So I took a walk inside

از وقتی این ماجرای کادوهای ناشناس به مناسبت کریسمس راه افتاده قلبم رقیق تر شده. قربانی ِ من یک پسریه که اون سر مرکز ما می نشینه و روز اولی که من رفتم سر این کار، برام روی چتِ داخلی پیام داد که یکی از دوستات سفارشت رو کرده و نگران نباش! یک بار با هم دم در سیگار کشیدیم و در اون چند دقیقه تاکید کرد که از نخست وزیر مجارستان متنفره. ناندی احتمالا بیست و پنج سال هم نداره و موهای بورش رو سیخ سیخ به همه ی اطراف پخش می کنه. اینطور که من تحقیق کردم هرروز پونزده کیلومتر دوچرخه سواری می کنه، تازگی به یک سفر کوهنوردی رفته، و علاقه ی زیادی به موزیک های دهه ی شصت میلادی و راک اند رول داره.

دو ماه پیش باید در راستای فعالیت های مدنیِ کمپانی یک روز کار خیر می کردیم که برحسب ِ اتفاق هردومون مرکز مِنِدِک رو انتخاب کردیم. یک مرکز غیردولتی که اینجا به امور پناهجوها رسیدگی می کنه و ما هم از طرف کمپانی رفته بودیم که بهشون در مورد یافتنِ کار و تهیه ی رزومه و فوت و فن های مصاحبه چیزهایی بگیم. اونجا چندتا از پناهجو با رزومه هاشون اومده بودن و درحالیکه ازمون با هویج خلال شده پذیرایی می شد کمی از خودمون برای همدیگه گفتیم. یکی از آدمهای اونجا یک پزشک پنجاه و چندساله ی سوری بود که ده دوازده سال از عمرش رو در زندان های سیاسی خانواده ی اسد گذرانده بود. حالا سه سالی بود که اینجا دنبال کاری بود که کمی شبیه به چیزی باشه که بلده. کار پزشکی البته، نه فعالیتِ سیاسی. همسرش هم داروخانه چی بود و تازگی با کمک بچه های مندک یک دوره ی کاورزی توی یک داروخانه گرفته بود. نمی دونم چرا داستان ِ این آدم اینقدر غم انگیز بود. درحالیکه باقی پناهجوهایی که دیدیم هنوز توی کمپ بودند یا تازه از وضعیتِ شوکزده در اومده بودند به نظر حال این آقای سوری خوب بود. تمام مدت لبخند می زد و داستانش رو سر حوصله تعریف می کرد
.اما اشک ناندی رو در آورد.
هفته ی پیش که اسم ناندی اومد توی ایمیلم و فهمیدم که من باید به مدت ده روز هرروز با یک کادوی کوچیک بابانوئلِ ناشناسش باشم کاملا مستاصل شده بودم. امیدوار بودم که قربانی م دختر باشه تا بتونم با هزاران ایده ی ریز و درشتم هرروز روی میزش رو پر از کادو کنم بدون اینکه لازم باشه خیلی بشناسمش.
روز اول خیلی محتاط براش یک شکلات توی یک جورابِ قرمز گذاشتم و یکی دوبار تا ته مرکز رفتم تا جاش رو برای خودم نشونه گذای کنم. ولی از سمت دیگه، بابانوئل ِ ناشناسِ خودم همون روز دوم من رو غافلگیر کرد. برام یک پازل فرستاد که باید حل می کردم تا کادوم رو پیدا کنم. وقتی کادوم رو پیدا کردم متوجه شدم که بابانوئل من داره در مورد من اطلاعات جمع می کنه و فهمیده که ما توی خونه گربه داریم. برگشتم سر جام و فیسبوک ناندی رو کمی بالا پایین کردم و بعد اعضای تیمش رو شناسایی کردم و از هرکدومشون در مورد ناندی یک سوال پرسیدم. فکر می کنم روز سوم زدم به هدف. ازش خواسته بودم طبق توضیجاتی که براش نوشته م کادوش رو پیدا کنه. تا این سمتِ مرکز اومده بود و با کمکِ این و اون تونست رمزگشایی کنه که آبجوش رو کجا گذاشتم. یک آهنگ استفان مارلی که خودم خیلی دوست دارم هم به شکل ناشناس فرستادم براش. فرداش که به طور معمول ساعت ِ ناهار رفتم سر میزش - چون اون موقع میره بیرون- دیدم برای بابانوئلش یک کاغذ نوشته. کاغذ رو برداشتم اما قبل از اینکه برگردم متوجه شدم که روی میزش یک لاک قرمزه. فکر کردم راهم رو گم کردم. اما بعد یکی از دخترهای میز بغلی صدام کرد و گفت: آبنوس؟ گفتم بله؟
گفت: il est malad . اون روز مونده بود خونه.
گفتم اُه… و ماجرای لاک یادم رفت. روز بعدش هم براش یک قایق درست کردم که باهاش باید محل کادوی بعدی رو پیدا می کرد. البته باید بگم که من در دسته ی خلاق های این ماجرا نیستم. این روزها بچه ها برای هم ماجراهای خیلی جالبی درست کرده اند. هرگوشه روی دیوار یک علامت و یک نشونه هست که فقط کسی که دستور قبلی رو داره می تونه دنبال کنه، یا تکه های یک کادو رو باید با حل کردنِ مساله ها و پازل های مختلف پیدا کنن… خود من مجبور شدم 6 تا لیلا ی محل کارم رو پیدا کنم و با تک تک شون حرف بزنم تا لیلای هفتم رو پیدا کنم که کادوی من رو پیشش داشت.

بهرحال. امروز که طبق ِ یافته های این هفته م براش تعدادی کاغذ رول گرفته بودم، وقتی رسیدم سر میزش متوجه شدم که سه تا لاک و یک شیشه استون روی میزش گذاشته. اول کاغذی که برای بابانوئلش نوشته بود رو برداشتم که توش نوشته بود چقدر از شنیدن ِ موزیک های دریافتیش خوشخاله. بعد، از یانکا که پشت سر ناندی می شینه پرسیدم این لاکها مال ِ کیه؟ یانکا برام تعریف کرد که ناندی وسواس عجیبی داره که هی لاک می زنه و زود به زود پاک می کنه. بعد گفت که حالا چند روزه دنبال یک لاکِ برق دار طلایی می گرده و اینی که گرفته رو دوست نداره. گفتم یعنی چی برق دار؟ یانکا گفت از اینا که دونه های گلیتر داره. رویِ یانکا رو توی ذهنم بوسیدم و با خرسندی وافری برگشتم سر میزم. باز برای ناندی که طبق آخرین یافته های من بیست و چهارتا ساز می زنه و طبع موسیقیایی ش خیلی شبیه به بابک و مقداری هم شبیه به منه، یک آهنگ از باب دیلن فرستادم که سختتر از بقیه پیدا می شه و من از دوران دبیرستان دوست می داشته ام. نیم ساعتِ بعد دیدم روی فیسبوکِ محل کارمون نوشته که واقعا کنجکاو شده که بابانوئلش کیه که اینقدر حال و احوالش رو خوب می شناسه.

راستش این جمله ش که هنوز نمی دونه برای کی نوشته، یکی از بهترین اتفاق های این هفته ی من بود.

کم کم بین آدم ها و در خودم این لذت و هیجان رو می بینم که برای کسی که شاید اصلا نمی شناسی با کمی هیچان و امیدِ اینکه خوشحال شه چیزهایی می گیری یا با دست می سازی که بسیار ساده ن ولی گاهی دلِ اون آدم رو از شادی فشار می دن. مثل شادیِ خودم از دیدنِ یک قهوه ی خوشمزه وقتی صبح رسیدم سر کار و سردم بود و روی قهوه م نوشته بود "بدون شکر، با یک ذره شیر، برای آبنوس" ، و این دقیقا همونطوریه که من قهوه م رو دوست دارم

* سکوت سرد زمان




دو جا هست که آرزو دارم می تونستم بهشون برگردم. یکی اتاقِ کودکیمه که زیر زمین بود. از زیر زمین هم پایینتر بود. طوریکه پنجره هاش هم سطحِ کف حیاطِ مجاورش بودند. اتاقم آخرین جای خونه بود، چسبیده به موتورخونه. وقتی درش رو می بستم دیگه نه صدایی می رفت و نه صدایی می اومد. همیشه خنک بود و زمستونها به خاطر موتورخونه گرم می شد. اتاقم نور غربی داشت. کمدهای دیواریش رو خودم رنگ زده بودم و هر چندسال باقی کمدها رو خودم با بابا می بردم توی حیاط و رنگ می زدیم. اوایل کمدها کرم رنگ بودند که من دوست نداشتم. برای همین سبز تیره زدم و بعد از مدتی از اون خسته شدم و همه شون رو صورتی کردم. آخرین رنگی که خوردند صورتی چرک و بنفش تیره بود. کمد ها رو دورنگ کردم. هر کشو یک رنگی شد. اتاقم یک آینه ی بزرگ داشت که بعدها روش با ماتیک چیزهایی می نوشتم که حالا یادم نیست. خوشبختاته. وقتی خیلی کوچیک بودم یک غاز داشتیم که توری اتاقم رو سوراخ کرده بود. به قطر نوکِ غاز َم که اسمش امیلی بود همه ی این سالها، روی توری پنجره ی اتاق یک سوراخ بود.


وقتی بچه تر بودم می نشستم کف اتاق زیر پنجره و به گَردی که زیر آفتاب طلایی می شد نگاه می کردم و نمی فهمیدم چرا اینهمه گرد توی هوا هست. از کجا میان؟ چرا تموم نمی شن؟ چرا توی دستِ من نمی مونن؟

اون اتاق هنوز هست. وقتی من از ایران رفتم تبدیل به انباری شد. ولی من هنوز عاشقانه اون اتاق رو دوست دارم. اولین و آخرین جای امنِ خونه برای من توی تموم خونه هایی که توشون طولانی و کوتاه زندگی کردم همون اتاق بوده.

یک خونه هم هست که حالا با اینکه یک سال و خرده ای هم گذشته، گاهی آرزوی برگشتن بهش رو می کنم. اون زمستونِ سال ِ نود و سه ، و بهار و تابستونِ نود و چهار که از سختترین اوقات زندگیم بودند، به نظرم شیرین ترین دورانی بود که توی این سی سال داشته م.

