نمیدونم قبل از مهاجرت چه شکلی بودم. یادم نیست چطور آدمی بودم. یادمه یکی از اوقاتی که خیلی از کوره در رفتم سال آخر زندگیم در ایران، توی حیاط دانشکده ی تربیت بدنی بود. سر انتخابات و کمپین کروبی پای تلفن با دوست پسر اون زمانم دعوای شدیدی کردم. از طریق دوستش رسیده بود به ستاد مرکزی کروبی و به دلیلی که برای من واضح نبود معتقد بود من نباید برم توی ستاد. شاید جزییات دقیق دیگه خاطرم نیست. ولی حتی الانم خنده می گیره وقتی به این 
.فکر می کنم که چقدر کپی پدرش بود درحالیکه همیشه از پدرش عصبانی و شاکی بود.

ولی بعد از مهاجرتم رو هنوز به خوبی توی ذهنم دارم. وقتی رسیدم به ورشو و هاستلم، از هم پاشیدم. هیچی نبودم. همیشه با چیزهای اطرافم و وابسته به آدمها یا موقعیت های اطرافم تعریف شده بودم یا وجودم معنا پیدا کرده بود و اونجا که وایساده بودم، توی یک هاستلِ کوچیک وسط ِ شهر ورشو، هیچی نبودم.
تنها فکری که توی ذهنم واقعی بود این بود که چرا روی دیوارهای شهر اینقدر رنگ پاشیدن و شعار نوشته ن؟ برام خیلی سخت بود که چمدونم رو برسونم به اتاقم و یادمه توی حیاطِ هاستل دخترهای دبستانی با موهای بافته ی بلند و سارافون های بلند سورمه ای می دویدن و وسطشون یک خواهر روحانی راه می رفت و پرنده ها از روی زمین بلند می شدن. یک پسر ترک اومد کمکم. هیچی از شب اول یادم نیست. مطمئنم هیچ حسی نداشتم جز یک خالیِ بزرگ و تیره. از همزمانیِ مستیِ دو آدم توی یک کلاب شلوغ و همخوابگی و کاپشنم که دزدیدن و آدمهای گذرا و عرق خوری با آدمهایی که حتی ریختشون هم یادم نمونده یک تصویر خاکستری دارم. روزهایی که الان توی گوشم صدای خش خش پارازیت میدن.
دیشب خواب دیدم برای مادرِ اِکس ام یک دسته گل فرستاده م. روش به لهستانی نوشته بودم که دلم برات تنگ شده. صبح آشفته بیدار شدم و به این فکر کردم که آیا واقعا دلم واسه یوآنا تنگ شده؟ چرا تنگ نشده باشه؟ تا روزی که باهم حرف می زدیم و روابطمون رو دررو بود جز محبت و دوست داشتن و اغلب محبتِ توی پاچه ش، تلخی و کدورتی نبود. منم شده بودم بخشی از اون خونه. واقعا ته دلم احساس می کردم که دخترشون م. به اندازه ی بچه ی خودشون توی زندگیم دخالت می کردن و با یک پاپیون تبدیلش می کردن به عشق و دوستداشتن.. چیزی که من از سمت اونها حس می کردم محبتِ بی شیله بود. هنوز هم نمی دونم چرا من رو قاطی معضل های خودشون کردن یا چرا و واقعا چرا فکر کردن که من دارم زیرآبشون رو میزنم که پسرشون رو بدزدم..  اون چیزی که به عقل من می رسید این بود که مستقیم به خودِ یوآنا بگم که حسم و نظرم در مورد زندگی ِ ابدی در لهستان منفیه و جزو آرزوهام نیست. دلایلم روهم گفتم بهش. نمی دونم توی دنیای بقیه چرا گفتنِ واقعیت به "خرابکاری" و زیرآب زنی تعبیر شده. خرابکار لفظیه که سین برای توصیف من استفاده کرده. یک ایمیل نوشته به من و بقیه ی کسانی که توی سفر به یونان حضور داشتند. توی ایمیلش برامون مشخص کرده که هرکدوممون چطور آدمهایی هستیم. یکی مون هیز و زنباره ست، یکی مون قدر مادرش رو نمی دونه و یکی مون هم خرابکاره. که احتمالااین آخری منم.
توی چیزهایی که می نویسم اضطراب زیادی هست. همینطور که می نویسم می تونم تصور کنم که وقتی شخص ایکس اینارو می خونه دقیقا چی می گه با خودش: "چون خرابکار هستی، چون متوهم هستی، تویی که تک تک چیزهای کوچیک و بزرگ رو خراب کردی".
گاهی فکر می کنم گوینده داره کلماتی که یک روزی به خودش گفتن رو حالا توی صورت من پرت می کنه.
توی یک سال اخیر خیلی شبیه به آدمی شده م که قبل از مهاجرتم بودم. چیزی که در مهاجرت نجاتم داد شروع زندگی تنهایی و سکوت های طولانی بین من و آدمهای قضاوتگر اطرافم بود. وقتی صدای قاضیانِ داخل و بیرون خونه قطع شد، فرصت کردم بفهمم چقدر زیاد اشکال دارم و چقدر گم گشته و گیجم. بهترین کاری که توی لهستان کردم این بود که ماگوشا رو پیدا کردم. آدمی که متوجهم کرد که ایراد و اشکال و کمبود بخشی از من و بقیه ست. بهم یک جایی رو نشون داد که هنوز آرزو دارم برای زندگیم پیدا کنم. یک جایی بود که بدونِ تعارف چیزهایی که از رفتارم درست نبود یا باورهایی که مشکل زا بود رو بهم می گفت و هدف همیشه این بود که بفهمیم چطوری می تونیم راه بهتری پیدا کنیم. من هنوز دنبال اون جا هستم. هنوز دوست دارم بسازمش . ماگوشا اگه الان روبروم نشسته بود بهم می گفت واقعا فکر می کنی کسی که اینطور بهت برچسب می زنه دوستت داره؟

بلیط کنسرت گوگوش چنده؟

جزییاتِ این متن واقعی اند اما به هیچ وجه منبع موثقی برای انعکاسِ واقعیات نیستند.


من و برادرم دوستدار شوهرخاله م هستیم. دایی سعید (شوهرخاله م) همیشه برای ما بچه ها کچل و فوق العاده خوش مشرب، صاحبِ مهمونی های شلوغ و هیجان انگیز و عجیب ترین پنت هاوس ها و جدیدترین ماشین ها و دست نیافتنی ترین کادوهاست.به ما هیچ ربطی نداره که شوهر خاله م و خاله م از هم عصبانین..
از وقتی که من به یاد دارم این دوتا در حال گرفتن طلاق بودن. بعد از اینکه طلاق گرفتن هم چیزی توی روابط ما تغییر نکرد. دایی سعید بخشی از سال ایران بود و مثل گتسبی مهمونیهای عجیبی به پا میکرد که توی همه شون من و برادرم به شکل افتخاری و با وجود صغر سن دعوت بودیم. خاله م و دخترش هم که همیشه ساکن لندن بودن و هر موقع که به ایران می اومدن که سالی دو هفته بود صاحبِ بدترین اخلاق، تندترین خوی و پیچیده ترین عادات و نیازها بودن. از دخترخاله م که فی الواقع منزجر بودم. هم عنق و بدغذا بود، هم ناخن می جوید و هم یکسره عر می زد و مامی ش رو می خواست. مثلا شما توی فیلم عروسی پدر و مادر من، یک دختربچه ی 4 ساله می بینید که با انگلیسی ترین قیافه ی ممکن ( شامل صورت رنگ پریده، کفش های ورنی براق، پیراهنِ یقه سفیدِ شق و رق و دوتا گلوله ی سفید ِنرم که به موهاش آویزوونه) نشسته کنار خاله جونش که مامان من باشه، درست اون بالای سفره ی عقد و داره نق نق کنان شست دستش رو می مکه و هی می گه من مامی م رو می خوام. در حالیکه مادرش هم همون پشت وایساده و داره به همه غر می زنه که چی رو کجا نگذارن و چه گهی نخورن.


از اولین تصاویری که از دایی سعید به خاطر دارم شبیه که مامانم رو برده بودن بیمارستان که برادرم رو به دنیا بیاره. من و بابا و دایی سعید و پدربزرگم مونده بودیم خونه. شبِ بسیار بسیار سرد و پر برف سوم دیماه سنه ی شصت و نه شمسی بود و مامانم و مادربزرگم مونده بودن بیمارستان که مامانم رو سزارین کنن. من خیلی هیجان زده بودم! از یک طرف بالاخره برادرم رو می دیدم و از طرف دیگه قرار بود خاله م همون شب از لندن برسه تهران که برای من معناش شکلاتهای خیلی خوشمزه و لباس و سوغاتی بود. از طرف سوم عاشق برف بودم.


یادمه که اون شب من از بابام قول گرفتم که نخوابم و با شوهر خاله م بریم فرودگاه دنبال خاله م. اون موقع سالها بود که خاله و شوهرخاله م از هم جدا زندگی می کردن و اینطور به نظر می اومد که همیشه در حال گرفتن طلاق هستن. بهرحال عفت خانم، نوه ی عموی مامانم من رو کرد توی تخت و با هزارو صد دفعه تعریف ِ پشتِ سر هم ماجرای گنجشکک اشی مشی خوابم برد. وقتی بیدار شدم نصف شب بود. خاله م رسیده بود و شوهرخاله م کف مهمونخونه دراز کشیده بود چون کمرش گرفته بود و هی نق نق می کرد که از بس توی این سالها چمدون های سنگین خاله م رو بلند کرده کمرش داغان شده و باید دیسکش رو عمل کنه .خاله م هم بدون اینکه صبر کنه حرفای اون تموم بشه تهدید کنان بلند شد گفت من توی دادگاه همه چیز رو تعریف می کنم و گردنبندهاش جیرینگ صدا دادن. دخترخاله م که طبعا واسه من اصلا جذاب نبود هم یک گوشه وایساده بود شستش رو می مکید و منتظر بود حضور ملوکانه ش رو بغل کنن.  
خیلی دوست داشتم بدونم توی چمدون خاله م چه خبره که دیدم یک جفت چکمه ی صورتی اندازه من داره. ازش پرسیدم این چکمه ها مال کیه؟ هنوز هم اگر یکی شبیه شون ببینم از خوشحالی گریه خواهم کرد.


