیلی هم هوای بابابزرگش را دارد.
بعد من با خاله ها و دایی ام و البته مادرگرامی ام دعوای مفصلی کردم. عرض کردم که، بچه ی بی چشم و رویی بودم. به همه شان گفتم که آدم های گندی هستند، که اگر همین باباجون نبود کدامشان می رفتند توی سوراخ های آمریکا و انگلیس هرچقدر خواستند درس می خواندند؟ به من گفتند چیزهایی هست که نمی دانم. من رفتم پیش مادرجون. گفتم چه چیزهایی هست که من نمی دانم. مادرجون گفت که باباجون بهترین سالهای زندگی ش ، یک بار خیانت نکرد، بهترین زندگی را داشتند، که هرجای دنیا را خواسته دیده، که هیچوقت تنهاش نمی گذارد. پیشانی من را بوسید. گفت خواهرش زن نفهمی شده.
وقتی مادرجون مرد، باباجون دیگر نه قرص خورد، نه غذا خورد؛ نه راه رفت. بعد چند شب تا صبح مادرجون را صدا زد، بعد خسته شد. دیگر حرف هم نزد. پشتش را کرده بود به ما. به من گفتند باهاش حرف بزنم. که قرص بخورد. به من گفت دیگر نمی خواهد زندگی کند. این آخرین چیزی بود که گفت. آخرین چیزی بود که توی تارهای از بین رفته ی صدایی که به هیچ صدایی شبیه نبود، طنین انداخت و محو شد.




x

Repost*

- آنها رفتند
+ اینجا چیزی نبود؟
- اینجا فقط من بودم

دیدی که دختر لر از اینجا رفت

خیلی دوست داشتم به رامین بنویسم که نگذار تهران تو رو ببلعه.
تهران دوست داشتنی ترین شهر زندگی منه. ولی تهران مثل یک اژدها می تونه آدمی رو در یک صبح تا عصر ببلعه. ببلعه و استخون های دنده ی آدم رو تف کنه بیرون.
رامین برای من یکی از هزار ها تصویر تهرانه. شاید یک تصویر خیلی مخدوش، چون اونقدری که من و رامین همزمان توی تهران بوده ایم زمان ناچیز و مخدوشی بوده. ولی تصویری هست از پل جدید صدرِ نصف شب، نزدیک صبح، توی یک تاریکی گرم و خشک از کنار ردیف چراغ های پل صدر، از زیر تابلو های ثبت سرعت، از کنار دیوارهای صوتی. توی هیچ شهری خروجی های نیایش به سمت چمران، دور نمی زنن وقتی آروم آروم پایین می رن و سمت راست فواره و چمن و جدول از داغی ظهر تابستون بخار می کنه، بخارش از شیشه می زنه توی ماشین و بعد آدم می پیچه توی یک ترافیک ناگزیر جنوب به شمال. اژدهای تهران اما هرروز من رو می خورد و پس مونده ها رو تف می کرد. هیچ شهری یک تقاطع شریعتی - قیطریه نداره. سر چراغ پل رومی و هول و هراس رسیدن به در خونه و ردیف ماشین های پارک کرده کنار شریعتی، در حال گاز زدن به ساندویچ و همبرگر. یک گاز از ساندویچ مغز بهاران، یک تف به جوی لجن مال و نیمه خشک شریعتی، یک هورت از نوشابه ی گازدار که خارت خارت صدا می ده و یک چخه به موش و گربه ها. چه زوج ها و چه خانواده ها که تا صبح چه تفریح ها کنار خیابون های تهران، توی حلق اژدهای دی اکسید کربن-سوز ِ نامردی که می بلعید و تف می کرد.