توی اوقاتی که خونه و زندگی ای از خودم نداشتم و وسایلم جاهای مختلف جا مونده بودند و از همه تلخ تر این بود که فهمیده بودم حضور یا عدم حضورم برای اکس م کاملا یکسانه، یک جایی بود که قلبم واقعا یکسره آروم می گرفت. همین دورانی که باید تصمیم می گرفتم یک رابطه ی چندین ساله رو تموم کنم، باید تصمیم می گرفتم مهاجرتِ جدیدی کنم، همین دورانی که می دونستم باید تنها برگردم ورشو، باید تنها خونه رو جمع کنم، و بعد تنها برگردم ایران و از همه چیز بگذرم، همین بهترین دورانِ زندگی من بوده.

من اوایل اسفند سال نود و سه برگشتم ایران. پروازم از ورشو کنسل شده بود. توی استانبول طوفان شده بود و من سه ساعت توی فرودگاه ورشو صبر کردم. بهمون یک ظرف میوه و بیسکویت دادند و نماینده ترکیش ایرویز تند و تند مسافرها رو به دسته های چندتایی تقسیم کرد و بر حسب مقصدِ نهایی توی سبدهای مختلفی گذاشت. من ولی تنها مسافر تهران بودم که موفق شدم بعد از پنج ساعت خوابیدن و نشستن و شنا رفتن کفِ فرودگاه شوپن سوار یک پرواز به وین بشم که می رفت تهران. اون وقتی که توی هواپیما نشسته بودم تصور نمی کردم برای همیشه زندگیم زیرورو بشه. فکر می کردم این یک سفر عادیه که دو ماه طول می کشه. دستکم تصور می کردم کسی توی ورشو توی خونه ای که من بارها زمین و دیوار هاش رو با شوق شسته بودم، منتظرم هست.

یادم نیست اولین باری که رفتیم خونه ی رامین و بعد مهدی و خسرو هم از در اومدن تو دقیقا چه شکلی بود اما بعد از اون، تمام ماههای بعد، تنها جایی که می شد نفس کشید برای من دور همون میز گرد توی آشپزخونه ی رامین بود، درست اون لحظه ای که مهدی و خسرو از در وارد می شدند و باقی ش بین صدای شبپره، ابی، گوگوش، زمزمه های رامین و الکل و سیگارهای توی بالکن حل می شد. انگار که پرنده ای از روی سینه ی آدم بلند شه و پر بکشه.

نمیدونم آیا برای اونها هم این دوران متفاوت بود یا فقط برای من اینطور بود. اغلب آدمهای دیگه ای هم بهمون اضافه می شدند. بارها شد که وقتی ماشین رو روشن می کردم که کمی مست اما بسیار خوشحال برگردم خونه، از مسجد سر خیابونشون صدای اذان صبح می اومد. مینداختم پشت یک کامیون یا یک هژده چرخ و اینطوری خیالم راحت می شد که سرمست و سالم به منزل می رسم.

یادم هست اما اولین باری که به یک نفر گفتم که وجود من توی اون خونه ی ورشو بی معنیه، توی مهمونی ساشا بودیم. مهمونی به شکل خفقان آوری شلوغ و مبهم و دودخورده بود. کنار یک شومینه وایساده بودیم. به نیلوفر گفتم تو می دونی من یک بار همه چیز رو جمع کردم که از اون خونه برم بیرون؟ در واقع دعوامون شد و من گفتم می خوای من برم؟ و بعد دیدم که چمدونم بسته ست و دارم می رم فرودگاه که … نمیدونستم دقیقا که کجا؟ گفتم به این دلیله که دیگه نمی خوام برگردم. بی معنیه. بعد رفتیم توی آشپزخونه لای سیخ های کوبیده نشستیم و با یاشار سر اینکه آیا سلسله ی قاجاریه به ایران خدمت کردند یا نکبت، شروع به بحث کردم. یادم هست به هیچ نتیجه ای نرسیدیم.

من که قرار بود چهارده فروردین برگردم ورشو، همون چهاردهم فروردین به همراه ِ خانواده سوار مترو شدم و رفتیم وزارت امورخارجه که مدرکم رو در ایران برابر کنم. نه واقعا، من مسخره نبودم؟ داشتم می رفتم مدرکم رو برای کارکردن توی ایران معتبر کنم و بعد برگردم خونه چمدون ببندم که برگردم ورشو. توی راه مامان و بابا گیر مفصلی داده بودند که بلیتت رو عقب بنداز. همون بین سعید هم پیام داد که آیا شب با جمعیتِ عظیمی از دوستان و آشنایان می رم پردیس فلانجا که فیلم گرَویتی رو ببینم؟ بهش گفتم راستش نمی دونم که آیا امشب باید سوار هواپیما بشم یا چی.

مسخره بودم دیگه. یک مقتعه سیاه سرم کرده بودم که یحتمل شش سالی بود توی کمد تا خورده مونده بود و همینطور که پیچیدم که بشینم توی نوبتِ تایید مدارک، فربد رو دیدم که تپه ای عظیم ریش گذاشته بود. وسط سالنِ وزارتخونه همدیگه رو در آعوش کشیده و دوتا ماچ هم چسبوندیم و نشستیم گپ و گفت. شاید مضحک باشه که بگم یکی از دلایلی که اونروز بلیتم رو عقب انداختم فربد بود. با فربد در مورد همزیستی با پارتنر و اتفاقاتِ عجیبی که در طول زمان می افته حرف زدیم. برام تعریف می کرد که با اینکه همه چیز خیلی خوب بود دیگه از انجام دادنِ هیچ کاری با هم لذت نمی بردند. وقتی می خواست بره سینما ترجیح نمی داد که با پارتنرش بره. وقتی چیزی می دید شوقی نداشت که به اون هم نشون بده. چیزی برای تقسیم کردن باقی نمونده بود..
و این برای فربد بخشی از حجتی بود که برای اتمام وضعیتِ همزیستی لازم داشت. صحبت های من و فربد تموم شد و بعد منتظر شدیم تا مادرانمان هم که سخت با هم حال کرده بودند حرف هاشون تموم شه. خداحافظی کردیم و من توی راه به مامان گفتم زنگ بزنه بلیت من رو عقب بندازه. شاید یک سالی بود که دیگه چیزی برای تقسیم کردن نبود. اولین که هیچ، هشتمین نفری هم نبود که بخوام باهاش جایی برم یا چیزی جدید رو کشف / امتحان کنم.

اون شب برگشتم خونه ی رامین. سینما نرفتم. دلم مقداری عرقِ  آلنِ ارمنی می خواست که روی دبه های سفارش ما یک اسمایلی می زد، با میز گرد و شیشه ای آشپزخونه ش و بستنی ای که اون شب بهم داد و شنیدنِ هزار و سیصد باره ی ابی کنار مهدی و خسرو و شاید بقیه. چون متاسفانه بقیه رو به خوبی یادم نیست.
قصد داشتم با تنها حمایتی که داشتم و تاحالا داشته م، اونقدر توان جمع کنم که یک بار برای همیشه چمدونم رو جمع و بعد پهن کنم.
.
.
.
من متوجه بودم که تمام اونچه که در حال انجامش بودم برای همه شون نگران کننده، تا حدودی غریب، یا احتمالا غیرمنطقی بود. ولی رفتارشون علیرغم همه ی اینها باز هم دوست داشتنی بود. یادم هست وقتی دوباره به ایران برگشتم و عقد انجام شد مهدی با یکجور تاکید به آدمهای دیگه می گفت ایشون عروس شده. یا میلاد با اشتیاقی که به چشم من واقعی بود ازم می خواست جزییات همه چیز رو تعریف کنم..

من هیچ جای دیگه ای جز کنار همون بچه ها حس نکردم عروس بودن چیز قشنگی باشه. و هیچ جایی در تمام زندگیم اینقدر خودم نبودم. حالا هنوز وقتی به زندگیم نگاه می کنم زیباترین و سختترین اوقات زندگیم پشت ِ یک میز گردِ شیشه ای نشسته و به من که ازش خیلی دورم نگاه می کنه و می گه همه چیز به کنار، تو خوشبخت بودی. حتی اگه دیگه تکرار نشه.  

در باب میانمایگی یا ای کاش به هم راست بگوییم

چندروز پیش به سعید گفتم که در سن ما اینکه آدم ببینه شبیه چیزی نشده که دوست داشت، غم انگیزه. اما توی این چندروز متوجه شده م که وقتی آدم های دیگه متوجه می شن که ما شبیه اون چیزی نیستیم که اونها دوست داشتند، چقدر اندوهبارتره.

لزومی نداره از زیبایی ِ متوسط، دستاوردهای عادی آدمی با هوش ِ معمولی، یا انجام وظایف هر موجود زنده نسبت به محیط ِ اطرافش یک افسانه ی شیرین بسازیم. واقعا لازم نیست. چرا؟ چون یک آدم میانمایه دوست نداره توی فانتزی ِ روابطِ فوق العاده زندگی کنه. نه خودش سوپرمنه، نه به دنبالِ یک ماندلا می گرده. دنیا همین شکلیه. تاحد زیادی مملو از آدم های بی اعصاب و خسته ست. تعداد کمی هستند که به دنیای اطراف آسیب نمی زنند و تعداد انگشت شماری هم هستند که دارن چیزی رو برای داشتن دنیای قشنگتر تغییر می دن.

آیا شما جزو دسته ی آخر هستید؟
.
به من بی دلیل و واقعا بی دلیل انگ باهوش بودن می زدند. صرفا به خاطر اینکه کمی باسواد شده بودم و وقتی رفتم سر کلاس اول کنار 50 تا کلاس اولی دیگه چهارتا چیز بیشتر بلد بودم. از اون 50 نفر سه تاشون مردودی های سالهای قبل بودند. طبعا من توی اون مدرسه ی دولتی باهوش بودم. اما همون کلاس اول هم شاگرد اول نشدم. دست بر قضا دیکته م رو که مثلا جزو نقاط قوت ام بود ریدم. سر جلسه بغل دستیم جا موند و هی از من سوال کرد و من که لای دندانه های "مسواک" گیر افتاده بودم هی پاک کردم و تند نوشتم تا عقب نیافتم و ظاهرا خوب پاک نکردم. معلم کلاس اول که خیلی دوستم داشت و مثل همه ی آدم بزرگ های دور و برم فکر می کرد نباید کمتر از شاگرد اول بشم، دیکته ی من رو برده بود کمیسیون و یک سری آدم نشسته بودند دندانه های مسواک ِ من رو شمرده بودند و ازم یک و نیم نمره کم کرده بودند و تمام. وقتی کارنامه م رو دادند دستم نمی دونم اول من چشمام سیاهی رفت و اشک سرازیر شد یا اول اشک های مامان ریخت روی مقنعه ی سفیدم.