روز بعد، از فرصت طلایی عدم حضور مامانم استفاده کردم و یک دامن اسکاتلندی رو با چکمه ی صورتیِ قشنگ و جدیدم بهمراه یک تاپ زرد پوشیدم که برم استقبال برادرم. مامان به قدری در انتخاب لباس های من دخالت می کرد که تقریبا همیشه به شدت دعوامون می شد. وقتی چهارساله بودم مثلا یک بار اونقدر به چیزی که من میخواستم بپوشم گیر داد که که آخرش گفت یا اینی که من می گم رو می پوشی یا اصلا نمیای جلوی مهمونها. منم گفتم من اصلا هیچی نمی پوشم. لخت شدم و با شورتم تمام روز توی اتاق حبس موندم و روی تخت ننه بابام بپر بپر کردم تا با سرعت بیشتری فنر تشک ها رو داغان کنم و توی لپ هام رو باد کردم و خیلی هم بهم خوش گذشت. ایکاش این آموزه های بچه داری که الان هست اون موقع هم بود و اینقدر من رو ازار نمیداد که چی بپوشم.
بهرحال من همون ریختی متشکل از زرد و قرمز و صورتی رفتم دم پنجره و دیدم که برف زیادی نشسته و مادربزرگم پژوی سبز چمنی ش رو کرد توی پارکینگ چون برادرم نصف شب به دنیا اومده بود و بعد هم توی یک ساکِ ابی رنگ آوردنش بالا. خواب بود. مشت هاش رو گره کرده بود و شبیه ژاپنی ها بود. بسیار هم کچل بود.  همون اول یک شانه ی عظیم برداشتم که کله ش رو شونه کنم که مامانم خیلی بد بهم پرید و من هم رفتم پایین پیش ممرضا و امیرعلی و با اونها بازی کردم و به اطلاعشون رسوندم که این برادر من فعلا نمی تونه با ما بازی کنه.


میخواستم در مورد شوهر خاله م بگم. و تعریف کنم که دو سال پیش از همسر جدیدش و در میانه دهه ی هفتم زندگیش صاحب بچه شده و مامانم نمی دونم چرا فکر می کنه که این ماجرا به ما ربط داره و باید یک جوری باهاش روابطمون رو به گند بکشیم. درحالیکه زن دوم بَده؟

اگه به خاله م بگید یک مثال بزن که چرا اینقدر دعوا داشتید برای شما این داستان رو می گه: اون سال واسه تولدم پنجاه تا مهمون داشتیم من از سرکار توی هوای کثافتِ لندن با کلی خرید و غذا برگشته بودم بدو بدو جوون می کندم خونه هم گوش تا گوش آدم نشسته بود به این گفتم برو از سر کوچه کوکا بخر رفت دیدم نیم ساعت شد هنوز نیومده خودم پاشدم رفتم دیدم وایساده توی فروشگاه داره با عینک برچسب روی فانتا رو می خونه و یک دستش هم سون آپه. آخه مرد اینقدر بی دست و پا؟ بعد که اومدیم خونه و شام رو کشیدیم من همینطور داشتم حرص می خوردم که دیدیم زنگ در رو زدن و توی اون هیری ویری در حالیکه ملت دارن شام کوفت می کنن آقا واسه تولد من پیانو خریده با سه چهارتا باربر یک پیانوی دسته خر وارد خونه شد. آخه من پیانو می خواستم چکار سر شام وسط مهمونی؟! من بهش گفته بودم بره نوشابه بخره!


The Guilty Party

اطرافم همه با سرعت بچه دار می شن. تعداد زیادی از همکلاسی های مدرسه و دانشگاهم یکی بعد از دیگری با عکس از شکم های برآمده توی اینستاگرام ظاهر می شن. امروز صبح تقیبا یازده تا عکس رو اسکرول کردم که توی همه شون عکس بچه هایی بود که توی لباس های زیبا و تمیز نشستن یا ایستادن و اندازه ی درِ یک قابلمه دارن می خندن و دستشون توی دست مادرانی خوش اندام و خوش تیپ و خندانه. نمیدونم آدمها چطوری آماده ی این اتفاق عجیب می شن؟ همه می نویسن که این تجربه ای بی نظیر و غیرزمینی ست. طبعا اون دسته از مادرانی که بعد از زایمان دچار افسردگی یا نفرت از نوزاد می شن عکسی نمی گذارند که ما بفهمیم چه چیزهای دیگه ای جز زیبایی در مادر شدن هست. مطمئن نیستم گرفتاری من کجاست. بخشی از گرفتاریم اینه که توی نقش هایی شبیه به همسر و خواهر و فرزند هیچ حس بخصوصی ندارم. هنوز اغلب یادم میره که متاهل هستم. همین دو سه روز پیش نزدیک بود تعدادی لباس عروس برای خودم در نظر بگیرم واسه روز مبادا. چند دقیقه طول کشید تا متوجه شدم که عروسی کرده م. چیزمتفاوتی در همسر بودن حس نمی کنم. می تونستیم دوست دختر/ پسرهم باشیم و بازهم همین کارها رو بکنیم. گاهی که برای لحظاتی متوجه ی این نسبتِ قانونی مون می شم تعجب می کنم. فکر می کنم هنوز سر کارم عده ی خیلی زیادی هستند که فکر می کنن من مجردم یا اصلا شاید فکری نکنند اما اطلاعی هم از وضعیتِ تاهلم ندارند. هیچکدوم حلقه دست نمی کنیم و من هم در مورد تاهلم به کسی داوطلبانه چیزی نمی گم.
وقتی رسیدم اینجا متوجه شدم که این مساله در ذهن بابک هم معنای خاصی نداره. حتی تا حدودی با تلاشِ عامدانه این ماجرا رو از اطرافیانِ دورش مخفی می کرد. دو سه دفعه ی اولی که به آشناهای دوری توی خیابون برخورد کردیم فکر می کنم حتی من رو معرفی هم نکرد. بعدا دیگه اهمیتِ همه ی اینا برام بی معنا شد.

در آینده همه چیز بدتر می شه. آدمهایی که دوست دارم می میرن.

How blind you are, Nastenka!