بابک امشب پرسید فلانی؟ تو آرزو داری؟ سوالش رو نگاه کردم. گوشی رو 90 درجه چرخوندم ببینم سوالش از یک زاویه ی دیگه چه معنی ِ متفاوتی ممکنه بده؟ سوال هیچ معنایی نداشت. گفتم یعنی چی آرزو؟ دست نیافتنی نه ندارم. یعنی دارم. آرزو داشتم یک یهودی سرگردان روی زمین نباشم، مثلا همین امشب همه چیز عوض می شد. ولی نمی دونم چی باید عوض بشه بابک. یعنی من نمی دونم اگر امروز دو تا روانی الله اکبر گویان 12 نفر رو توی پاریس به خون نمی کشیدند، اگر فردا نتانیاهو می مُرد و اسرائیلی ها همه با چمدون و گاری می رفتند ماداگاسکار چون یکی بالاخره کشف کرده بود که تخم ابراهیمِ نبی توی ماداگاسکار بهتر تَرَکه پس میندازه چی می شد؟ اگر همین امشب تا صبح حضرت لوط تمام منابع نفت رو از سر یک شیلنگ می مکید و تف می کرد توی اقیانوس ِ فلان، فردا که پا می شدیم دیگه هیشکی تف هم توی روی ایران نمینداخت. اونا خودشون چمدون به دست از مرزهای فرودگاه ِ امام خارج می شدند می رفتند باهاما. گلدسته های حرم رضا رو هم می دادیم می گفتیم مال شما.ببرید آب کنید، بمالید.
چی می شد بابک؟ اون یکی ها هم پا می شدن در و پنجره های خونه شون رو باز می کردن هوای تازه بیاد تو. پا می شدن از پنجره سرشون رو می کردن بیرون دست تکون می دادن واسه ما، هیشکی همبهشون نمی گفت آخه شما زشتید. زشتید که باید خونه بمونید که کسی شما رو نبینه، که اگه بچه ها ببینن می ترسن، گریه می کنن... پا می شدن می رفتن بقالی، نونوایی، سلمونی. هیشکی نمی گفت شما زشتید.
اگر همه چیز همین امشب تا صبح خوب می شد، ابولا هم خوب می شد، جاش هم فوت می کردن که صبح دیگه نسوزه، چی می شد؟ نمی دونم بابک.  بعید می دونم چیزی عوض می شد. بابک یادش افتاد که یکی از همکاراش توی یکی از فواصل سیگار دم در، بهش گفته بود غصه نخور همه چیز بهتر می شه،دیگه حتی بهش فکر هم نمی کنی.
من هم موفق شدم اونقدر بهتر شم که دیگه حتی بهش فکر هم نمی کنم.

بعد من هم راه افتادم از شیخ پرسیدم تو آرزو داری؟ اول داشت. ولی بعد شک کرد. گفتم یعنی اینی که می گی اگر بشه خیلی خوشحال می شی؟ شیخ که اولش گفته بود آره آرزو دارم، مکثی مجازی کرد که بصورت ِ "مممم" توی گوشی م ظاهر شد. بعد گفت نه، خیلی خوشحال نه.

 من از بچگی دوست داشتم رهبری، ریس جمهوری ،چیزی بشم. حتی نمی دونستم برای کدوم کشور. ولی خیلی دوست داشتم اونطور آدمی باشم. چون عملی نبود از برنامه هام حذف شد. جز این فقط برنامه دارم. برنامه هایی که یک تاریخی دارند، چند حالت ِ جامد ِ قابل پیش بینی یا غیر قابل پیش بینی هم دارند. اگر نشه، برنامه ی بعدی رو اجرا می کنم. اگر اون هم نشه هیچی نمی شه. الان یک ماهه برنامه ای ندارم. ولی واسه دو ماه دیگه یک برنامه ای دارم. شاید بشه، شاید نشه.