اما کسی نگفت عزیزم تو همین هستی. لزومی نداره بهترین باشی. سعی کن بهتر از خودت باشی.  برعکس، تمام چیزی که به من گفته شد این بود که هیچ ایرادی نداره چون ما می دونیم تو باهوشی و حتما سال دیگه شاگرد اول می شی. مشخصا اونچه که به من می گفتند با اونچه در واقعیت اتفاق می افتاد زاویه داشت و این زاویه تا وقتی که میسر بود نادیده گرفته می شد. باقی سالهای دبستان شاگرد اول شدم و توی راهنمایی هم یکبار سال دوم، ثلث دوم، بابتِ امتحانی که اصلا نداده بودم یک بیست نسیه گرفتم تا کارنامه ی افتخارم خش نیافته.

 ماجرا این بود که توی اون مدرسه ی دولتی ما 5 تا شاگرد "برجسته" بودیم که به همتِ مادرانِ "برجسته تر " و کنه مون که از صبح تا ظهر جلوی در و داخل مدرسه آویزانِ کار ما و مدرسه بودند، انگشت نمای همه و آموزش پرورش منطقه شده بودیم. بین خودمون درگیر رقابتی کشنده و خطرناک بودیم که با فشار مادرانمان، از بیرون شبیه به یک دوستی ِ حسادت برانگیز و رویایی بود. درحالیکه مادرانمان هر دو هفته به نوبت خونه ی همدیگه دوره ی عصرانه و چای داشتند و ما بچه ها رو هم دور هم نگه می داشتند، اینرسیِ داخلی ما این بود که هرچه سریعتر همدیگه رو معیوب و مصدوم کنیم و از سر راه برداریم. به جز وقایع ساده ای مثل هل دادن سر زنگ ورزش، کوبیدن توپ بسکتبال به کله ی هم، جفت پا سر لی لی، و ریختن مربا و عسل روی مقنعه هامون، تا تشکیلِ مافیای چهار به یک و سه به دو جهت بایکوت بی دلیل و ناگهانی اقلیت، ما "دوست" بودیم.

برگردیم به سال دوم راهنمایی، شب امتحان حرفه و فن ثلث دوم، مادربزرگ من به شکل مشکوکی از دنیا رفت و پشت بندش پدربزرگم هم فوت کرد و خانه و زندگی ما در معرض ویرانیِ سوگواری و پلیس بازی قرار گرفت. من برای امتحان حرفه و فن غایب بودم. فی الواقع آمادگی نداشتم روش های قلمه زدنِ گیاهانی که تا به حال ندیده بودم رو حفظ کنم ، در حالیکه خونه مون رو دزد زده بود و دزد بین خودمون بود و جسد مادربزرگم توی سردخانه ی بیمارستان در انتظار رسیدنِ فرزندانش از اقصانقاط دنیا بود تا تشییع بشه.

بدون اون نمره من تنها فرد از اون 5 نفر بودم که به افتخار شاگرد اولی نایل نمی شدم. مدیر مدرسه که از عمق فاجعه ی رقابت و حسادت و کثافت در دوستی ما باخبر بود بدون اینکه به من بگه، روزی که معدل ها رو پای بلندگو اعلام می کردند، اسم من رو هم خوند. یادمه که اونروز هم وقتی از پله های سالن بالا می رفتم تا کارنامه م رو لای کف و سوت تحویل بگیرم، چشمام سیاهی می رفت. طبعا این نمره موقتی بود و در پایان سال با نمره ی ثلث سومم جایگزین می شد. من که بی دلیل صاحبِ چیزی شده بودم تا آخر سال با کابوسِ نگه داشتنش زندگی کردم.

 این اوضاعِ باهوش بودن تا پای کنکور ادامه داشت. برای پیش دانشگاهی به دلیلی که هنوز برای خودم هم روشن نیست یک مدرسه ی خوشنام که مخصوص آدم های باهوش، ولی اندکی کم هوش تر از سمپاد و المپیاد بود، قبول شدم. مدرسه به شدت تخمی و غم انگیز بود. من نه فکر ِ هوشمندی بودم، نه می تونستم روزی 14 ساعت برای مشاور تحصیلی م ساعت بزنم و نه اصلا هدفی در زندگی برگزیده بودم که به خاطرش یک مشت دختر هژده ساله ی حشری تر از خودم رو که با راننده ی شخصی رفت و آمد می کردند هرروز تحمل کنم.
من آدمی معمولی بودم که احتیاج به کمک داشتم. 
احتیاج داشتم کسی به من بگه بعد از کنکور چه احتمالاتی وجود داره و من به چه دردی می خورم؟ مشاور تحصیلی دبیرستان که با دیدن کارنامه م نوشته بود در همه ی رشته ها استعداد دارد. جدی؟ کجاست خانم حسینی من ازش بپرسم چطور ممکنه که کسی هم به درد هنرستان بخوره، هم چشم انداز پزشکی داشته باشه، هم چرا که نه؟ به مهندسی هم فکر کنه! مشاور کنکورم هم به شدت نگران سیگاری شدن من بود و هرچی من می گفتم من هندسه را نتوانم تعداد کتاب های تستِ هندسه رو بیشتر می کرد. چه فایده که آدم توی اون زمانِ محدودی که قبل از کنکور داره، هی با چیزهایی سر و کله بزنه که دوست نداره و نمی فهمه آقای قنبرزاده؟

چندروز پیش همخونه م به طور خلاصه بهم گفت تو آدم خنثی ای هستی. در تعدادی از مثال هایی که زد من آدمی بودم خنثی که نه نظر مساعدی داشتم و نه مخالف. دست آخر وقتی کمی کنکاش کردم گفت تو تماشاچی هستی.

به نظرم همه ی آدم های متوسط و خود ِ من در ساعاتِ عمده ی زندگی مون تماشاچی هستیم. نظاره گر کلنجارهای قهرمانانه ی اطرافیانمون هستیم که چطور با انتخاب های روزمره به مثابه آخرین راز بقا رفتار می کنند. نظاره گر کشتی گرفتنِ مردمی هستیم که با انتخابِ بجای بهترین سس کچاپ لای دویست و چهل و سه جور کچاپی که توی قفسه ها چیده اند، به شکم و دستگاه هاضمه شون والاترین اکرام رو می کنند.

من هم تماشاچی ِ دنیایی هستم که دورم شکل گرفته و وقتی از پس ِ پشتِ هیچی نبودن و هیچی نشدن، نمی تونم تفاوتی بین ِ خیابون سمت چپ با خیابون روبروم پیدا کنم، کلافه می شم و دستام رو می برم بالا و می گم به خدا فرقی نداره، من فقط می خوام راه برم. من فقط می خوام کمی راه برم.

من توی کنکور زبان رتبه ی خوبی کسب کردم و از مخمصه ی ذوب شدن بین ِ تماشاچی ها و کنکور-ردی ها نجات یافتم. بعدها، وقتی کمی بالغ تر شدم خودم فهمیدم چی دوست دارم و رفتم دنبالش. اما توی زندگی همیشه یک جور معامله ی ناخوشایند هست. مثلا حالا که چندماهی بالاجبار تعطیل بوده م.

از وحشتِ تبدیل شدن به اکسیر ِ خالصِ آدمی میانمایه که با خرده ملال های روزمره ی یک زنِ بیهوده و وابسته دست و پا می زنه تلاش کرده م اطرافم رو یاد بگیرم. تلاش کرده م نسبت به تنها چیزی که کمی تسلط دارم یعنی این خونه ی سی متری، فعال و مهربان باشم. تلاش کرده م که برای خودم و این خونه روتینی درست کنم که توش راحت باشم و شرایط رو برای همخونه هم تا حد ممکن راحت نگه دارم. دست به کارهایی زدم که دوست نداشتم و ندارم و یا ازشون می ترسیده م و یا به تعویق می انداختم. اما واقعیت اینه که هیچکدام ازاینها دنیای اطراف رو تغییر نمی دن. منجر به تغییر سرنوشت کسی حتی خودم هم نمی شن. می شه گفت ذره ای از پیداکردنِ خوشمزه ترین جگر خاصره در یک قصابی ِ دوردستِ بوداپست و یا بهترین دییل توی حراجی ِ منگو و زارا مهمتر و موثرتر نیستند. بلکه کمترند.

یک آدم متوسط وقتی گرسنه ست می ره سر یخچال و به این فکر می کنه که چی بخوره که زیاد طول نکشه، معده ش رو که بر اثر سالها تغذیه ی متوسط به گا رفته آزار نده، و وقتی از در می ره بیرون، به این فکر می کنه که چی بپوشه که توش راحت باشه و گرمش نشه یا از سرما دندونک نزنه.


  فکر می کنم اگر که زودتر، خیلی زودتر، آدمهایی که در گفتارشون تاکید داشتند من چقدر متفاوت هستم، برای چند دقیقه توی چشمام زل می زدند و می گفتند تورو خدا خودت باش و بپذیر که تو هم یک عنی هستی مثل بقیه – شاید همه چیز واقعی تر می شد و من حالا با سی و هشتمین واقعیت ِ غم انگیز ِ این چندماه روبرو نمی شدم. زیراکه آدم متوسط کم طاقت و سست بنیان هم هست. 