تابستون دو هزار و پانزده رفتم سنت پترزبورگ برای کنفرانسی که مرتبط با کارم بود.
سنت پترزبورگ نفسگیر بود. خیلی زیبا و گاهی خیلی زشت بود. من توی فصل شب های روشن رسیدم.
و هیچوقت شب نشد.
توی تمام سه شب و چهار روزی که در سنت پترزبورگ بودم هیچوقت شب نشد.
برنامه م اینطور بود که اول از تهران برم ورشو و یک هفته ای وقت بگذارم تا بفهمم تکلیف رابطه م چیه. بعدش برای چهار روز می رفتم روسیه که توی کنفرانس شرکت کنم و بفهمم می خوام با آینده م چه بکنم. بعد بر می گشتم ورشو. اما مشخص نبود که برمی گردم تا زندگیم رو جمع کنم یا از نو تلاش کنیم برای اینکه با هم زندگی کنیم. این ابهام سخت بود. بعد از پنج ماه بر می گشتم توی خونه ای که خودم دیوارهاش رو بارها شسته بودم و گوشه گوشه ش رو شبیه خودم درست کرده بودم. و می دونستم وقتی برگردم همه چیز دور و غریبه است.
بعلاوه به اندازه ی کافی با فاصله ی فیزیکی حرف زده بودیم و دیگه چیزی نمونده بود که بشه با صحبت بیش از این شخم زد. هردو لازم داشتیم که تصمیم بگیریم.
وقتی رسیدم سنت پترزبورگ از توی یک دالون ِ تاریک رد شدم و توی باجه هایی که قفل و بند داشتند ازم دو عکس گرفتند. یکی از روبرو و یکی از هم پشت سر! بعد به من و دو نفر دیگه گفتند وایسید کنار. یکی شون یک پزشکِ لبنانی بود که برای یک کنفرانس پزشکی اومده بود و یکی هم یک دانشجوی فرانسوی بود که برای پروژه ی عکاسی ش در فصل شب های روشن ِ روسیه آمده بود. ما سه تایی نشستیم یک گوشه و صبر کردیم تا یک نفر پیدا بشه که انگلیسی صحبت کنه و به ما بگه چرا نمیتونیم از گیت رد شیم. من خیلی گرسنه بودم.
دو سه روز قبل از پرواز به سنت پترزبورگ فهمیده بودم که ورشو تموم شده. بنابراین تمام روزهای قبل از سفرم مشغول جمع کردن و دور ریختن و فکر کردن به آینده م بودم. از طرفی سه روز هم از صبح تا عصر توی خونه مون کارگاه برگزار می شد و سیزده نفر بعلاوه ی یک روانشناس دور تادور می نشستیم و روی دیوار بزرگ خونه پروژکتور می انداختیم. بچه ها ساعت 8 می رسیدند و خارت و خورت قهوه جوش رو روشن می کردند و سیزده تا قهوه ی اسپرسو آماده می کردند و بعد سیزده نفر می رفتند سر یخچال خونه ای که دیگه حدودا مال من نبود و از توش شیر بر می داشتند. بعد از اون کشوها به هم کوبیده می شد تا بالاخره سیزده قاشق بزرگ و کوچک پیدا کنند که زیباترین بخشِ این کنسرتِ سرسام آور شروع بشه: سیزده نفر که باهم و بدون هماهنگی قهوه شون رو هم می زنن. همین ماجراها موقع ناهار و بعد از ناهار هم تکرار می شد. بچه ها قابلمه و ماهیتابه ها رو در می آوردند و همه ی وسایل آشپزخونه رو به کار می گرفتند و با یک جور کسالتی گاهی ظرف و لیوان ها رو می شستند و من واقعا نمی دونستم توی اون خونه چه خبره. حتی نمی دونستم از چه موقع صاحبِ اینهمه لیوان و ماگ شده بودیم که تموم نمی شدند.
کارگاه سه روز توی مفتضح ترین شرایطی که یک انسانِ مسافر و مهاجر و مطلقا تنها می تونه داشته باشه توی خونه برگزار شد.
آروم آروم شروع کرده بودم به دور ریختن وسایلی که نمی تونستم با خودم به جایی/هرجایی ببرم. کتاب هام رو دسته دسته جدا کرده بودم و گذاشته بودم گوشه ی کتابخونه ی عریض و طویلِ محبوبم که شاید وقتی دوستان ایرانی مون بعد از من به اون خونه رفت و آمد می کنن بخوان برای خودشون بردارند. به شدت گیج و خسته بودم و تمام مدت توی سرم حساب می کردم که کدوم کاپشن رو نمیخوام؟ کدوم جزوه رو لازم خواهم داشت؟ با عکسها و سررسیدهای پر از نوشته م چه کنم؟ به کی اصلا بگم؟
توی سنت پترزبورگ پاول منتظرم بود. قرار بود که پسر دوستش رو بفرسته دنبالم.
پاول کی بود؟ خب این هم از سری ماجراهای بی سر و ته زندگی من بود. وقتی برای کارگاه روسیه ثبت نام می کردم برای گرفتن ویزا باید از مسئول انجمن روانشناسی روسیه که همون پاول بود درخواستِ دعوتنامه یا چیزی شبیه به این می کردم. در جوابِ ایمیلم نوشت که اتفاقا هفته ی آخر فروردین میاد ایران برای نمایشگاه نفت و گاز!
من هم ازش پرسیدم که واسه چی این بابا که دکترای روانشناسی داره می خواد بیاد نمایشگاه نفت و گاز در محل نمایشگاه بین المللی تهران؟ و بعد برام نوشت که دوستش که شرکت گازی داره می خواد بیاد و چون انگلیسی ش خوب نیست پاول هم همراهش میاد. قرار بر این شد که من هم بعنوان مترجمِ فارسی شون یک روز از نمایشگاه باهاشون باشم و در عوض پاول توی روسیه جبران کنه.
بنابراین من یک روز اوایل اردیبهشت رفتم هتل استقلال و پاول و دوستش آلکسی رو دیدم که با سندل جوراب پوشیده بود و موهای جوگندمی داشت و خیلی بامزه بود و برای من توضیح داد که یک چیزی شبیه به واشر اختراع کرده که به درد تصفیه ی گاز ترش و میعاناتِ گازی در محل استخراج می خوره.
بین شرکتهای ایرانی دنبال مشتری بود. فرداش رفتم نمایشگاه و توی غرفه های متفاوتی رفت و آمد کردیم و با شرکت های متفاوتی مثل قرارگاه خاتم و پتروپارس حرف زدیم. یادم هست که اون موقع دیگه به خوبی به ویژگیهای این اختراع و تفاوتش با موجودی های بازار مسلط شده بودم و نماینده ی شرکت پتروپارس که به نظرم ناتو بود خیلی از این اختراع لذت برد و کمی هم کف بالا آورد و بعد کارت ویزیتش رو داد و رفت.
حتی به ما گفتند که به وزارت نفت زنگ بزنیم و یک آقایی رو یقه کنیم. که خب البته روز بعد پنجشنبه بود و ما هرگز اون آقا رو پیدا نکردیم. بهرحال. میخوام بگم اون روز خیلی عجیب بود. من هم به رامین زنگ زدم گفتم ببین تو که فکر این خط از بیزنس هستی بیا با اینها حرف بزن شاید چیزی داشته باشند. عصر قرار بود که ببرمشون به بهترین رستورانِ شهر که غذای ایرانی بخورند. غذای مامانم.
بنابراین پاول و آلکسی و پسرِ آلکسی رو انداختم عقب ماشین که اول سرراه بریم بازار تجریش و یک میلیون تومن آجیل و ادویه تهیه کنیم. پسر آلکسی که دستکم سی سالش بود تمام مدت دنبال پَد زیر ماوس با طرح جاجیم و قالی بود که متاسفانه پیدا نکردیم. اسم پسر آلکسی رو به خاطر ندارم.
بعد خواستند که دم یک گلفروشی صبر کنیم. من هم دم گلفروشی روبروی بیمارستان شهدا گفتم بفرمایید. پاول پرسید مامانم چه رنگی دوست داره که گفتم بنفش. گلفروشه تمام مدتی که با شاخه های گل ها می جنگید می گفت شما که کارت اینه بگو ساعتی چندصد دلار می گیری؟
پاول یک دسته گل رز سرخ گرفت که همونجا داد به من و گفت این برای تو. یک دسته هم برای مامان گرفتیم و پیاده و قدم زنان رفتیم خونه. رامین هم اومد و با اینکه هنوز هم فکر می کنم وضعیتِ غریبی بود اما جدی همه ی اعضای خانواده و سه تا آدم روس که تا به حال ندیده بودیم و رامین نشستیم دور میز ناهارخوری و قورمه سبزی بسیار لذیذی خوردیم و مقدار زیادی هم معاشرت کردیم و شب خوبی هم بود.
وقتی مهر ورود رو زدند و من وارد فرودگاهِ محقر ِ پولکووُ شدم فکر می کردم پسر آلکسی باید اونجا باشه. خیلی منتظر شدم. آدمها با پلاکارد و دسته ی گل رفتند. راننده های قالتاق بدونِ من مسافری پیدا کردند و رفتند. من گرسنه تر شدم و تصمیم گرفتم پشت سر یکی که تند و مصمم از فرودگاه خارج می شد بزنم بیرون. نگاه کردم دیدم از یک باجه ای تاکسی گرفت. من هم رفتم سراغ باجه و آدرس هاستل رو دادم و سوار تاکسی شدم و سه ساعتی توی ترافیک ِ مسیر فرودگاه تا هاستل چرت زدم. هاستلم در یک محله ی نسبتا فقیر و متروکه و مجاور به یکی از کانال های رود اُب-وُدنِه بود. حالا دیگه نیست. روی نقشه نگاه کردم و اونجا دیگه هاستلی نیست. وقتی رسیدم یک موز خوردم و بعد توی تخت دراز کشیدم. اما بلافاصله یک خانمی اومد و بهم گفت که تلفن کارم داره. پاول بود که می گفت پسره توی ترافیک گیر افتاده و تازه رسیده فرودگاه و دنبالم می گرده. بهش گفتم که من خودم اومدم شهر! قرار شد که سریع لباس بپوشم و برم سمتِ محل کنفرانس و سوار تور شهری بشم که تدارک دیده بودند. من پول این تور رو نداده بودم ولی بهرحال پاشدم و با نقشه ای که برای خودم کشیده بودم سوار مترو شدم. وقتی رسیدم دیر شده بود و اتوبوس دیگه رفته بود. پاول و زنش منتظرم بودند. گفتند که خودشون تور من می شن. سوار ماشین شون شدیم که بنا به دلایلی که هنوز برای من روشن نیست توی هوای 10 درجه کولر زده بودند و بعد پنجاه و سه دقیقه از زیباترین اوقاتِ زندگیم شروع شد. وقتی حرف می زدند و بهم کلیسای کله پیازیِ "ناجی به خون افتاده" رو نشون می دادند و از لای زیباترین بناهای طلایی و سفید و فیروزه ای رد می شدیم،یکسره دهان من باز بود. دهانم واقعا باز مونده بود چون پاول به زنش گفت بیا ما چیزی نگیم قیافه ش تماشایی شده.
اما شاید هیچ چیزی زیباتر از اون لحظه ای نبود که توی نورِ گرگ و میش یکی از شبهای روشنِ سنت پترزبورگ از کنار رود نِوا پیچیدیم جلوی کاخ زمستانی که سبز و طلایی از کنار چشمم پیدا شد و ردیف به ردیف پنجره ها و ستون هاش زیادتر می شدند. فکر می کنم برای چند لحظه نفسم گرفت.


و این بهترین چیزی بود که دیده بودم.
واقعیت اینه که چیزی از میدونِ قصر یادم نیست که محل اوج گیری انقلاب اکتبر بود. اصلا اون میدونِ عظیم رو که تاریخ بشر رو زیرورو کرده درست ندیدم. میدون قصر رو دور زدیم اما دیگه بی فایده بود. تمام ذهنم گرفتار کاخ زمستانی شده بود.
وقتی برگشتم هاستل شب بود ولی همه جا گرگ و میش و نیمه روشن بود. توی آسمون یک تلالو طلایی بود که شاید از اینهمه چیزهای رنگارنگ شهر بود و یا شاید انعکاس ِ طلایی نوا بود. نمی دونم. اما یادمه در حالیکه سخت ناراحت بودم ،کمی هم برام مضحک بود که باید توی روشنایی بخوابم.
سنت پترزبورگ رو درست ندیدم. تمام اوقات روزهایی که اونجا بودم توی کنفرانس بودم و با تمام وجودم سعی می کردم همه ی صحبت ها و اطلاعاتی که فوران می کرد رو به خاطر بسپارم. ولی در واقع بخش بزرگی از وجودم در حالِ درکِ زندگی ای بود که با یک نوع توافق تمام کرده بودیم.
شهر خیلی بزرگ بود. مسیر من از یک محله ی معمولی به یک محله ی خوب با مترو طی می شد اما وقتی پیاده می رفتم کف پیاده روها پر از تف و البته مف بود. به نظرم جای خیلی امنی نبود. بعلاوه خوراکی های توی مغازه ها کاملا متفاوت و غریبه بودند و برای منی که قصد داشتم صرفه جویی کنم پیدا کردنِ یک پنیرِ غیر ِ فضایی هم گاهی سخت بود. یادمه یک روز اتفاقی توی فروشگاه ِ "واقعا و لیترالی" متروکه ی جلوی هاستلم یک باجه پیدا کردم که ساندویچ های تمیز و ساده ای داشت. به قدری ارزون و خوشمزه بود که انعامِ زیادی به دختر پشت باجه دادم. وقتی بسته ی ساندویچ دوم رو برام می بست توش یک ظرف بستنی هم کادو گذاشت. به خاطر اون بستنی اون شب گریه کردم. به دلیل اینکه اون دختره رو اون لحظه خیلی دوست داشتم.
میخوام بگم من چیزی از فرهنگ و آداب روس ها نفهمیدم. برای من جایی بود که کمکم کرد از دور و با فاصله ی عاطفی زیادی از خودش و خودم رد بشم.
اون هم وقتی که هیچ جایی روی زمین نداشتم و توی ذهنم می گذشت که خانه م از دست رفت.
روزی که برمی گشتم خانمی که به امور هاستل رسیدگی می کرد برام تاکسی گرفت و نمیدونم چرا فکر کرد زورش از من بیشتر می رسه که چمدونم رو از اتاق تا توی صندوق ماشین برد و با راننده قیمتی که فکر می کرد درسته حساب کرد. با اینکه نمی تونست بهم بگه چرا ولی در عوض بغلم کرد و گونه ی چپم رو بوسید و من باز با یک دلی که شکسته بود و غمگین از اینکه شاید دیگه هیچوقت کاخ زمستانی رو نبینم از سنت پترزبورگ رفتم.
و از ورشو رفتم.
و از تهران رفتم.
….