ما دیگه زیاد به آرزو گیر ندادیم. در واقع خود این موضوع پل زد به موضوع کابوس های شبانه مون. کابوس ها به راحتی به دو دسته تقسیم می شدند. یک سری کابوس ها مخصوص زمانی بودند که هنوز آرزو داشتیم. بچه بودیم. اینجا نبودیم. بعد بابک گفت یک کابوس هایی هم بود که اینجا که اومد می دید. اینجا یعنی بیرون از ایران. یکی ش رو دوست داشتم. بهش گفتم قشنگه. بابک و هزار هزار آدم توی قوطی های بزرگ کنار هم. توی قوطی ها نرده بون ها اونقدر کوتاهند که بابک نمی تونه از قوطی بیاد بیرون. پس زمینه ی تمام کابوس های هولناک ِ بابک ، شهرام ناظری روی یک لوپ ِ محزون می گه من درد تو را ز دست آسان ندهم. 
حوالی 5 صبح بعد از مراسم سال نوی میلادی، از شدت سرفه های برونشیتی بیدار شدم، رفتم سراغ یخچال ، یک تکه پیتزای شام کاغذپیچ شده رو برداشتم بردم توی تخت. در حالی که پیتزای یخ رو می خوردم، که انصافا از داغش خوشمزه تر شده بود، به قارقار ِ مداوم گوشی م پرداختم. کسرا همزمان با من بیدار بود و داشت فیسبوک من رو شخم می زد. از پست هایی که شخم می زد فهمیدم نوستالژی داره آزارش می ده سر سال نویی. صدام در نیومد  که کارمون به درازا نکشه، اون از جشنی چیزی برای سال نو نیمه مست برگشته و حالا ساعت 5 صبحِ ِ تنهای شهر بُن خوابش نمی ره و می خواد به من بگه که تولدم مبارکه. من از سرفه بیدار شده م و دارم آشغال خوری می کنم و اصرار دارم که این وضعیت ِ وخیم ِ 28 ساله شدن ِ با دست های خالی و آینده ی نامعلوم و تپه های نریده رو به روی خودم نیارم. 
یه لحظه توی سرم نامجو با لحن ِ چه خییییااال ها گفت چه تپه هااااو.
من چندتا ایمیل توی اینباکسم دارم که دلم می خواد جلوی چشمم باشند. یکی از باباست که هربار می خونم احساس می کنم آماده م برای انتخابات کنگره ی آمریکا شرکت کنم، یا برم بزنم زیر گوش آنگلا مرکل و صدر اعظمی رو تصاحب کنم. ایمیل بابا خیلی مساله ی مهمیه، بعدا بهش می پردازم. یکی هم ایمیل یک استاد اسرائیلی م هست. اوهرینگ. آخرین باری که همدیگر رو دیدیم سر نتانیاهو خیلی بحث کردیم، اون کاملا موافق سیاست های اون آشغال بود. کسشر هم می گفت البته. این جمله ی آخر خیلی بیخود بود. یک جلسه که داشتیم روی تراپی کار می کردیم من روی صندلی داغ نشسته بودم. اوهرینگ خیلی چیزها به من گفت وسط اون کلاس. من خیلی بی برنامه رفته بودم روی صندلی داغ، تمرین متدهای تراپی و مصاحبه بود. من مثلا مراجع بودم ولی خودم هم نمی دونستم چمه. از اینها که میان ولی نمی دونن چرا اومدن. اوهرینگ اون روز به من گفت من بعید می دونم تو ازدواج کنی ، من حتی بعید می دونم تو اونقدری که می گی علاقمند به یکجا نشینی باشی. بعدا، شش ماه بعد شاید، برام اون ایمیل رو زد. 
الان که دارم این مقال رو تایپ می کنم یک آدم بسیار بی ملاحظه از ایرانیان ِ ورشو برداشته یک گروپ مسیج زده که سال نو رو تبریک بگه به تمام ایرانی هایی که نصفشون از دید من یک پارچه گه هستند و متقابلا حاضر نیستیم توی روی هم استفراغ حتی بکنیم. این مسیج هی پررنگ کمرنگ می شه . بعد از اتمام این مقال می خوام بهش یک تبریک خصوصی بزنم بگم علی جان، دکتر، در سال جدید یاد بگیر مسیج فله ای نزن. عه.

  امسال با هیچ سالی هیچ تفاوتی نداره. در واقع پارسال بسیار سال ِ متفاوتی بود. از اون دسته سالهایی بود که خداوند و تمام ِ مخلوقاتش روی کون آدم زوم می کنن. تقریبا همه ی پل های کج و معوج زندگی م رو در 27 سالگی با بولدوزر تخریب نموده و روش یک فوت هم کردم که گرد و خاکش بره. همچنین مفتخرم که در این 27 سالگی عاقبت وقت کردم دنبال ِ فکر کردن به معیارهای خودم برم. عاقبت مجبور شدم خیلی جدی به مسائلی چون ازدواج، تعهد، زایمان، داشتن ِ کار ِ کارمندی، خریدهای دراز مدت و وام و قسط فکر کنم. ناگهان اما متوجه شدم که چه دام هایی زیر پای من گسترده بوده و خودم دو پایی توی چه چاههای قدم گذاشته بودم. 
توی روانشناسی بین شخصیت و مزاج تفاوت های تئوریک و تجربی قائل می شیم. اگر فرض بگیریم که مزاج یک بوم نقاشی هست، شخصیت نقاشی روی اون بومه. مزاج یک جوری زیر بنای تمام چیزهایی هست که شخصیت آدم رو در طول زندگی می سازن، تغییر می دن، و یا زیر و رو می کنن. مزاج آدم ها قابل تغییر نیست. حالا بقیه ش رو دیگه علاقمندان لطفا سرچ کنن. بهرحال این سالی که گذشت من متوجه شدم که مزاج ِ خستگی ناپذیری دارم که دنبال دردسر، تغییر و شلوغ کاریه. مزاج ِ برونگرایی که نیازمند ِ محرک های بیرونی مداوم هست و این صحبت ها. هم او اوهرینگ بود که اولین بار به من اشاره کرد که احتمالا یا خودم رو عوضی گرفتم که دنبال یکجانشینی هستم، یا در توقعات ِ دیگران چنان غوطه می زنم که فکر می کنم وظیفه دارم اونی باشم که نیستم. جانکی بودن از خصوصیاتِ من است. البته این خصوصیتی ست که در نگاه اول و دوم و سوم هم معلوم نیست. شاید فقط در ابعادی چون هاری کلامی و رفتاری بروز کنه. مثلا در حد فحش به ممد اصفهانی یا مموتی در یک جمع گرم خانوادگی. اما واقعیت اینه که من تمام این سالها به سان ِ یک جانکی ِ تمام عیار زندگی کرده م. یقینا سطح هیجان من، یا نوع هیجان ِ مورد نظرم بانجی جامپینگ و  بدلکاری و کوکایین نبوده . اصلا هم نبوده. نکته ی مهم همینه.  
در این لحظه خودم رو به یک نگو نگو نمیام مهمون کردم. شاید بعد از اومدن به سرزمینی که هیچی ازش نمی دونستم، و توش مطلقا تنها و تاریک بودم، دیگه جای سختتری جز قبایل آفریقایی نمونده باشه که فتح کنم. حتی ریسِت کردن ِ رشته و درس و مدرک هم اونقدر که فکر می کردم چالش بر انگیز نبود. شاید در مرحله ی بعد زندگی م برم دنبال ِ پرورش ِ عروس هلندی، ولی قطعا دنبال ِ رام کردن ِ هیچکس از جمله خودم نخواهم بود. 