پای می‌پیچم و چون پای دلم می‌پیچد


دیشب به بابک گفتم که در آینده تبدیل به پیرزنی می شم که یک نفس داره حرف می زنه و تو هم تبدیل به مرد تظلم خواهی می شی که ساکت می شینه به فساد مالی و سیاستِ جهانی فکر می کنه در حالیکه هر از گاهی می گه اوهوم یا یک طوری نگاهم می کنه که فکر کنم چقدر از شنیدن ِ زرزرهای من خوشحاله. این باعث شد به خاطر بیارم که از وقتی که یادم میاد من همینطور بوده م. بچه ی مستقلی نبودم به این معنا که بشینم یک گوشه نقاشی م رو بکشم یا تنها کارتونم رو تماشا کنم و راحت باشم. برعکس، همیشه در حال ِ چرخیدن دور آدمهای جورواجورِ اطراف، و وراجی بوده م. از این جهت بچه ی خوش شانسی بودم چون هر چهار پدربزرگ و مادربزرگم از وجود تنها نوه ای که در ایران جلوی چشمشون شکوفا می شد خوشحال بودند و پایه بودند که هر ساعتی از شبانه روز من رو از نفر قبلی تحویل بگیرند و باهام حرف بزنند. در واقع من لای کلمات بزرگ شدم.

توی همون 6-7 سال اول زندگی همه ی اطرافیان رو دوست ِ شخصِ خودم می دونستم. مثلا یکی از دایی های بابا رو به قدری می پسندیدم که بهش می گفتم تو نامزد من هستی و وقتی بزرگ شدیم من زن تو می شم. یا به پسر خاله ی دیلاقِ بابا که شونزده هفده سال از من بزرگتر بود می گفتم مهدی فسقلی! بیا دنبالم من رو ببر خونه ی خاله ت. حالا اون بدبخت هم ظاهرا از علل گرفتن ِ گواهینامه ش همین بود که من رو توی تهران جابجا کنه.

تا قبل از به دنیا اومدن برادرم، دوستام بچه های همسایه ها بودند. از اون بچه هایی که یادم هست شقایق و شاهین چند هفته بعد از اینکه پدرشون رو سر بخارست به جرم بهاییت با چوب زدند و سرش رو شکستند، از اون ساختمون رفتند. من فقط یادمه که بچه ها یکی یک شمعدونِ خیلی عظیم با آویز و کریستال به دست گرفته بودند و شبیه محکومین عصر انقلاب فرانسه با بغض از توی پارکینگ رد شدند و رفتند. نه کسی به من توضیح داد که شاهین و شقایق تمام شدند، نه فرصت شد خداحافظی کنیم. 
مدت مدیدی هم دوست ِ نازنینم تابی بود. البته اسمش این نبود من اینطور صداش می کردم. تابی اینقدر عزیز بود که حق داشت کمی به پستونک ِ من که تا 4 سالگی توی دهنم بود دست بزنه. تابی کم کم ناپدید شد؛ پدرش که دوست ِ بابا بود دهانِ همه رو با خاطراتِ نیمه سکسی ش با والاحضرت اشرف مزین کرده بود. در حالیکه انقلاب شده بود و کسی تخمش هم نبود که در پرواز کرمان-تهران والاحضرت اشرف تمام مسیر رو روی پای اکبرچاخان بوده یا نه. پدرم در خفا بهش می گفت اکبرچاخان. از اون بدتر این بود که مادر تابی که در ابتدا توی پارکینگ خونه شون سفره ی عقد مینداخت، به قدری در تهران اسم در کرد که در تمام شبانه روز دستش لای خنچه و تور و ترمه بود و اصلا فرصت نمی شد من و تابی همدیگه رو ببینیم. البته من از مادرش دل خوشی نداشتم، چراکه دور از چشم مادرم من رو پرت کرده بود توی استخر خونه شون. به نظرش اینطوری در لحظه شناکردن رو یاد گرفته و تبدیل به یک تیز-ماهی می شدم.  

یکی دیگه از دوستان ِ فصلی من، عمه ی پدرم بود. عمه ی پدرم عذرا خانم معلم بود و سالی دو سه بار برای دیدن برادرش می آمد خانه ی ما و طوری قربان صدقه ی ما و برادرزاده هاش می رفت که من ناچار می شدم از مامانم بپرسم فدای ناز و ادات یعنی چی؟ تصدق ِ اون چشمات یعنی چی؟ عمه عذرا خیلی دوستِ خوبی بود چون به من یاد داد الفبای فارسی بر دو نوع است: چسبان و جدا. تا قبل از دوستی با عمه عذرا، من که به کمک برنامه ی نهضتِ سوادآموزی شبکه ی یک کمی خواندن و نوشتن یادگرفته بودم، همه چیز رو جدا می نوشتم. اما عمه عذرا یادم داد که باید از حروف چسبان هم اس ت ف ا ده ک ن م. عمه عذرا بعد از فوت ِ مادربزرگم که به نوعی آخرین سنگر در خونه ی ما بود ناپدید شد. روز دفن اومد در خونه ی ما، توی راه پله ها ایستاد و جیغ های هیستریک کشید، کمی خودش رو زد و بعد، از مسیر بهشت زهرا دیگه هیچوقت رویت نشد.

در خانه ی مادربزرگ ِ مادری هم یکی از این مهمانان فصلی داشتیم که دخترعموی مادرم بود و سالی دو بار با زن عموی مادرم می آمدند پیش مادربزرگم که خیاطی کنند. فریبا خیلی بزرگ بود و بنا به روایتی دیگه باید زودتر ازدواج می کرد. دراز بود و دماغ بزرگی داشت و با اینکه اساسا پدربزرگ من لر بود فریبا لهجه ی اصفهانی ِ چسبونکی داشت اما چون همیشه می خندید و موهاش رو شونه نمی کرد و خیلی آرایش می کرد من دوستش داشتم. اون موقع من 4 یا 5 سالم بود و مواقع خیلی معدودی پستونک رو توی دهنم نگه می داشتم چون باقی اوقات در حال معاشرت بودم. و چون کمی هم خجالت می کشیدم یک پاکن سبز که شکل مداد بود دستم می گرفتم و می گفتم اونی که می خواد حرف بزنه این پاکنه نه من.

 اما علت دوستی من و فریبا این بود که به من پارچه و چرخ خیاطی خودم رو داده بود تا من هم چیزهایی بدوزم. همونطور که مادربزرگم بهم میل و قلاب می داد تا با نامادریش سه تایی قلاب دوزی کنیم. بله من و مادربزرگم و نامادری ِ مادربزرگم در رده های سنی الف تا ی می نشستیم قلاب بافی می کردیم. طبعا در آخر روز اگر اونها یک رومیزی داشتند من مقداری کاموای درهم پیچیده داشتم و فَکی خسته. فکی خسته و ذهنی مشوش از سوال و جواب هایی که رد و بدل کرده بودم. بهرحال، فریبا یک روز خیلی بی دلیل با آقای اکبری ازدواج کرد که مردی بود کوتاه قد و بسیار بورینگ. کسالت بار. متانتش مرگ آور بود. آقای اکبری هنوز هم هست و به استهلاک خودش ادامه می ده.

هنوز توی همین سنین قبل از شش سالگی، باید حتما یادی هم از آقای فکوری بکنم. دوستِ پدرم که مردی بود با موهای کاملا سفید، اون موقع حدودا 60 ساله بود و ایشون هم یکی از نامزدهای من بود. منتها زن خیلی جوان و خوشگلی داشت و من چون دوست داشتم شبناز زنِ عمو فکوری بمونه، قصدِ قاطعی برای ازدواج باهاش نداشتم. مقداری هم بهش مشکوک بودم. مثلا در منزلش یک دختر همسن من داشت. اون بچه به این می گفت بابا، اما مادرم می گفت که این ها نسبتی ندارد. بچه متعلق به مستخدم منزل بود. کار مستخدم چه بود؟ بردن و آوردنِ منقل. منقل برای چه بود؟ مادرم در این نقطه می گفت کباب! خب کباب کو؟! کباب ها قبل از رسیدن به خانواده ی ما خورده می شد و بویی هم نمی داد و برعکس فقط دودی از یک اتاق دیگه خارج می شد که توش فکوری بود و تعدادی مرد دیگه و اینطرف من و مامان و بقیه ی اناث و بابام منقبض صبر می کردیم. من البته انقباضی نداشتم خیلی هم راحت بودم اتفاقا! عمو فکوری جاده ی هراز رو زیگزاگ رانندگی می کرد که من بخندم و این تنها خاطره ی واضح من از این آدمه. طبعا مامان خیلی زود وارد عمل شد و این دوستِ من رو پودر کرد و به هوا فرستاد.  

 فرهاد هم بود... فرهاد برادرِ یکی از منشی های بابا و در واقع آچار فرانسه ی خونه ی ما بود و چون موتور داشت در هر لحظه ای به درخواست مامان می تونست سرتاسر تهران رو بپیمایه تا چیزی تهیه کنه. من از فرهاد چند دقیقه ای فیلم دارم که توی تولد یک سالگی م گیتار می زنه. مثل همه ی مردهای دهه ی شصت سبیل داشت. معولا سندل هایی می پوشید که روی مچ پا بند می خوردند و سر حوصله این بندها رو ضربدری می بست و بعد شلوار کتانی ش رو روی پاش رها می کرد. همیشه یک گیتار با خودش داشت و هرکس از هر گوشه ای می گفت فرهاد بزن، میزد. بیش از هرچیزی یادمه که فرهاد من رو از روی میز و سکو و بلندی ها بلند می کنه، دستاش رو میندازه زیر شونه هام و همینطور که سبیلش می چسبه به لُپ های من می گه بیا، بیا بریم. یک روز هم خودش رفت و ناپدید شد. این مشکل همیشگی من بود که دوستانم بی خبر و بی توضیح ناپدید می شدند. اگر هم ناپدید نمی شدند مادرم همواره تلاش داشت من از داشتنِ دوست خودداری کنم. 
سالها بعد با بابا رفتیم توی خیابون گلسنگ و در خونه ش رو زدیم و اتفاقا خودش با همون سبیل دهه ی شصتی ش اومد دم در. هنوز موتور داشت. هنوز ساکت بود. ولی از بس رفته بود که نمی شد برش گردوند. دیگه نمی شد بهش گفت فرهاد بزن و بزنه چون اصلا دیگه گیتاری نداشت. یک شب همون سالهای طلایی دهه ی شصت گیتارش رو از پشت موتورش کشیدند پایین و خرد کردند و بعد از اون دیگه ساز نخرید. 