..

So I took a walk inside

از وقتی این ماجرای کادوهای ناشناس به مناسبت کریسمس راه افتاده قلبم رقیق تر شده. قربانی ِ من یک پسریه که اون سر مرکز ما می نشینه و روز اولی که من رفتم سر این کار، برام روی چتِ داخلی پیام داد که یکی از دوستات سفارشت رو کرده و نگران نباش! یک بار با هم دم در سیگار کشیدیم و در اون چند دقیقه تاکید کرد که از نخست وزیر مجارستان متنفره. ناندی احتمالا بیست و پنج سال هم نداره و موهای بورش رو سیخ سیخ به همه ی اطراف پخش می کنه. اینطور که من تحقیق کردم هرروز پونزده کیلومتر دوچرخه سواری می کنه، تازگی به یک سفر کوهنوردی رفته، و علاقه ی زیادی به موزیک های دهه ی شصت میلادی و راک اند رول داره.

دو ماه پیش باید در راستای فعالیت های مدنیِ کمپانی یک روز کار خیر می کردیم که برحسب ِ اتفاق هردومون مرکز مِنِدِک رو انتخاب کردیم. یک مرکز غیردولتی که اینجا به امور پناهجوها رسیدگی می کنه و ما هم از طرف کمپانی رفته بودیم که بهشون در مورد یافتنِ کار و تهیه ی رزومه و فوت و فن های مصاحبه چیزهایی بگیم. اونجا چندتا از پناهجو با رزومه هاشون اومده بودن و درحالیکه ازمون با هویج خلال شده پذیرایی می شد کمی از خودمون برای همدیگه گفتیم. یکی از آدمهای اونجا یک پزشک پنجاه و چندساله ی سوری بود که ده دوازده سال از عمرش رو در زندان های سیاسی خانواده ی اسد گذرانده بود. حالا سه سالی بود که اینجا دنبال کاری بود که کمی شبیه به چیزی باشه که بلده. کار پزشکی البته، نه فعالیتِ سیاسی. همسرش هم داروخانه چی بود و تازگی با کمک بچه های مندک یک دوره ی کاورزی توی یک داروخانه گرفته بود. نمی دونم چرا داستان ِ این آدم اینقدر غم انگیز بود. درحالیکه باقی پناهجوهایی که دیدیم هنوز توی کمپ بودند یا تازه از وضعیتِ شوکزده در اومده بودند به نظر حال این آقای سوری خوب بود. تمام مدت لبخند می زد و داستانش رو سر حوصله تعریف می کرد
.اما اشک ناندی رو در آورد.
هفته ی پیش که اسم ناندی اومد توی ایمیلم و فهمیدم که من باید به مدت ده روز هرروز با یک کادوی کوچیک بابانوئلِ ناشناسش باشم کاملا مستاصل شده بودم. امیدوار بودم که قربانی م دختر باشه تا بتونم با هزاران ایده ی ریز و درشتم هرروز روی میزش رو پر از کادو کنم بدون اینکه لازم باشه خیلی بشناسمش.
روز اول خیلی محتاط براش یک شکلات توی یک جورابِ قرمز گذاشتم و یکی دوبار تا ته مرکز رفتم تا جاش رو برای خودم نشونه گذای کنم. ولی از سمت دیگه، بابانوئل ِ ناشناسِ خودم همون روز دوم من رو غافلگیر کرد. برام یک پازل فرستاد که باید حل می کردم تا کادوم رو پیدا کنم. وقتی کادوم رو پیدا کردم متوجه شدم که بابانوئل من داره در مورد من اطلاعات جمع می کنه و فهمیده که ما توی خونه گربه داریم. برگشتم سر جام و فیسبوک ناندی رو کمی بالا پایین کردم و بعد اعضای تیمش رو شناسایی کردم و از هرکدومشون در مورد ناندی یک سوال پرسیدم. فکر می کنم روز سوم زدم به هدف. ازش خواسته بودم طبق توضیجاتی که براش نوشته م کادوش رو پیدا کنه. تا این سمتِ مرکز اومده بود و با کمکِ این و اون تونست رمزگشایی کنه که آبجوش رو کجا گذاشتم. یک آهنگ استفان مارلی که خودم خیلی دوست دارم هم به شکل ناشناس فرستادم براش. فرداش که به طور معمول ساعت ِ ناهار رفتم سر میزش - چون اون موقع میره بیرون- دیدم برای بابانوئلش یک کاغذ نوشته. کاغذ رو برداشتم اما قبل از اینکه برگردم متوجه شدم که روی میزش یک لاک قرمزه. فکر کردم راهم رو گم کردم. اما بعد یکی از دخترهای میز بغلی صدام کرد و گفت: آبنوس؟ گفتم بله؟
گفت: il est malad . اون روز مونده بود خونه.
گفتم اُه… و ماجرای لاک یادم رفت. روز بعدش هم براش یک قایق درست کردم که باهاش باید محل کادوی بعدی رو پیدا می کرد. البته باید بگم که من در دسته ی خلاق های این ماجرا نیستم. این روزها بچه ها برای هم ماجراهای خیلی جالبی درست کرده اند. هرگوشه روی دیوار یک علامت و یک نشونه هست که فقط کسی که دستور قبلی رو داره می تونه دنبال کنه، یا تکه های یک کادو رو باید با حل کردنِ مساله ها و پازل های مختلف پیدا کنن… خود من مجبور شدم 6 تا لیلا ی محل کارم رو پیدا کنم و با تک تک شون حرف بزنم تا لیلای هفتم رو پیدا کنم که کادوی من رو پیشش داشت.

بهرحال. امروز که طبق ِ یافته های این هفته م براش تعدادی کاغذ رول گرفته بودم، وقتی رسیدم سر میزش متوجه شدم که سه تا لاک و یک شیشه استون روی میزش گذاشته. اول کاغذی که برای بابانوئلش نوشته بود رو برداشتم که توش نوشته بود چقدر از شنیدن ِ موزیک های دریافتیش خوشخاله. بعد، از یانکا که پشت سر ناندی می شینه پرسیدم این لاکها مال ِ کیه؟ یانکا برام تعریف کرد که ناندی وسواس عجیبی داره که هی لاک می زنه و زود به زود پاک می کنه. بعد گفت که حالا چند روزه دنبال یک لاکِ برق دار طلایی می گرده و اینی که گرفته رو دوست نداره. گفتم یعنی چی برق دار؟ یانکا گفت از اینا که دونه های گلیتر داره. رویِ یانکا رو توی ذهنم بوسیدم و با خرسندی وافری برگشتم سر میزم. باز برای ناندی که طبق آخرین یافته های من بیست و چهارتا ساز می زنه و طبع موسیقیایی ش خیلی شبیه به بابک و مقداری هم شبیه به منه، یک آهنگ از باب دیلن فرستادم که سختتر از بقیه پیدا می شه و من از دوران دبیرستان دوست می داشته ام. نیم ساعتِ بعد دیدم روی فیسبوکِ محل کارمون نوشته که واقعا کنجکاو شده که بابانوئلش کیه که اینقدر حال و احوالش رو خوب می شناسه.

راستش این جمله ش که هنوز نمی دونه برای کی نوشته، یکی از بهترین اتفاق های این هفته ی من بود.

کم کم بین آدم ها و در خودم این لذت و هیجان رو می بینم که برای کسی که شاید اصلا نمی شناسی با کمی هیچان و امیدِ اینکه خوشحال شه چیزهایی می گیری یا با دست می سازی که بسیار ساده ن ولی گاهی دلِ اون آدم رو از شادی فشار می دن. مثل شادیِ خودم از دیدنِ یک قهوه ی خوشمزه وقتی صبح رسیدم سر کار و سردم بود و روی قهوه م نوشته بود "بدون شکر، با یک ذره شیر، برای آبنوس" ، و این دقیقا همونطوریه که من قهوه م رو دوست دارم

* سکوت سرد زمان




دو جا هست که آرزو دارم می تونستم بهشون برگردم. یکی اتاقِ کودکیمه که زیر زمین بود. از زیر زمین هم پایینتر بود. طوریکه پنجره هاش هم سطحِ کف حیاطِ مجاورش بودند. اتاقم آخرین جای خونه بود، چسبیده به موتورخونه. وقتی درش رو می بستم دیگه نه صدایی می رفت و نه صدایی می اومد. همیشه خنک بود و زمستونها به خاطر موتورخونه گرم می شد. اتاقم نور غربی داشت. کمدهای دیواریش رو خودم رنگ زده بودم و هر چندسال باقی کمدها رو خودم با بابا می بردم توی حیاط و رنگ می زدیم. اوایل کمدها کرم رنگ بودند که من دوست نداشتم. برای همین سبز تیره زدم و بعد از مدتی از اون خسته شدم و همه شون رو صورتی کردم. آخرین رنگی که خوردند صورتی چرک و بنفش تیره بود. کمد ها رو دورنگ کردم. هر کشو یک رنگی شد. اتاقم یک آینه ی بزرگ داشت که بعدها روش با ماتیک چیزهایی می نوشتم که حالا یادم نیست. خوشبختاته. وقتی خیلی کوچیک بودم یک غاز داشتیم که توری اتاقم رو سوراخ کرده بود. به قطر نوکِ غاز َم که اسمش امیلی بود همه ی این سالها، روی توری پنجره ی اتاق یک سوراخ بود.