از دوست به یادگار

بچه ها 5 روز اینجا بودند. بابک و کسرا و کاوه برای ایام شکوهمند ِ میلاد مسیح که هم خداست، هم پسر خدا، و هم با خدا  دسته جمعی روح القدس هم هستند- پیش ما بودن. کسرا رو قبلا دیده بودم. اما با بابک بسیار خندیده بودم ندیده. روزی که داشت می اومد بهش گفتم یک عکس هم از خودت بفرست لای جمعیت بشناسمت. همون شب اول که نشستیم شام بخوریم بابک گفت تو برای خودت اینجا یک بهشت کوچیک درست کردی. بابک اما شاید این رو نمی دونست که در و دیوار و گلدون بهشت من نبوده. باید بهش می گفتم بهشت کوچیکی که می بینی حاصل ِ تلاش ِ سه نفر بوده که از جاهای مختلف پرواز کردند به ورشو که کنار هم باشیم. باید بهش شاید می گفتم بهشت کوچیک ِ من توی زندگی همیشه حضور دوست بوده. یادم رفت حتی بهش بگم 4 سال پیش وقتی خیلی تخمی و تنها بودم توی همین ورشو، یک شب توی یک چت ِ سه نفره از ورشو - بوداپست - بن ، ساعتی از هم صحبتی با خودش و کسرا چقدر خندیده بودم . امروز که بالاخره بعد از مدتهای زیاد، سال ها، بعد از 22 سال فشار ِ عرف و سنت و آیین ، و بعد از 4 سال فشار خارجی و غریبه و ایرانی بودن وقت دارم به معیارهای ارزش و اخلاقمداری ِ "خودم" و فقط خودم فکر کنم، باید به بابک بخصوص بگم که من فکر می کنم دوست در زندگی من چقدر اتفاق بزرگیه. دوست های زیاد و متفاوت و دور از من-اَم. بابک اولین نفر بود که سوار هواپیما شد و رفت. وقتی از دوست خیلی قدیمی و خیلی عزیزش ( عزیزمون) - کسرا- خداحافظی می کرد رو ضبط کردم. توی اون چهل ثانیه، کسرا دست به ریش پس و پیش قدم می زنه تا بابک بند کفشش رو ببنده، بابک اندازه ی 3 ثانیه سکوت می کنه وسط قولی که داره می ده که دفعه ی بعد مودب باشیم کسرا رو بغل می کنه، می ره. 


منم لیوانم رو می زنم به هواشون می گم سلامتی.

دیشب رامین یک عکس از موقعیت جغرافیایی ش فرستاد. خونه ی اون یکی رامین بودند. تی شرت قرمز مهدی رو دیدم دویست بار، اون یکی رامین مثل همیشه توی آشپزخونه وایساده پشت کانتر یا داره یک چیزی درست می کنه، یا داره آماده ی خوردنش می شه. نس مثل همیشه در مسیر رفت و آمد از و به آشپزخونه ست، فکر کنم توی سرش داره یک چیزی هم زمزمه می کنه. هومن یک لبخندی داره به شکل دیفالت، که همون رو گذاشته روی صورتش کنار اون یکی رامین لقمه به دست وایساده. مهدی رو به... روبه یک کنسول بود فکر کنم؟ رو به یک کنسول داره با جوراب و تی شرت قرمز نوشابه؟چای؟آب میوه؟ از لیوان دسته دار سر می کشه.  خسرو پشت مهدی جا مونده، احتمالا داره به یک چیزی ناخنک می زنه. خود ِ رامین نشسته روی کاناپه ته سالن، روبه آشپزخونه اُپن. جلوش یک ظرف انگور هست و یک ظرف شکلات و یک بطری پلاستیکی خالی می ماس. از بس ایران نبودم نمی دونم توی این بطری چی بوده در اصل. یک کم بعد رامین به من که روی همون کاناپه نشستم پاهام رو بغل کردم می گه همه داریم پیک آخر رو به یاد تو می خوریم.