بربود مرا آن مَه و بر چرخ دَوان شد


توی هفته ی گذشته دو سه نفر که به من نزدیک نبودند مرده اند و یک نفر که بیشتر می شناسم داره با مرگش می جنگه و همه می دونیم که می بازه. اینها و مرگ ناگهانی و (مثلا) بی موقع شون باعث شده به مرگ خودم سر فرصت و ساعتهای طولانی به طور یکنفس فکر کنم. اینکه چه چیزی باعث می شه آدمی هرروز که بیدار می شه خودش رو زنده نگه داره؟ مثلا من چرا هرروز به این فکر می کنم که اگر امروز بمیرم برام هیچ اهمیتی نداره؟ آیا واقعا نداره یا از سر گشادی می گم جهنم امروز هم می شه مُرد؟

فی الواقع نه کاری هست که آرزوی انجام دادنش رو داشته باشم، نه لیستی از نپال و دیوار چین و آمازون دارم که تا ندیده باشم نتونم سر راحت به زمین بگذارم. پس علت ادامه دادن چیه؟

دیشب کمی قبل از اینکه زیر لحاف مچاله شم متوجه شدم که در واقع تنهایی برای من فقط تغییر شکل داده. توی چندین سال گذشته جاهای معدودی احساس تنهایی نکردم. حالا دو ماهی هست که بیشتر ساعت های روز مطلقا تنهام و با عناصر جالبی درگیرم. یکی سکوت ِ اطرافم، یکی سکوتِ خودم، و یکی هم تلاشم برای عادت کردن به خودم و خاموش کردنِ همه ی حواسم. توی این ساعت های تنهایی گاهی آوازهایی که از قبل ترها بلدم رو باصدای بلند می خونم که صدای خودم رو بشنوم. به جنس ِ تنهایی فکر می کنم. به نظرم جنسش از نداشتنِ تعلق باشه.

تنهایی تقریبا هیچ ارتباطی به تعدد و تکثر آدم های اطراف نداره. چرا که وقتی خیلی خوب فکر می کنم کسی نیست که آرزو داشته باشم کنارم باشه تا این حس ِ یکنواخت از بین بره. برعکس چیزی که می خوام اینه که نه من جایی باشم نه کسی کنارم باشه. وقت هایی که تنها می رم بدوم متوجه ی مکانیزم ِ مضحک مغز خودم می شم. سخت ترین مرحله پوشیدن لباس و پایین رفتن از پله هاست. دوست ندارم تنها باشم. دوست دارم با کسی برم. اما وقتی شروع به دویدن می کنم دیگه برام مهم نیست. دلم می خواد بتونم تا ابد بدوم و بدوم و بروم.

حالا بعد از 10 ماه، یادآوری روز عقد یا روزهای قبل و بعدش برام شبیه یک تلخیِ کهنه شده. تقریبا هرچیزی که در این رابطه به یاد دارم غم انگیزه. و غمش دیگه داره رنگ پریده و کم مزه می شه. داره یک جایی توی خاطراتِ دهه ی سوم زندگیم محو می شه. شبیه به چیزی که متعلق به هیچکس جز من نبود، و اگر هر لحظه رهاش می کردم یا از زور فشار و خستگی دو ساعت یک گوشه ی اونهمه اتفاقِ تخمی می خوابیدم، همه چیز می ریخت پایین و تمام. این به این معنی نیست که شخص من چیزی رو انجام داد یا درست کرد. برعکس. فکر می کنم من به شکلی نابرابر عمل کردم. در اون بازه ی زمانی یک جایی بود،کنار اون سه تا دوست که هفته ای هفت شب کنار هم بودیم، که راحتم می کرد. من متوجه بودم که تمام اونچه که در حال انجامش بودم برای همه شون نگران کننده، تا حدودی غریب، یا احتمالا غیرمنطقی بود. ولی رفتارشون علیرغم همه ی اینها باز هم دوست داشتنی بود. یادم هست وقتی عقد انجام شد مهدی با یکجور تاکید به آدمهای دیگه می گفت ایشون عروس شده. یا میلاد با اشتیاقی که به چشم من واقعی بود ازم میخواست جزییات همه چیز رو تعریف کنم.. من هیچ جای دیگه ای جز کنار همون بچه ها حس نکردم عروس بودن چیز قشنگی باشه.  

چیزی که برای من معنی تنهایی می ده نداشتن ِ نقش و معنیه. مثالی بزنم: گاهی بیوی آدم ها رو توی اینستاگرام شون نگاه می کنم و می بینم نوشته " مادر، همسر، نقاش، ساکنِ فلانجا". همه ی این ها به اون آدم هویتی می دن که براش با معنا و دوست داشتنی هستند. حس می کنم هیچکدام از اینها نیستم. فکر می کنم اگر حضور آدم توی این نقش های تعریف شده، بی تاثیر و بی تفاوت باشه بهتره بگه که من هیچکدام از اینها نیستم. شونزده تا خواهر/برادر/همسر/فرزند/والد داشته باشی اما نخواهی که برای حرف زدن یا دیدنِ یکی شون چیزی رو تغییر بدی، یا کمی سختی بکشی، یا خواستنت همیشه منوط به تلاش های اون باشه، اسم اون رو می گذاری بودن؟ بعید می دونم.

فکر می کنم دردناکترین بخش این باشه که سالهای سال من می خواستم روانشناس باشم و شدم و ازش لذتی بی نهایت می بردم و الان روانشناس نیستم. دستکم خودم اینطور فکر می کنم، چون ماههای طولانیه که کار نکردم. چندروز پیش سوپروایزرم رو توی یک کنفرانسِ سه روزه بعد از یک سال دیدم. روز آخر کنفرانس بود و داشتیم الوداع می کردیم. بغلم کرد گفت تو تراپیست ِ خوبی هستی. خشک شدم. راه گلوم بسته شد. عینکم که روی سرم بود لیز خورد و سوپروایزر روی هوا گرفت و بهم داد و من رفتم چمدونم رو از رختکن گرفتم و پیاده رفتم و رفتم تا رسیدم به پارکینگ اتوبوس هایی که از وین میان بوداپست، نشستم اولین ردیف اتوبوس و زل زدم به جاده تا یکهو بارون گرفت و از پنجره ی سقفی آب ریخت روی سرمون و همه از خواب پریدن و پابرهنه کف اتوبوس می دویدن که پنجره ها رو ببندن.

دوست داشتم جاده تموم نشه، در واقع دوست داشتم تا ابد توی جاده بمونم و به جایی نرسم. بی نهایت خوشحال بودم که هیچکس کنارم ننشسته. تفاوتی نمی کرد که من با کسی حرف بزنم یا فرزند و دوست ِ کسی باشم یا نباشم. بازی آلمان-ایتالیا بود و من که ردیف جلو نشسته بودم به راننده گفتم تلویزیون؟ فوتبال؟ رانننده به جان کندن گفت که صبر کنم. صبر کردم. بعد بهم گوشی ش رو داد که روش فوتبال ببینم. نشستم کمک راننده. ازم پرسید کدوم تیم؟ گفتم ایتالیا. با هم بیسکویت خوردیم. گاهی می پرسید نوول-نوول؟ منم می گفتم بله نوول نوول. سیگار کشیدیم. همه ی اهالی اتوبوس خواب بودند. من اصلا تنها نبودم. می تونستیم تا ابد همونطور بریم. بهم گفت تهران هم رفته. از راه ترکیه. گفتم آها. نظری نداشتم. توی وین اتفاقی شین رو هم دیدم. اومده بود برای کنسرت گیلمور. رفتیم شام خوردیم و کمی فوتبال دیدیم و مقدار زیادی حرف زدیم. از دیدنش خوشحال نشدم. ناراحت هم نشدم. آقای کیارستمی که دیشب از دنیا رفته جایی می گه که ترجیح می ده جای آثارش، خودش بمونه و زنده باشه. من فکر می کنم حضور ِ آدم های متوسطی چون من خیلی بی معناتر از اینه که تقلا کنم بهش رنگ و شادی بدم. شین رفت من هم رفتم هاستل و طبقه ی بالای تختی که زیرش یک دختر کُره ای خرت و خورت ترافل می خورد خوابم برد.

من دلم شکسته و شاید عصبانی ام. روز دومی که توی کنفرانس بودم یاروسلاو رو دیدم. درواقع اسمش یادم رفته بود اما می دونستم که با این آدم روی پروژه ی فوق لیسانسم کار کردم. رفتم جلو و بهش گفتم من تورو می شناسم. گفت البته که می شناسی و بغلم کرد و توی صورتش دیدم که واقعا خوشحال و کنجکاو بود. یاروسلاو در واقع استاد من بود ولی خب در دپارتمانِ ما کسی از این روابط هرمی استقبال نمی کرد. همه در یک سطح از آدمیت بودیم خوشبختانه. ازم هزار سوال پرسید چون می دید که در عین اینکه تیتر علمی اون از من بالاتره، تجربه ی کاری من توی این حوزه ی بخصوص بیشتره. وقتی از یاروسلاو خداحافظی کردم از ته دل خوشحال بودم. لابلای ششصد نفر، ناگهان یک نفر از میان تمام آدمهایی که توی لهستان پشت سر گذاشته بودم و فکر می کردم همه شون یک دست از من بیزار شده ن، به حضور و بودن برای ده دقیقه، معنایی بخشیده بود که من رو خوشحال کرده بود.