وقتی بچه تر بودم می نشستم کف اتاق زیر پنجره و به گَردی که زیر آفتاب طلایی می شد نگاه می کردم و نمی فهمیدم چرا اینهمه گرد توی هوا هست. از کجا میان؟ چرا تموم نمی شن؟ چرا توی دستِ من نمی مونن؟

اون اتاق هنوز هست. وقتی من از ایران رفتم تبدیل به انباری شد. ولی من هنوز عاشقانه اون اتاق رو دوست دارم. اولین و آخرین جای امنِ خونه برای من توی تموم خونه هایی که توشون طولانی و کوتاه زندگی کردم همون اتاق بوده.

یک خونه هم هست که حالا با اینکه یک سال و خرده ای هم گذشته، گاهی آرزوی برگشتن بهش رو می کنم. اون زمستونِ سال ِ نود و سه ، و بهار و تابستونِ نود و چهار که از سختترین اوقات زندگیم بودند، به نظرم شیرین ترین دورانی بود که توی این سی سال داشته م.

توی اوقاتی که خونه و زندگی ای از خودم نداشتم و وسایلم جاهای مختلف جا مونده بودند و از همه تلخ تر این بود که فهمیده بودم حضور یا عدم حضورم برای اکس م کاملا یکسانه، یک جایی بود که قلبم واقعا یکسره آروم می گرفت. همین دورانی که باید تصمیم می گرفتم یک رابطه ی چندین ساله رو تموم کنم، باید تصمیم می گرفتم مهاجرتِ جدیدی کنم، همین دورانی که می دونستم باید تنها برگردم ورشو، باید تنها خونه رو جمع کنم، و بعد تنها برگردم ایران و از همه چیز بگذرم، همین بهترین دورانِ زندگی من بوده.

من اوایل اسفند سال نود و سه برگشتم ایران. پروازم از ورشو کنسل شده بود. توی استانبول طوفان شده بود و من سه ساعت توی فرودگاه ورشو صبر کردم. بهمون یک ظرف میوه و بیسکویت دادند و نماینده ترکیش ایرویز تند و تند مسافرها رو به دسته های چندتایی تقسیم کرد و بر حسب مقصدِ نهایی توی سبدهای مختلفی گذاشت. من ولی تنها مسافر تهران بودم که موفق شدم بعد از پنج ساعت خوابیدن و نشستن و شنا رفتن کفِ فرودگاه شوپن سوار یک پرواز به وین بشم که می رفت تهران. اون وقتی که توی هواپیما نشسته بودم تصور نمی کردم برای همیشه زندگیم زیرورو بشه. فکر می کردم این یک سفر عادیه که دو ماه طول می کشه. دستکم تصور می کردم کسی توی ورشو توی خونه ای که من بارها زمین و دیوار هاش رو با شوق شسته بودم، منتظرم هست.

یادم نیست اولین باری که رفتیم خونه ی رامین و بعد مهدی و خسرو هم از در اومدن تو دقیقا چه شکلی بود اما بعد از اون، تمام ماههای بعد، تنها جایی که می شد نفس کشید برای من دور همون میز گرد توی آشپزخونه ی رامین بود، درست اون لحظه ای که مهدی و خسرو از در وارد می شدند و باقی ش بین صدای شبپره، ابی، گوگوش، زمزمه های رامین و الکل و سیگارهای توی بالکن حل می شد. انگار که پرنده ای از روی سینه ی آدم بلند شه و پر بکشه.

نمیدونم آیا برای اونها هم این دوران متفاوت بود یا فقط برای من اینطور بود. اغلب آدمهای دیگه ای هم بهمون اضافه می شدند. بارها شد که وقتی ماشین رو روشن می کردم که کمی مست اما بسیار خوشحال برگردم خونه، از مسجد سر خیابونشون صدای اذان صبح می اومد. مینداختم پشت یک کامیون یا یک هژده چرخ و اینطوری خیالم راحت می شد که سرمست و سالم به منزل می رسم.

یادم هست اما اولین باری که به یک نفر گفتم که وجود من توی اون خونه ی ورشو بی معنیه، توی مهمونی ساشا بودیم. مهمونی به شکل خفقان آوری شلوغ و مبهم و دودخورده بود. کنار یک شومینه وایساده بودیم. به نیلوفر گفتم تو می دونی من یک بار همه چیز رو جمع کردم که از اون خونه برم بیرون؟ در واقع دعوامون شد و من گفتم می خوای من برم؟ و بعد دیدم که چمدونم بسته ست و دارم می رم فرودگاه که … نمیدونستم دقیقا که کجا؟ گفتم به این دلیله که دیگه نمی خوام برگردم. بی معنیه. بعد رفتیم توی آشپزخونه لای سیخ های کوبیده نشستیم و با یاشار سر اینکه آیا سلسله ی قاجاریه به ایران خدمت کردند یا نکبت، شروع به بحث کردم. یادم هست به هیچ نتیجه ای نرسیدیم.

من که قرار بود چهارده فروردین برگردم ورشو، همون چهاردهم فروردین به همراه ِ خانواده سوار مترو شدم و رفتیم وزارت امورخارجه که مدرکم رو در ایران برابر کنم. نه واقعا، من مسخره نبودم؟ داشتم می رفتم مدرکم رو برای کارکردن توی ایران معتبر کنم و بعد برگردم خونه چمدون ببندم که برگردم ورشو. توی راه مامان و بابا گیر مفصلی داده بودند که بلیتت رو عقب بنداز. همون بین سعید هم پیام داد که آیا شب با جمعیتِ عظیمی از دوستان و آشنایان می رم پردیس فلانجا که فیلم گرَویتی رو ببینم؟ بهش گفتم راستش نمی دونم که آیا امشب باید سوار هواپیما بشم یا چی.

مسخره بودم دیگه. یک مقتعه سیاه سرم کرده بودم که یحتمل شش سالی بود توی کمد تا خورده مونده بود و همینطور که پیچیدم که بشینم توی نوبتِ تایید مدارک، فربد رو دیدم که تپه ای عظیم ریش گذاشته بود. وسط سالنِ وزارتخونه همدیگه رو در آعوش کشیده و دوتا ماچ هم چسبوندیم و نشستیم گپ و گفت. شاید مضحک باشه که بگم یکی از دلایلی که اونروز بلیتم رو عقب انداختم فربد بود. با فربد در مورد همزیستی با پارتنر و اتفاقاتِ عجیبی که در طول زمان می افته حرف زدیم. برام تعریف می کرد که با اینکه همه چیز خیلی خوب بود دیگه از انجام دادنِ هیچ کاری با هم لذت نمی بردند. وقتی می خواست بره سینما ترجیح نمی داد که با پارتنرش بره. وقتی چیزی می دید شوقی نداشت که به اون هم نشون بده. چیزی برای تقسیم کردن باقی نمونده بود..
و این برای فربد بخشی از حجتی بود که برای اتمام وضعیتِ همزیستی لازم داشت. صحبت های من و فربد تموم شد و بعد منتظر شدیم تا مادرانمان هم که سخت با هم حال کرده بودند حرف هاشون تموم شه. خداحافظی کردیم و من توی راه به مامان گفتم زنگ بزنه بلیت من رو عقب بندازه. شاید یک سالی بود که دیگه چیزی برای تقسیم کردن نبود. اولین که هیچ، هشتمین نفری هم نبود که بخوام باهاش جایی برم یا چیزی جدید رو کشف / امتحان کنم.

اون شب برگشتم خونه ی رامین. سینما نرفتم. دلم مقداری عرقِ  آلنِ ارمنی می خواست که روی دبه های سفارش ما یک اسمایلی می زد، با میز گرد و شیشه ای آشپزخونه ش و بستنی ای که اون شب بهم داد و شنیدنِ هزار و سیصد باره ی ابی کنار مهدی و خسرو و شاید بقیه. چون متاسفانه بقیه رو به خوبی یادم نیست.
قصد داشتم با تنها حمایتی که داشتم و تاحالا داشته م، اونقدر توان جمع کنم که یک بار برای همیشه چمدونم رو جمع و بعد پهن کنم.
.
.
.
من متوجه بودم که تمام اونچه که در حال انجامش بودم برای همه شون نگران کننده، تا حدودی غریب، یا احتمالا غیرمنطقی بود. ولی رفتارشون علیرغم همه ی اینها باز هم دوست داشتنی بود. یادم هست وقتی دوباره به ایران برگشتم و عقد انجام شد مهدی با یکجور تاکید به آدمهای دیگه می گفت ایشون عروس شده. یا میلاد با اشتیاقی که به چشم من واقعی بود ازم می خواست جزییات همه چیز رو تعریف کنم..

من هیچ جای دیگه ای جز کنار همون بچه ها حس نکردم عروس بودن چیز قشنگی باشه. و هیچ جایی در تمام زندگیم اینقدر خودم نبودم. حالا هنوز وقتی به زندگیم نگاه می کنم زیباترین و سختترین اوقات زندگیم پشت ِ یک میز گردِ شیشه ای نشسته و به من که ازش خیلی دورم نگاه می کنه و می گه همه چیز به کنار، تو خوشبخت بودی. حتی اگه دیگه تکرار نشه.  

در باب میانمایگی یا ای کاش به هم راست بگوییم

چندروز پیش به سعید گفتم که در سن ما اینکه آدم ببینه شبیه چیزی نشده که دوست داشت، غم انگیزه. اما توی این چندروز متوجه شده م که وقتی آدم های دیگه متوجه می شن که ما شبیه اون چیزی نیستیم که اونها دوست داشتند، چقدر اندوهبارتره.

لزومی نداره از زیبایی ِ متوسط، دستاوردهای عادی آدمی با هوش ِ معمولی، یا انجام وظایف هر موجود زنده نسبت به محیط ِ اطرافش یک افسانه ی شیرین بسازیم. واقعا لازم نیست. چرا؟ چون یک آدم میانمایه دوست نداره توی فانتزی ِ روابطِ فوق العاده زندگی کنه. نه خودش سوپرمنه، نه به دنبالِ یک ماندلا می گرده. دنیا همین شکلیه. تاحد زیادی مملو از آدم های بی اعصاب و خسته ست. تعداد کمی هستند که به دنیای اطراف آسیب نمی زنند و تعداد انگشت شماری هم هستند که دارن چیزی رو برای داشتن دنیای قشنگتر تغییر می دن.

آیا شما جزو دسته ی آخر هستید؟
.
به من بی دلیل و واقعا بی دلیل انگ باهوش بودن می زدند. صرفا به خاطر اینکه کمی باسواد شده بودم و وقتی رفتم سر کلاس اول کنار 50 تا کلاس اولی دیگه چهارتا چیز بیشتر بلد بودم. از اون 50 نفر سه تاشون مردودی های سالهای قبل بودند. طبعا من توی اون مدرسه ی دولتی باهوش بودم. اما همون کلاس اول هم شاگرد اول نشدم. دست بر قضا دیکته م رو که مثلا جزو نقاط قوت ام بود ریدم. سر جلسه بغل دستیم جا موند و هی از من سوال کرد و من که لای دندانه های "مسواک" گیر افتاده بودم هی پاک کردم و تند نوشتم تا عقب نیافتم و ظاهرا خوب پاک نکردم. معلم کلاس اول که خیلی دوستم داشت و مثل همه ی آدم بزرگ های دور و برم فکر می کرد نباید کمتر از شاگرد اول بشم، دیکته ی من رو برده بود کمیسیون و یک سری آدم نشسته بودند دندانه های مسواک ِ من رو شمرده بودند و ازم یک و نیم نمره کم کرده بودند و تمام. وقتی کارنامه م رو دادند دستم نمی دونم اول من چشمام سیاهی رفت و اشک سرازیر شد یا اول اشک های مامان ریخت روی مقنعه ی سفیدم.

اما کسی نگفت عزیزم تو همین هستی. لزومی نداره بهترین باشی. سعی کن بهتر از خودت باشی.  برعکس، تمام چیزی که به من گفته شد این بود که هیچ ایرادی نداره چون ما می دونیم تو باهوشی و حتما سال دیگه شاگرد اول می شی. مشخصا اونچه که به من می گفتند با اونچه در واقعیت اتفاق می افتاد زاویه داشت و این زاویه تا وقتی که میسر بود نادیده گرفته می شد. باقی سالهای دبستان شاگرد اول شدم و توی راهنمایی هم یکبار سال دوم، ثلث دوم، بابتِ امتحانی که اصلا نداده بودم یک بیست نسیه گرفتم تا کارنامه ی افتخارم خش نیافته.

 ماجرا این بود که توی اون مدرسه ی دولتی ما 5 تا شاگرد "برجسته" بودیم که به همتِ مادرانِ "برجسته تر " و کنه مون که از صبح تا ظهر جلوی در و داخل مدرسه آویزانِ کار ما و مدرسه بودند، انگشت نمای همه و آموزش پرورش منطقه شده بودیم. بین خودمون درگیر رقابتی کشنده و خطرناک بودیم که با فشار مادرانمان، از بیرون شبیه به یک دوستی ِ حسادت برانگیز و رویایی بود. درحالیکه مادرانمان هر دو هفته به نوبت خونه ی همدیگه دوره ی عصرانه و چای داشتند و ما بچه ها رو هم دور هم نگه می داشتند، اینرسیِ داخلی ما این بود که هرچه سریعتر همدیگه رو معیوب و مصدوم کنیم و از سر راه برداریم. به جز وقایع ساده ای مثل هل دادن سر زنگ ورزش، کوبیدن توپ بسکتبال به کله ی هم، جفت پا سر لی لی، و ریختن مربا و عسل روی مقنعه هامون، تا تشکیلِ مافیای چهار به یک و سه به دو جهت بایکوت بی دلیل و ناگهانی اقلیت، ما "دوست" بودیم.

برگردیم به سال دوم راهنمایی، شب امتحان حرفه و فن ثلث دوم، مادربزرگ من به شکل مشکوکی از دنیا رفت و پشت بندش پدربزرگم هم فوت کرد و خانه و زندگی ما در معرض ویرانیِ سوگواری و پلیس بازی قرار گرفت. من برای امتحان حرفه و فن غایب بودم. فی الواقع آمادگی نداشتم روش های قلمه زدنِ گیاهانی که تا به حال ندیده بودم رو حفظ کنم ، در حالیکه خونه مون رو دزد زده بود و دزد بین خودمون بود و جسد مادربزرگم توی سردخانه ی بیمارستان در انتظار رسیدنِ فرزندانش از اقصانقاط دنیا بود تا تشییع بشه.

بدون اون نمره من تنها فرد از اون 5 نفر بودم که به افتخار شاگرد اولی نایل نمی شدم. مدیر مدرسه که از عمق فاجعه ی رقابت و حسادت و کثافت در دوستی ما باخبر بود بدون اینکه به من بگه، روزی که معدل ها رو پای بلندگو اعلام می کردند، اسم من رو هم خوند. یادمه که اونروز هم وقتی از پله های سالن بالا می رفتم تا کارنامه م رو لای کف و سوت تحویل بگیرم، چشمام سیاهی می رفت. طبعا این نمره موقتی بود و در پایان سال با نمره ی ثلث سومم جایگزین می شد. من که بی دلیل صاحبِ چیزی شده بودم تا آخر سال با کابوسِ نگه داشتنش زندگی کردم.

 این اوضاعِ باهوش بودن تا پای کنکور ادامه داشت. برای پیش دانشگاهی به دلیلی که هنوز برای خودم هم روشن نیست یک مدرسه ی خوشنام که مخصوص آدم های باهوش، ولی اندکی کم هوش تر از سمپاد و المپیاد بود، قبول شدم. مدرسه به شدت تخمی و غم انگیز بود. من نه فکر ِ هوشمندی بودم، نه می تونستم روزی 14 ساعت برای مشاور تحصیلی م ساعت بزنم و نه اصلا هدفی در زندگی برگزیده بودم که به خاطرش یک مشت دختر هژده ساله ی حشری تر از خودم رو که با راننده ی شخصی رفت و آمد می کردند هرروز تحمل کنم.
من آدمی معمولی بودم که احتیاج به کمک داشتم. 
احتیاج داشتم کسی به من بگه بعد از کنکور چه احتمالاتی وجود داره و من به چه دردی می خورم؟ مشاور تحصیلی دبیرستان که با دیدن کارنامه م نوشته بود در همه ی رشته ها استعداد دارد. جدی؟ کجاست خانم حسینی من ازش بپرسم چطور ممکنه که کسی هم به درد هنرستان بخوره، هم چشم انداز پزشکی داشته باشه، هم چرا که نه؟ به مهندسی هم فکر کنه! مشاور کنکورم هم به شدت نگران سیگاری شدن من بود و هرچی من می گفتم من هندسه را نتوانم تعداد کتاب های تستِ هندسه رو بیشتر می کرد. چه فایده که آدم توی اون زمانِ محدودی که قبل از کنکور داره، هی با چیزهایی سر و کله بزنه که دوست نداره و نمی فهمه آقای قنبرزاده؟

چندروز پیش همخونه م به طور خلاصه بهم گفت تو آدم خنثی ای هستی. در تعدادی از مثال هایی که زد من آدمی بودم خنثی که نه نظر مساعدی داشتم و نه مخالف. دست آخر وقتی کمی کنکاش کردم گفت تو تماشاچی هستی.

به نظرم همه ی آدم های متوسط و خود ِ من در ساعاتِ عمده ی زندگی مون تماشاچی هستیم. نظاره گر کلنجارهای قهرمانانه ی اطرافیانمون هستیم که چطور با انتخاب های روزمره به مثابه آخرین راز بقا رفتار می کنند. نظاره گر کشتی گرفتنِ مردمی هستیم که با انتخابِ بجای بهترین سس کچاپ لای دویست و چهل و سه جور کچاپی که توی قفسه ها چیده اند، به شکم و دستگاه هاضمه شون والاترین اکرام رو می کنند.

من هم تماشاچی ِ دنیایی هستم که دورم شکل گرفته و وقتی از پس ِ پشتِ هیچی نبودن و هیچی نشدن، نمی تونم تفاوتی بین ِ خیابون سمت چپ با خیابون روبروم پیدا کنم، کلافه می شم و دستام رو می برم بالا و می گم به خدا فرقی نداره، من فقط می خوام راه برم. من فقط می خوام کمی راه برم.

من توی کنکور زبان رتبه ی خوبی کسب کردم و از مخمصه ی ذوب شدن بین ِ تماشاچی ها و کنکور-ردی ها نجات یافتم. بعدها، وقتی کمی بالغ تر شدم خودم فهمیدم چی دوست دارم و رفتم دنبالش. اما توی زندگی همیشه یک جور معامله ی ناخوشایند هست. مثلا حالا که چندماهی بالاجبار تعطیل بوده م.

از وحشتِ تبدیل شدن به اکسیر ِ خالصِ آدمی میانمایه که با خرده ملال های روزمره ی یک زنِ بیهوده و وابسته دست و پا می زنه تلاش کرده م اطرافم رو یاد بگیرم. تلاش کرده م نسبت به تنها چیزی که کمی تسلط دارم یعنی این خونه ی سی متری، فعال و مهربان باشم. تلاش کرده م که برای خودم و این خونه روتینی درست کنم که توش راحت باشم و شرایط رو برای همخونه هم تا حد ممکن راحت نگه دارم. دست به کارهایی زدم که دوست نداشتم و ندارم و یا ازشون می ترسیده م و یا به تعویق می انداختم. اما واقعیت اینه که هیچکدام ازاینها دنیای اطراف رو تغییر نمی دن. منجر به تغییر سرنوشت کسی حتی خودم هم نمی شن. می شه گفت ذره ای از پیداکردنِ خوشمزه ترین جگر خاصره در یک قصابی ِ دوردستِ بوداپست و یا بهترین دییل توی حراجی ِ منگو و زارا مهمتر و موثرتر نیستند. بلکه کمترند.

یک آدم متوسط وقتی گرسنه ست می ره سر یخچال و به این فکر می کنه که چی بخوره که زیاد طول نکشه، معده ش رو که بر اثر سالها تغذیه ی متوسط به گا رفته آزار نده، و وقتی از در می ره بیرون، به این فکر می کنه که چی بپوشه که توش راحت باشه و گرمش نشه یا از سرما دندونک نزنه.