دو ماه پیش خواب دیدم توی ترافیک مدرس یک قو ی بزرگ رو زیر گرفتن و یک بچه ی دو ساله وایساده بالای سرش گریه می کنه. بچه رو با خودم آوردم خونه. 
من حس می کنم که در این جنگ مستهلک می بازم

دل من گرد جهان گشت

توی محل کارم دختری هست که از من چندسال کوچیکتره و به من می گفت اوایلی که این کار رو شروع کرد ازش متنفر بود. اینطور که ریتا تعریف می کنه هرروز می رفته خونه گریه می کرده و به این فکر می کرده که عجب گیری افتاده. بعد یک روز مدیریت محل کار ما عوض می شه و مدیر کنونی با یک چمدون کوچیک از اسراییل میاد که شرکت رو نجات بده. آقای مدیر ریتا رو از نو می سازه. هرروز گریه هاش رو تحمل می کنه و یادش می ده چطور با مشتری ها حرف بزنه و چطور از بازار سهام سر دربیاره. روزی که ریتا اولین مشتری رو تور می کنه ظاهرا از جاش بلند شده و گوشی رو کوبیده توی دیوار و سر اون مشتری حسابی داد زده. یارو هم ناگهان نرم شده و پول خوبی سرمایه گذاری کرده. ریتا حالا سود آورترین کارمند ماست و عاشق کارشه. عاشق مدیرمون هم هست.  چرا؟

 من فکر می کنم چون وقتی مدیرمون می خواد مصائب کار رو –که واقعا سرشار از مصائبه و نیازمند یک روان مجهز به تخم هست که ساعت ها و روزها بد و بیراه از زمین و زمان بشنوی و با خرسندی از نو تلاش کنی- یادمون بده، وقتی دعوامون می کنه، یا وقتی می بینه دیگه اعتماد به نفسمون زیر پامون افتاده تلاش نمی کنه نصحیت کنه، پند بده، یا همچون پدری مهربان دست بکشه سرمون و بگه داری بزرگ می شی.
برعکس، تلاش می کنه یادمون بده با کار شوخی کنیم.
وقتی فشار زیاد می شه اول از همه شروع به مسخره بازی می کنه. وقتی دعوا می کنه اجازه نمی ده سرمون رو پایین بندازیم یا عذرخواهی کنیم یا بهانه بچینیم. سوالش معمولا ساده ست "باورت رو از دست دادی؟ حس کردی فایده نداره؟" و بعد اون چیزی که گم شده رو از نو یاد کارمندهاش میاره. بارها شده که مجبورمون کرده از نو تماس بگیریم با آدمی که چند دقیقه ی قبل ازش ناامید شدیم از نو حرف بزنیم و تلاش کنیم اعتمادش رو جلب کنیم. بارها شده دلم خواسته به خاطر این فشاری که روی ایگوی ما میاره گوشی رو بکوبونم توی سر خودش. اولین باری که یک نفر از اون ور خط بی دلیل بهم بد و بیراه بست و گوشی رو قطع کرد، هدفون رو در اوردم، در حالیکه مشت هام رو فشار می دادم  زل زدم به کیبورد. مدیر که امکان نداره هرلحظه ندونه هرکدوم از ما در چه حال و چه کاری هستیم ازم پرسید که آیا عصبانی هستم؟ گفتم بله خیلی. دوست داشتم من هم به یارو فحش بدم. بهم تبریک گفت که عصبانی ام و ازم خواست هروقت عصبانی شدم بدون فحاشی از جام بلند شم سر اونور خط داد بزنم و اجازه ندم بهم توهین کنن. بعد بهم گفت که شماره ی یارو رو از نو بگیرم و همه ی چیزهایی که می خوام رو بهش بگم. من اون روز متوجه شدم که در دنیای مدیر، هر کدوم از حس های آدم ها باید راهی برای بروز داشته باشه. اینکه ریتا گاهی بی دلیل گریه می کنه، یا من زیاد و زود عصبانی می شم، همه توی دفتر ما بخشی از اون آدمی محسوب می شن که روزی 8 ساعت اونجا نشسته. قصدم مدح و ستایش مدیر نیست. مدیر خودش گاهی کم میاره و دود می کنه و بدون ابا از موقعیتش ناامیدی و شادی ش رو می ریزه توی دفتر. به مثابه آدمی که 8 ساعت از روز توی اون اتاق نشسته و ماشین نیست. آدمه.

قصدم اینه که بفهمم چرا بعضی از آدم ها از یادمون نمی رن و اینطور که می فهمم اون آدمی که برای من می تونه ماندگار و موثر باشه، کسیه که تونسته بدون زر زر اضافی، یادم بده از اون چیزی که باهاش دست و پنجه نرم می کردم لذت ببرم. بین اساتید زیادی که داشتم تنها کسی که برای من موندگار شده میکولای استاد سختترین واحدهای منه، کسی که آمار تحلیلی پیشرفته ی بسیار تخمی که من ازش فراری بودم رو برام تبدیل به سرگرمی کرده بود به گونه ای که هنوز گاهی نرم افزار رو باز می کنم و با خوشحالی باهاش تحلیل داده می کنم. شاید بهترین آدمی که از دوران کودکی م به یادم مونده دادا باشه که یادم می داد با هرچیزی که اطرافم هست بازی کنم و ازش لذت ببرم.

هفته ی پیش نامه ی بلندی از یکی از همکلاسی های دوران دانشکده م در ورشو به فیسبوکم رسید. ماتئوش نوشته بود که فارغ التحصیل شده، کار پیدا کرده و توی یک رابطه ی متعادل قرار گرفته و عاقبت می تونه پرونده ی دوران دانشجویی ش رو ببنده. در راستای بستن ِ پرونده ی سالهای دوهزار و نه تا دو هزار و پانزده می خواست از من هم یادی بکنه. از خنده هام و کل کل هامون تشکر کرده بود. ماتئوش اولین و آخرین اسلاوی هست که در دایره ی معاشران ِ من به این فکر کرده که فصلی از زندگی ش رو ببنده و برای این کار از واژگان و توانایی حرف زدن استفاده کرده. به این فکر افتاده که از توانایی حرف زدن و نوشتن استفاده کنه برای اینکه به آدمی که شاید دیگه هرگز هم نبینه بفهمونه که بهش فکر کرده. نقش من در زندگی ماتئوش یک همکلاسی بوده که هفته ای چندبار کنار هم می نشستیم ، با هم پروژه انجام می دادیم، دعوا می کردیم، می خندیدیم و نهایتا روزی که من از ورشو رفتم حتی فرصت نکردیم خداحافظی کنیم یا از حال هم بپرسیم. ماتئوش نوشته بود از بین همه ی دوستی پنج ساله ی ما خنده های من یادش می مونه و شکلی که دنیا رو می دیدم. اولین باری که ماتئوش تلاش کرد من رو بیشتر بشناسه اومد به تماشای فیلم انقلاب سبز که مستندی بود درباره ی وقایع سال 88. مستند در نوع خودش هولناک بود و یادم هست ملت لهستانی دست به دهان و با قیافه های مغموم به پرده زل زده بودند.

 همون شبی که نامه ی ماتئوش رو چندباری خونده بودم، بابک بهم گفت که این دو تا پتویی که داره رو سالهاست با خودش به کشورها و خونه های مختلف برده. ازش پرسیده بودم اینها رو از کجا خریده. یک پتوی شطرنجی سیاه و سفید و یکی دیگه که چهارخونه ی سبز و زرده. گفت توی چمدون گذاشته و با خودش از ایران آورده. من دراز کشیده بودم رو به پنجره ی خونه مون، و دلم برای دو تا پتوی خودم فشرده شد. یک پتوی پشمی زرد و آبی داشتم و یک نخودی هم بود که نرم بود و نیلوفر برام از ایران فرستاده بود. اصلا بهشون فکر هم نکرده بودم. نه وقتی وسایلم رو جمع می کردم نه تمام این مدت یادم افتاده بود که من هم پتو های خودم رو داشتم. این درد ِ چیزهایی که جا گذاشتم چون جا نداشتم با خودم به این ور و اونور دنیا حمل کنم به سادگی روزی یکبار گلوم رو فشار می ده و از فقدانشون دلم درد می گیره. گاهی دلم برای خود اون شی تنگ می شه اما بیشتر اوقات شبیه به اینه که من هم یک روزی فلان چیز رو داشتم.

داشتن ِ اشیا در شرایطی که آدمی حس می کنه نسبت به دنیای بیرون و اطرافش هیچ تعلقی نداره شبیه یک جور مخدر عمل می کنه. انگار که اون اشیا من رو متعلق به خودشون می کردند و به حضور فیزیکی من معنی می دادند. معمولا به خودم می گم که واقعا نیازی بهشون نداشتم یا بعدا می خرم. اما اینکه بعدا می خرم هم تسکین نمی ده. چون واقعیت اینه که من مجبور شدم اعتراف کنم که چیزی مال من نبود.


چندروز پیش دختر صاد به دنیا اومد. من امروز عکسش رو دیدم. سر کار بودم. چند لحظه قبل از رسیدن عکسش مورد تقدیر مدیر قرار گرفته بودم. مشتری آورده بودم و داشتیم می زدیم قدش. وقتی نشستم سر جام عکس دختر یک روزه ی صاد رو دیدم. باورم نمی شد این همون طفلی باشه که روزی که من از ایران می رفتم متوجه ی وجودش شده بودیم. بعد متوجه شدم چقدر دورم و چقدر نزدیک بودن ناممکنه.

روز بعد و سال های بعد از تماشای مستند انقلاب سبز، ماتئوش بدون اشاره به اونچه از ایران فهمیده بود در من دنبال ِ امید می گشت. دنبال علت خنده هام. 

جان شما

پارسال تابستون یک روز قبل از سفرم به ایران باید می رفتم سفارتِ ایران در ورشو. حالا اگر کسی از من بپرسه واسه چی یادم نمیاد. جدی یادم نمیاد چرا باید می رفتم ولی باید می رفتم. بهرحال حدود 30 ساعت قبل از پرواز پوشه هام رو زدم زیربغلم  و با حال غم انگیزی رفتم سفارت. حالم چرا غم انگیز بود؟ چون پارسال تابستون من فقط می خواستم زودتر برم ایران و قیافه ی بابام و دوستانم رو ببینم و با هم بازی های جام جهانی رو تماشا کنیم و مدتی هم ریخت ِ نحس ِ منشی ِ نکبت ِ دانشکده رو نبینم.  تز ام به شکلی شبیه به تمام شده و غیر قابل دفاع روی دستم مونده بود. چرا؟ علت داشت. علتش این بود که من تز رو زودتر از موعد آماده کرده بودم ولی منشی ِ دانشکده، اون خانمی که مسئول امور پایان نامه ها بود قبل از اتمام سال تحصیلی رفته بود مرخصی تابستانی . لذا من نمی تونستم پایان نامه رو تحویل بدم و تاریخ دفاع تعیین کنم. با چنین وقفه ای دفاع من می افتاد اواخر ماه سپتامبر. ایرادش چی بود؟ ایرادش این بود که اقامتِ تحصیلی من اواسط سپتامبر تمام می شد و جهت ِ استفاده از قانون ِ طلایی ِ یک سال اقامت پس از تحصیل جهت ِ یافتن کار- باید حتما مدرکِ تحصیلی م رو می بردم اداره ی اقامت. اصل خود مدرک رو. اصل خود مدرک کِی آماده می شد؟ در خوش بینانه ترین حالت بیست و یک روز پس از دفاع.