  فکر می کنم اگر که زودتر، خیلی زودتر، آدمهایی که در گفتارشون تاکید داشتند من چقدر متفاوت هستم، برای چند دقیقه توی چشمام زل می زدند و می گفتند تورو خدا خودت باش و بپذیر که تو هم یک عنی هستی مثل بقیه – شاید همه چیز واقعی تر می شد و من حالا با سی و هشتمین واقعیت ِ غم انگیز ِ این چندماه روبرو نمی شدم. زیراکه آدم متوسط کم طاقت و سست بنیان هم هست. 

پای می‌پیچم و چون پای دلم می‌پیچد


دیشب به بابک گفتم که در آینده تبدیل به پیرزنی می شم که یک نفس داره حرف می زنه و تو هم تبدیل به مرد تظلم خواهی می شی که ساکت می شینه به فساد مالی و سیاستِ جهانی فکر می کنه در حالیکه هر از گاهی می گه اوهوم یا یک طوری نگاهم می کنه که فکر کنم چقدر از شنیدن ِ زرزرهای من خوشحاله. این باعث شد به خاطر بیارم که از وقتی که یادم میاد من همینطور بوده م. بچه ی مستقلی نبودم به این معنا که بشینم یک گوشه نقاشی م رو بکشم یا تنها کارتونم رو تماشا کنم و راحت باشم. برعکس، همیشه در حال ِ چرخیدن دور آدمهای جورواجورِ اطراف، و وراجی بوده م. از این جهت بچه ی خوش شانسی بودم چون هر چهار پدربزرگ و مادربزرگم از وجود تنها نوه ای که در ایران جلوی چشمشون شکوفا می شد خوشحال بودند و پایه بودند که هر ساعتی از شبانه روز من رو از نفر قبلی تحویل بگیرند و باهام حرف بزنند. در واقع من لای کلمات بزرگ شدم.

توی همون 6-7 سال اول زندگی همه ی اطرافیان رو دوست ِ شخصِ خودم می دونستم. مثلا یکی از دایی های بابا رو به قدری می پسندیدم که بهش می گفتم تو نامزد من هستی و وقتی بزرگ شدیم من زن تو می شم. یا به پسر خاله ی دیلاقِ بابا که شونزده هفده سال از من بزرگتر بود می گفتم مهدی فسقلی! بیا دنبالم من رو ببر خونه ی خاله ت. حالا اون بدبخت هم ظاهرا از علل گرفتن ِ گواهینامه ش همین بود که من رو توی تهران جابجا کنه.

تا قبل از به دنیا اومدن برادرم، دوستام بچه های همسایه ها بودند. از اون بچه هایی که یادم هست شقایق و شاهین چند هفته بعد از اینکه پدرشون رو سر بخارست به جرم بهاییت با چوب زدند و سرش رو شکستند، از اون ساختمون رفتند. من فقط یادمه که بچه ها یکی یک شمعدونِ خیلی عظیم با آویز و کریستال به دست گرفته بودند و شبیه محکومین عصر انقلاب فرانسه با بغض از توی پارکینگ رد شدند و رفتند. نه کسی به من توضیح داد که شاهین و شقایق تمام شدند، نه فرصت شد خداحافظی کنیم. 
مدت مدیدی هم دوست ِ نازنینم تابی بود. البته اسمش این نبود من اینطور صداش می کردم. تابی اینقدر عزیز بود که حق داشت کمی به پستونک ِ من که تا 4 سالگی توی دهنم بود دست بزنه. تابی کم کم ناپدید شد؛ پدرش که دوست ِ بابا بود دهانِ همه رو با خاطراتِ نیمه سکسی ش با والاحضرت اشرف مزین کرده بود. در حالیکه انقلاب شده بود و کسی تخمش هم نبود که در پرواز کرمان-تهران والاحضرت اشرف تمام مسیر رو روی پای اکبرچاخان بوده یا نه. پدرم در خفا بهش می گفت اکبرچاخان. از اون بدتر این بود که مادر تابی که در ابتدا توی پارکینگ خونه شون سفره ی عقد مینداخت، به قدری در تهران اسم در کرد که در تمام شبانه روز دستش لای خنچه و تور و ترمه بود و اصلا فرصت نمی شد من و تابی همدیگه رو ببینیم. البته من از مادرش دل خوشی نداشتم، چراکه دور از چشم مادرم من رو پرت کرده بود توی استخر خونه شون. به نظرش اینطوری در لحظه شناکردن رو یاد گرفته و تبدیل به یک تیز-ماهی می شدم.  

یکی دیگه از دوستان ِ فصلی من، عمه ی پدرم بود. عمه ی پدرم عذرا خانم معلم بود و سالی دو سه بار برای دیدن برادرش می آمد خانه ی ما و طوری قربان صدقه ی ما و برادرزاده هاش می رفت که من ناچار می شدم از مامانم بپرسم فدای ناز و ادات یعنی چی؟ تصدق ِ اون چشمات یعنی چی؟ عمه عذرا خیلی دوستِ خوبی بود چون به من یاد داد الفبای فارسی بر دو نوع است: چسبان و جدا. تا قبل از دوستی با عمه عذرا، من که به کمک برنامه ی نهضتِ سوادآموزی شبکه ی یک کمی خواندن و نوشتن یادگرفته بودم، همه چیز رو جدا می نوشتم. اما عمه عذرا یادم داد که باید از حروف چسبان هم اس ت ف ا ده ک ن م. عمه عذرا بعد از فوت ِ مادربزرگم که به نوعی آخرین سنگر در خونه ی ما بود ناپدید شد. روز دفن اومد در خونه ی ما، توی راه پله ها ایستاد و جیغ های هیستریک کشید، کمی خودش رو زد و بعد، از مسیر بهشت زهرا دیگه هیچوقت رویت نشد.

در خانه ی مادربزرگ ِ مادری هم یکی از این مهمانان فصلی داشتیم که دخترعموی مادرم بود و سالی دو بار با زن عموی مادرم می آمدند پیش مادربزرگم که خیاطی کنند. فریبا خیلی بزرگ بود و بنا به روایتی دیگه باید زودتر ازدواج می کرد. دراز بود و دماغ بزرگی داشت و با اینکه اساسا پدربزرگ من لر بود فریبا لهجه ی اصفهانی ِ چسبونکی داشت اما چون همیشه می خندید و موهاش رو شونه نمی کرد و خیلی آرایش می کرد من دوستش داشتم. اون موقع من 4 یا 5 سالم بود و مواقع خیلی معدودی پستونک رو توی دهنم نگه می داشتم چون باقی اوقات در حال معاشرت بودم. و چون کمی هم خجالت می کشیدم یک پاکن سبز که شکل مداد بود دستم می گرفتم و می گفتم اونی که می خواد حرف بزنه این پاکنه نه من.

 اما علت دوستی من و فریبا این بود که به من پارچه و چرخ خیاطی خودم رو داده بود تا من هم چیزهایی بدوزم. همونطور که مادربزرگم بهم میل و قلاب می داد تا با نامادریش سه تایی قلاب دوزی کنیم. بله من و مادربزرگم و نامادری ِ مادربزرگم در رده های سنی الف تا ی می نشستیم قلاب بافی می کردیم. طبعا در آخر روز اگر اونها یک رومیزی داشتند من مقداری کاموای درهم پیچیده داشتم و فَکی خسته. فکی خسته و ذهنی مشوش از سوال و جواب هایی که رد و بدل کرده بودم. بهرحال، فریبا یک روز خیلی بی دلیل با آقای اکبری ازدواج کرد که مردی بود کوتاه قد و بسیار بورینگ. کسالت بار. متانتش مرگ آور بود. آقای اکبری هنوز هم هست و به استهلاک خودش ادامه می ده.

هنوز توی همین سنین قبل از شش سالگی، باید حتما یادی هم از آقای فکوری بکنم. دوستِ پدرم که مردی بود با موهای کاملا سفید، اون موقع حدودا 60 ساله بود و ایشون هم یکی از نامزدهای من بود. منتها زن خیلی جوان و خوشگلی داشت و من چون دوست داشتم شبناز زنِ عمو فکوری بمونه، قصدِ قاطعی برای ازدواج باهاش نداشتم. مقداری هم بهش مشکوک بودم. مثلا در منزلش یک دختر همسن من داشت. اون بچه به این می گفت بابا، اما مادرم می گفت که این ها نسبتی ندارد. بچه متعلق به مستخدم منزل بود. کار مستخدم چه بود؟ بردن و آوردنِ منقل. منقل برای چه بود؟ مادرم در این نقطه می گفت کباب! خب کباب کو؟! کباب ها قبل از رسیدن به خانواده ی ما خورده می شد و بویی هم نمی داد و برعکس فقط دودی از یک اتاق دیگه خارج می شد که توش فکوری بود و تعدادی مرد دیگه و اینطرف من و مامان و بقیه ی اناث و بابام منقبض صبر می کردیم. من البته انقباضی نداشتم خیلی هم راحت بودم اتفاقا! عمو فکوری جاده ی هراز رو زیگزاگ رانندگی می کرد که من بخندم و این تنها خاطره ی واضح من از این آدمه. طبعا مامان خیلی زود وارد عمل شد و این دوستِ من رو پودر کرد و به هوا فرستاد.  

 فرهاد هم بود... فرهاد برادرِ یکی از منشی های بابا و در واقع آچار فرانسه ی خونه ی ما بود و چون موتور داشت در هر لحظه ای به درخواست مامان می تونست سرتاسر تهران رو بپیمایه تا چیزی تهیه کنه. من از فرهاد چند دقیقه ای فیلم دارم که توی تولد یک سالگی م گیتار می زنه. مثل همه ی مردهای دهه ی شصت سبیل داشت. معولا سندل هایی می پوشید که روی مچ پا بند می خوردند و سر حوصله این بندها رو ضربدری می بست و بعد شلوار کتانی ش رو روی پاش رها می کرد. همیشه یک گیتار با خودش داشت و هرکس از هر گوشه ای می گفت فرهاد بزن، میزد. بیش از هرچیزی یادمه که فرهاد من رو از روی میز و سکو و بلندی ها بلند می کنه، دستاش رو میندازه زیر شونه هام و همینطور که سبیلش می چسبه به لُپ های من می گه بیا، بیا بریم. یک روز هم خودش رفت و ناپدید شد. این مشکل همیشگی من بود که دوستانم بی خبر و بی توضیح ناپدید می شدند. اگر هم ناپدید نمی شدند مادرم همواره تلاش داشت من از داشتنِ دوست خودداری کنم. 
سالها بعد با بابا رفتیم توی خیابون گلسنگ و در خونه ش رو زدیم و اتفاقا خودش با همون سبیل دهه ی شصتی ش اومد دم در. هنوز موتور داشت. هنوز ساکت بود. ولی از بس رفته بود که نمی شد برش گردوند. دیگه نمی شد بهش گفت فرهاد بزن و بزنه چون اصلا دیگه گیتاری نداشت. یک شب همون سالهای طلایی دهه ی شصت گیتارش رو از پشت موتورش کشیدند پایین و خرد کردند و بعد از اون دیگه ساز نخرید. 