 از اونجایی که همه ی این کثافتکاری ها روی سرم خراب شده بود و راهی نداشتم، تصمیم داشتم برم ایران بشینم جام جهانی رو ببینم و عرق بخوریم و روی ماه دوستانم رو ببوسم و همین. بهرحال وقتی رسیدم سفارت داشتم تباه می شدم. هوا گرم بود و من یک چیزهایی سر هم کرده بودم به عنوان مانتو و روسری پوشیده بودم. پوشه رو در آوردم دادم خانم مهربانِ منشی و بعد هرچی گشتم پاسپورتم رو پیدا نکردم. کلافه تمام راهی که از دم تراموا تا سفارت رفته بودم رو برگشتم ولی روی زمین نیافتاده بود. رسیدم دم ایستگاه تراموا و با اداره ی راه آهن ورشو تماس گرفتم گفتم من فکر می کنم پاسپورت من توی تراموای شماره ی ده افتاده. آقایی که پشت خط بود گفت تراموا الان داره برمی گرده همون ایستگاه فرانتوسکا و می تونم برم بگردمش، بعد هم قرار شد به راننده ی تراموا اطلاع بده. من سوار شدم و وجب به وجب تراموا رو لیسیدم و چیزی پیدا نکردم. راننده ی تراموا طبق وظیفه ش یک جایی وسط خط ایستاد و از اتاقکش اومد بیرون، خانمی بود در ابعاد 16 در 16. داد زد کسی یک پاسپورت ندیده؟ ملتِ همیشه مبهم و بی مصرف ِ لهستانی در سکوت به جلوشون زل زدند. جلوی هرکسی رو به یک جایی بود. بعضی ها به گوشی هاشون زل زده بودند، بعضی ها به کف تراموا، بعضی به بیرون، تنی چند هم توی چشم راننده ی غولتشن در سکوت نگاه می کردند. با همون تراموا برگشتم خونه و هرآنچه داشتم و نداشتم رو بیرون ریختم. پاسپورتم نبود و پرواز هم روز بعد بود.

 این وضعیت رو یادمه که رفتم نشستم توی دستشویی، در رو برای گربه نیمه باز گذاشتم. دیوان اقبال لاهوری روی ماشین رختشویی کنار دستم بود. درش رو رندوم باز کردم. یادم هست یک جایی از اون صفحه نوشته بود ای جوانان عجم جان من و جان شما. بعد همونجا زنگ زدم به سفارت ایران و با رایزن ِ فرهنگی ِ عزیزمون که بسیار شبیه به حدادعادل بود صحبت کردم. گفت برو اداره ی پلیس گزارش بده. بعد هم گفت خب شما نمی تونی اینطوری بری ایران که. صدای رایزن از توی دماغش در می اومد. پدرم بهم زنگ زد و گفت که به اون رایزن بگو می تونه بهت لسه پسه بده. گفتم چّه؟ بابا گفت لسه پسه. Laissez passer. رایزن گفت حالا تو برو گزارش بده. فردا هم که تعطیلی رسمیه، ببینیم خدا چی می خواد. بهش گفتم آقای ... خدا می خواد که من برم ایران. پیش بابام. شما هم بخواهید حله. به نظرم آقای رایزن پشت تلفن توی صندلی ش لیز خورد، لبخند ِ محوی زد و گفت توکل به خدا.

درحالیکه توی دلم نذر کرده بودم که اگر امروز و فردا بگذره و من پس فردا وطن باشم، یک معامله ی خداپسند با بندگان خدا بکنم، رفتم ایستگاه قطار ورشو. طبعا در اداره ی پلیس وسط ایستگاه قطاری که در قلب اروپاست و شهرهای مختلف اروپا رو بهم وصل می کنه کسی انگلیسی حرف نمی زد. من رو مثل ایتام هدایت کردند که بنشینم یک گوشه ای تا مترجم رسمی بیاد. هم حرف پلیس رو می فهمیدم، هم می تونستم بهش بفهمونم چی شده اما گزارش رسمی بدون مترجم غیرقانونی بود. پرسیدم آیا می تونم برم یک چیزی بخورم؟ گفتند که برو. من هم رفتم یکی از کافه های تخمی داخل ایستگاه، یک ساندویچ گرفتم با گالونی پر از قهوه. وقتی شروع به خوردن کردم، دوست داشتم به یک نفر بگم که چه اتفاقاتی افتاده. به یک نفر که جلوم بنشینه و باهام ساندویچ و قهوه بخوره و بگه غصه نخور، جام جهانی رو با بابات می بینی.

 مدتی هم توی ایستگاه پلیس منتظر نشستم، به تماشای خانمی که شونزده تا کیسه ی خرید از برند های گرون قیمت دستش بود و به خودش هم احتمالا نیم قیرات الماس وصل بود. پلیس مخفی ِ تراموا که گاهی سوار وسایل نقلیه می شن و با اعلام حکومت نظامی از همه می خوان بلیط هاشون رو در بیارن ( و من که همیشه بلیط دارم مثل سگ می ترسم که من رو بگیرن) خانم رو با خودش آورده بود توی ایستگاه که معلوم بشه ایشون چرا کارت حمل و نقل یک آقای سیبیلو رو توی کیفش گذاشته. اول اون آقای صاحب کارت برادرش بود، بعد که به عدم تشابه فامیلی شون گیر دادند تبدیل به شوهرش شد، و بعد که مثل مجسمه ی بلاهت از دهنش در رفت که شماره ی شوهرش رو نداره، معلوم شد از کف زمین برداشته و داره حالش رو می بره.

 بهرحال مترجم من سر رسید و بعد از مقداری خوشمزگی در مورد مهارت های زبانی ش به من کاغذی دادند که باهاش می تونستم برم سفارت و درخواست لسه پسه کنم. وقتی دوباره سوار تراموا شدم زنگ زدم به رایزن و گفتم حالا دیگه جان من و جان شما. فردا صبح زود یک ساعت بیایید در سفارتخونه رو باز کنید من بیام لسه پسه بگیرم. به نظرم رایزن در اوج خودش قرار داشت. در مراحلی بسیار بالا از انسان بودن باد کرده بود که گفت 8روز تعطیل صبح بیا دم سفارت. تا گوشی رو قطع کردم آقایی که روبروم نشسته بود گفت ببخشید می تونم بپرسم این چه زبانی بود حرف می زدی؟ گفتم فارسی. گفت اُه.

 بهش نگاه کردم. نور آفتاب در حال غروب می زد یک ور صورتش و موهای طلایی ش شبیه خورشید شده بود. گفتم می دونی چی شده؟ و کل داستان رو بدون وقفه براش تعریف کردم. تمام مدت با دهان باز و مقداری شعف به دهان و چشم های من زل زده بود. بین این سه نقطه دو دو می زد. برام آرزوی موفقیت کرد و من با حال بهتری رفتم خونه که چمدون رو ببندم. روز بعد من با چمدون هام رفتم سفارت. پرواز ساعت دو و پنجاه دقیقه بود و ساعت نه آقای رایزن در رو باز کرد. یک ساعتی طبقه ی بالا لخ لخ کرد و بعد برگشت و بهم گفت که این نامه به لهستانیه و من بلد نیستم. اینطوری نمی شه. باید منشی باشه. گفتم ولی من بلدم برات ترجمه کنم. گفت آخه شما که مترجم رسمی نیستی. گفتم اگر شما بخواهید هستم.بعد صبر کردم تا بخواد. روی صندلی ش صاف نشست و گفت بنویس. ساعت 11 دوان دوان رفتم فرودگاه.

 نیمه شب که رسیدم فرودگاه امام خمینی، اولین نفری بودم که رسیدم دم باجه ی کنترل گذرنامه. یک لوله ی آب توی مستراح آقایون ترکیده بود و آب فواره می زد. من رو همراه چندین نفر دیگه که پاسپورت نداشتند جدا کردند و مدارکمون رو گرفتند. بلبشوی عظیمی به پا شده بود. پروازی از کربلا نشسته بود که اعصاب و روان ِ پلیس های گذرنامه رو بهم ریخته بود. متوجه شدم که از این دست مسافرها به شدت عاصی هستند و در گروه های 5 نفره مهر می زدند که زودتر برن. پلیس های گذرنامه آدم های خوبی بودند، بدون وقفه تلاش می کردند کار ما مصیبت زده ها که اونور خط زرد رنگِ فرضی مرز داشتیم از هم وا می رفتیم راه بیافته. اما هیچکس نبود اینهمه اتفاق رو مدیریت کنه. کاغذهای ما لای همدیگه گم می شد، خودکار کم می اومد. مسافرها شاکی می شدند. یک مسافر قاچاق هم از لای جمعیت گرفته بودند که از عراق اومده بود و بهش دستبند زده بودند و کنار ما بسته بودند به میله های اونور مرز فرضی. مسافر قاچاق اول پیشنهاد 300 دلار رشوه داده بود و بعد که بهش گفته بودند پول رو بده بلیط بگیریم برگردی همون جهنم دره ای که بودی ، وجود هرنوع پولی رو انکار می کرد.