بربود مرا آن مَه و بر چرخ دَوان شد


توی هفته ی گذشته دو سه نفر که به من نزدیک نبودند مرده اند و یک نفر که بیشتر می شناسم داره با مرگش می جنگه و همه می دونیم که می بازه. اینها و مرگ ناگهانی و (مثلا) بی موقع شون باعث شده به مرگ خودم سر فرصت و ساعتهای طولانی به طور یکنفس فکر کنم. اینکه چه چیزی باعث می شه آدمی هرروز که بیدار می شه خودش رو زنده نگه داره؟ مثلا من چرا هرروز به این فکر می کنم که اگر امروز بمیرم برام هیچ اهمیتی نداره؟ آیا واقعا نداره یا از سر گشادی می گم جهنم امروز هم می شه مُرد؟

فی الواقع نه کاری هست که آرزوی انجام دادنش رو داشته باشم، نه لیستی از نپال و دیوار چین و آمازون دارم که تا ندیده باشم نتونم سر راحت به زمین بگذارم. پس علت ادامه دادن چیه؟

دیشب کمی قبل از اینکه زیر لحاف مچاله شم متوجه شدم که در واقع تنهایی برای من فقط تغییر شکل داده. توی چندین سال گذشته جاهای معدودی احساس تنهایی نکردم. حالا دو ماهی هست که بیشتر ساعت های روز مطلقا تنهام و با عناصر جالبی درگیرم. یکی سکوت ِ اطرافم، یکی سکوتِ خودم، و یکی هم تلاشم برای عادت کردن به خودم و خاموش کردنِ همه ی حواسم. توی این ساعت های تنهایی گاهی آوازهایی که از قبل ترها بلدم رو باصدای بلند می خونم که صدای خودم رو بشنوم. به جنس ِ تنهایی فکر می کنم. به نظرم جنسش از نداشتنِ تعلق باشه.

تنهایی تقریبا هیچ ارتباطی به تعدد و تکثر آدم های اطراف نداره. چرا که وقتی خیلی خوب فکر می کنم کسی نیست که آرزو داشته باشم کنارم باشه تا این حس ِ یکنواخت از بین بره. برعکس چیزی که می خوام اینه که نه من جایی باشم نه کسی کنارم باشه. وقت هایی که تنها می رم بدوم متوجه ی مکانیزم ِ مضحک مغز خودم می شم. سخت ترین مرحله پوشیدن لباس و پایین رفتن از پله هاست. دوست ندارم تنها باشم. دوست دارم با کسی برم. اما وقتی شروع به دویدن می کنم دیگه برام مهم نیست. دلم می خواد بتونم تا ابد بدوم و بدوم و بروم.

حالا بعد از 10 ماه، یادآوری روز عقد یا روزهای قبل و بعدش برام شبیه یک تلخیِ کهنه شده. تقریبا هرچیزی که در این رابطه به یاد دارم غم انگیزه. و غمش دیگه داره رنگ پریده و کم مزه می شه. داره یک جایی توی خاطراتِ دهه ی سوم زندگیم محو می شه. شبیه به چیزی که متعلق به هیچکس جز من نبود، و اگر هر لحظه رهاش می کردم یا از زور فشار و خستگی دو ساعت یک گوشه ی اونهمه اتفاقِ تخمی می خوابیدم، همه چیز می ریخت پایین و تمام. این به این معنی نیست که شخص من چیزی رو انجام داد یا درست کرد. برعکس. فکر می کنم من به شکلی نابرابر عمل کردم. در اون بازه ی زمانی یک جایی بود،کنار اون سه تا دوست که هفته ای هفت شب کنار هم بودیم، که راحتم می کرد. من متوجه بودم که تمام اونچه که در حال انجامش بودم برای همه شون نگران کننده، تا حدودی غریب، یا احتمالا غیرمنطقی بود. ولی رفتارشون علیرغم همه ی اینها باز هم دوست داشتنی بود. یادم هست وقتی عقد انجام شد مهدی با یکجور تاکید به آدمهای دیگه می گفت ایشون عروس شده. یا میلاد با اشتیاقی که به چشم من واقعی بود ازم میخواست جزییات همه چیز رو تعریف کنم.. من هیچ جای دیگه ای جز کنار همون بچه ها حس نکردم عروس بودن چیز قشنگی باشه.  

چیزی که برای من معنی تنهایی می ده نداشتن ِ نقش و معنیه. مثالی بزنم: گاهی بیوی آدم ها رو توی اینستاگرام شون نگاه می کنم و می بینم نوشته " مادر، همسر، نقاش، ساکنِ فلانجا". همه ی این ها به اون آدم هویتی می دن که براش با معنا و دوست داشتنی هستند. حس می کنم هیچکدام از اینها نیستم. فکر می کنم اگر حضور آدم توی این نقش های تعریف شده، بی تاثیر و بی تفاوت باشه بهتره بگه که من هیچکدام از اینها نیستم. شونزده تا خواهر/برادر/همسر/فرزند/والد داشته باشی اما نخواهی که برای حرف زدن یا دیدنِ یکی شون چیزی رو تغییر بدی، یا کمی سختی بکشی، یا خواستنت همیشه منوط به تلاش های اون باشه، اسم اون رو می گذاری بودن؟ بعید می دونم.

فکر می کنم دردناکترین بخش این باشه که سالهای سال من می خواستم روانشناس باشم و شدم و ازش لذتی بی نهایت می بردم و الان روانشناس نیستم. دستکم خودم اینطور فکر می کنم، چون ماههای طولانیه که کار نکردم. چندروز پیش سوپروایزرم رو توی یک کنفرانسِ سه روزه بعد از یک سال دیدم. روز آخر کنفرانس بود و داشتیم الوداع می کردیم. بغلم کرد گفت تو تراپیست ِ خوبی هستی. خشک شدم. راه گلوم بسته شد. عینکم که روی سرم بود لیز خورد و سوپروایزر روی هوا گرفت و بهم داد و من رفتم چمدونم رو از رختکن گرفتم و پیاده رفتم و رفتم تا رسیدم به پارکینگ اتوبوس هایی که از وین میان بوداپست، نشستم اولین ردیف اتوبوس و زل زدم به جاده تا یکهو بارون گرفت و از پنجره ی سقفی آب ریخت روی سرمون و همه از خواب پریدن و پابرهنه کف اتوبوس می دویدن که پنجره ها رو ببندن.

دوست داشتم جاده تموم نشه، در واقع دوست داشتم تا ابد توی جاده بمونم و به جایی نرسم. بی نهایت خوشحال بودم که هیچکس کنارم ننشسته. تفاوتی نمی کرد که من با کسی حرف بزنم یا فرزند و دوست ِ کسی باشم یا نباشم. بازی آلمان-ایتالیا بود و من که ردیف جلو نشسته بودم به راننده گفتم تلویزیون؟ فوتبال؟ رانننده به جان کندن گفت که صبر کنم. صبر کردم. بعد بهم گوشی ش رو داد که روش فوتبال ببینم. نشستم کمک راننده. ازم پرسید کدوم تیم؟ گفتم ایتالیا. با هم بیسکویت خوردیم. گاهی می پرسید نوول-نوول؟ منم می گفتم بله نوول نوول. سیگار کشیدیم. همه ی اهالی اتوبوس خواب بودند. من اصلا تنها نبودم. می تونستیم تا ابد همونطور بریم. بهم گفت تهران هم رفته. از راه ترکیه. گفتم آها. نظری نداشتم. توی وین اتفاقی شین رو هم دیدم. اومده بود برای کنسرت گیلمور. رفتیم شام خوردیم و کمی فوتبال دیدیم و مقدار زیادی حرف زدیم. از دیدنش خوشحال نشدم. ناراحت هم نشدم. آقای کیارستمی که دیشب از دنیا رفته جایی می گه که ترجیح می ده جای آثارش، خودش بمونه و زنده باشه. من فکر می کنم حضور ِ آدم های متوسطی چون من خیلی بی معناتر از اینه که تقلا کنم بهش رنگ و شادی بدم. شین رفت من هم رفتم هاستل و طبقه ی بالای تختی که زیرش یک دختر کُره ای خرت و خورت ترافل می خورد خوابم برد.

من دلم شکسته و شاید عصبانی ام. روز دومی که توی کنفرانس بودم یاروسلاو رو دیدم. درواقع اسمش یادم رفته بود اما می دونستم که با این آدم روی پروژه ی فوق لیسانسم کار کردم. رفتم جلو و بهش گفتم من تورو می شناسم. گفت البته که می شناسی و بغلم کرد و توی صورتش دیدم که واقعا خوشحال و کنجکاو بود. یاروسلاو در واقع استاد من بود ولی خب در دپارتمانِ ما کسی از این روابط هرمی استقبال نمی کرد. همه در یک سطح از آدمیت بودیم خوشبختانه. ازم هزار سوال پرسید چون می دید که در عین اینکه تیتر علمی اون از من بالاتره، تجربه ی کاری من توی این حوزه ی بخصوص بیشتره. وقتی از یاروسلاو خداحافظی کردم از ته دل خوشحال بودم. لابلای ششصد نفر، ناگهان یک نفر از میان تمام آدمهایی که توی لهستان پشت سر گذاشته بودم و فکر می کردم همه شون یک دست از من بیزار شده ن، به حضور و بودن برای ده دقیقه، معنایی بخشیده بود که من رو خوشحال کرده بود.


دو ماه پیش خواب دیدم توی ترافیک مدرس یک قو ی بزرگ رو زیر گرفتن و یک بچه ی دو ساله وایساده بالای سرش گریه می کنه. بچه رو با خودم آوردم خونه.