پدرم طبقه ی پایین منتظر من بود. این رو می دونستم ولی راهی نداشتم باهاش تماس بگیرم. سه ساعت بود نشسته بودیم. بابا من رو چندباری پیج کرد. به سرگرد داودی که ترکمن بود و اونور مرز نشسته بود گفتم ببین بابام داره کلافه می شه. سنش بالاست. یک خانمی گوشی ش رو که هنوز باتری داشت داد بهم. به بابا زنگ زدم. گفت داره از تلویزیون فرودگاه فوتبال تماشا می کنه. بعد کم کم ما رو راه دادند که بریم برگه ی بازجویی پر کنیم. همه ی اوراق قاطی شده بودند. ما با انگشت های جوهری هرچی که جلومون بود رو انگشت می زدیم. بعد گفتند حالا کار نیروی انتظامی با شما تمام شد ولی نهاد رهبری با شما کار داره. ساعت دیگه به جاهای باریکی رسیده بود و نوبت ما که شد نهاد اساسا داشت می رفت نماز صبح و شیفت جدید. من احساس می کردم دیگه توی مانتوم جا نمی شم. سینه هام از طول پرواز و خستگی ورم کرده بود و حس می کردم با این وضع از نهاد سالم بیرون نخواهم آمد. به داودی گفتم لطفا به اینها بگو نرن نماز. به میزش آویزون شده بودم و خیس عرق بودم. سعی می کردم تصور کنم بابام بعد از 4-5 ساعت انتظار چه شکلی شده. اصلا چمدون های من کجاست؟ بهش گفتم شما پادرمیونی کن. خودکاری که معلوم نبود مال کی بود توی دستم عرق کرده بود و جوهرش مالیده بود به جانم. یک آقای کت شلواری لاغر که سرش رو ژل مالی کرده بود مثل یک کتاب ِ نازک و مرتب از پلیس گذرنامه رد شد، پاسپورتش رو گرفت و با صدای بلند به باجه گفت: صبح شما بخیر و روزخوش. بعد اومد کنار من ایستاد. به سرگرد داودی که از من پاره تر بود گفت جناب ببخشید سوزن ته گرد دارید؟


شتر گم کرده ام با بارِ کاشی

آخرهفته گیر داده بودم به اوپک. افتاده بودم روی ویکیپدیا و داستان ِ تاسیس اوپک تا به امروز رو می خوندم. اواسطش مجبور شدم در مورد تفاوت های گاز سبک و سنگین و شیرین هم مطالعاتی بکنم. تا رسیدم به ماجرای گروگانگیری آموزگار، نماینده ی ایران در اوپک. به اطرافم نگاه کردم و بابا رو پیدا نکردم که ازش بخوام برام توضیح بده چه اتفاقی افتاده بود. اولین باری که از بابا پرسیدم چه اتفاقی داره می افته کلاس پنجم دبستان بودم. خفاش شب دست به کار شده بود و تعداد قابل توجهی از اناثی که به زعم خودش مایه ی فساد بودند رو کشته بود. وقتی دادگاهش رو تماشا می کردیم همسر زنی که قبل از مرگ یک قابلمه برنج همراهش بود هم توی دادگاه نشسته بود. خفاش شب بعد از کشتن و سوزاندنِ زن، برنج رو خورده بود. اینطور که دادستان می گفت، خفاش شب قربانی هاش رو رندوم انتخاب می کرد و این وضعیت ِ رندوم خفه شدن توی ماشین مسافرکش های شخصی برای من وحشتِ گیج کننده ای ایجاد کرده بود. از بابا پرسیدم چرا؟ توی حیاط نشسته بودیم روی فرشی که بابا انداخته بود تا روش پشه بند بزنیم. برادرم 6-7 ساله بود و قلمدوش بابا نشسته بود و توی هوا پشه می زد و ذوق می کرد. شب بود. من از شب می ترسیدم. همه ی زن ها توی تاریکی سوار ماشین خفاش شب شده بودند. از بابا پرسیدم اگر سوار تاکسی نارنجی بشیم چی؟ بابا گفت در اونصورت احتمال داره که اتفاق بدی نیافته. اما توی شهر تاکسی نارنجی به تعداد کافی نبود و من و مامان گاهی سوار شخصی ها می شدیم. مثل اون مادر و دختری که با هم رفته بودن بیرون و نتونسته بودن مراقب هم باشن و خفاش شب هردوشون رو سوزونده بود. از مامان خواستم دیگه شب بیرون نریم. و تا سالها شب بیرون نمی رفتیم. به محض اینکه غروب از یک گوشه ی آسمون شروع می شد دل من آشوب می شد و اگر مامان عزم خرید یا حرکت دیگه ای می کرد من قاطی می کردم و کاسه کوزه ش رو بهم می ریختم. خفاش شب قیافه ای معمولی و تاحدودی سر به زیر و مظلوم داشت. اونطور که یادم مونده هیچوقت توی دوربین یا توی صورت آدم های دادگاه نگاه نکرد. مرزهای فهمیدن ِ ترس و امنیت بهم ریخته بود. بار دومی که از بابا خواستم برام توضیح بده داره چه اتفاقی می افته کلاس دوم راهنمایی بودم. شب سرد اواخر آذر بود، توی حیاط با هم راه می رفتیم. همه جا تاریک بود. مثل اوقات دیگه که توی حیاط ازش در مورد ته آسمون یا تعداد ستاره ها می پرسیدم ، یک سوالی در مورد علتِ اختلاف شدت نور ستاره ها پرسیدم. چرا بعضی ستاره ها پر نور تر بودند و بعضی ها کورسو می زدند؟ توی مدرسه به ما چیزی از آسمون یاد نمی دادند و هیچوقت هم یاد ندادند.

بابا چیزی گفت که مغز من در اندازه های خودم منفجر شد. بابا اون شب به من گفت که بعضی از ستاره هایی که می بینیم میلیون ها سال پیش مرده اند و حالا نورشون به ما می رسه. دلم گرفت و از شب بدم اومد. با وحشت به بالای سرم نگاه می کردم و باورم نمی شد که بعضی هاشون مرده ن. کدوما زنده بودن؟ مردن ِ ستاره چه شکلی بوده؟ ستاره ها شبیه آدم هایی شدند که هرکدوم نفس می کشیدند و بعد دیگه پیر شده بودند و نفس نمی کشیدند. از بابا پرسیدم چرا دوستانِ یکی از اقوام ما رو توی خونه شون کشتند؟ بابا هیچوفت در جواب سوال هایی که مربوط به امور جاری یا سیاسی بود سلایق شخصی ش رو برملا نمی کرد. هیچوقت معلوم نبود که نظر خودش چیه. بابا فقط اونچه که اتفاق افتاده بود رو توضیح می داد و برای چراهای عدالت-محور بچه ش جواب های کلی می پیچید.وقتی اواسط ِ داستان ِ اوپک و تصمیمات عجیب عربستان سعودی در ترکاندن ِ بازار نفت اوپک رفتم دستشویی، متوجه ی این کلک بابا شدم.

بابای من احتمالا بهترین بابایی هست که من تا به حال دیدم. اون شب توی حیاط ازش پرسیدم که آیا ممکنه بابا هم یک روز بره پنیر بخره و برنگرده؟ من هیچ یادم نیست که چه جوابی به من داد. اما اون شب به نظرم اومد که دیگه توان ِ اینهمه وحشت رو ندارم. با یک گوشه از قلبم باید از بیرون رفتن ِ مامان جلوگیری می کردم و با گوشه ی دیگه باید هربار بیرون رفتن بابا رو تحمل می کردم تا برسه خونه. وقتی خیلی بچه بودیم، بعضی روزها بابا می رفت "شهر". وقتی می گفت می ره "شهر" منظورش مرکز تهران بود. این عادت که مناطق مرکزی و سمت بازار رو "شهر" خطاب کنه به این دلیل بود که سال 43 ، شمرون بخشی از باغ های خارج از "شهر" محسوب می شد. به روایت ِ مادربزرگم روزی که از خیابون یاس و جابری -که الان جایی نزدیک چهارصددستگاه افتاده-، به شمرون نقل مکان کردند، بیرون ِ در بچه روباه هم دیده شده. روزهایی که بابا می گفت می ره "شهر"، معناش این بود که شب دیر برخواهد گشت. بعد من و مامان و برادرم می رفتیم توی حیاط تاب سواری می کردیم تا زمان بگذره و بابا برگرده. مامان می گفت اگر هی با صدای بلند بخونیم "اَلِسون و وَلِسون، بابا رو زودتر برسون"، بابا زودتر برمی گرده. بابا همیشه از "شهر" پسته شام می خرید. من فکر می کردم برای اینکه "زودتر" رسیده، می شه شادی کرد و براش "بابا رو بوس کن که تو دنیای منی" می خوندم! بعلاوه در بوسیدن دماغش با وجود عینک بزرگش هم مهارت پیدا کرده بودم.

اون شب آخرهای آذر ماه سال هفتاد و هفت دیگه می دونستم که السون و ولسون بابا رو از هیچ جایی بر نمی گردونن. فکر می کنم یکی از همون روزها توی مدرسه به بچه ها زل زده بودم، ایستاده بودم گوشه ی آبخوری و کارت بهداشتم رو آویزوون کرده بودم به سینه ام. برعکس اوقات دیگه که با لذت، بچه های خاطی رو از پشتِ مقنعه شون خِرکش می کردم و اسم می نوشتم، بی حال زل زده بودم و مونده بودم که چرا هیچکس نگران ِ ننه باباش نیست؟؟ یعنی واقعا هیچکس نمی دونست که ممکنه همین حالا باباش توی راه نانوایی یا مادرش با کیسه ی میوه و سبزی در حال مُردن باشه؟ به من گفته بودند در این موارد با کسی حرف نزنم. در مورد اینکه فلانی از دیوار خونه ی فلانی ها بالا رفته بود و جسد زن و شوهر رو پیدا کرده بود و وقتی فلانی برای ما تعریف می کرد سفید شده بود و عرق پیشونی ش رو پاک می کرد هم نباید با کسی حرف می زدم. تهِ تعریفش که شبیه پچ پچ بود اضافه کرده بود "گلی گم کرده ام، شاید تو باشی". اون روز رفتم خدمت ناظم بی مصرف مدرسه و کارت بهداشتم رو پس دادم. گفتم که دیگه نمی خوام مبصر آبخوری باشم. معلم زنگ بعد نگهم داشت و پرسید چمه؟ دوتا دست سنگینش رو گذاشته بود روی شونه هام و فشار می داد. احساس می کردم سرشونه هام داره از تنم می افته و به زودی مانتوی زشتِ سورمه ایم از دو طرف جر می خوره. بهش گفتم که من از غروب می ترسم.


اسمش یادم رفته. معلم اجتماعی بود. دماغ کوچیک قشنگی داشت و موهاش رو بالا می بست که زیر مقنعه ش قلنبه می شد. من دوستش داشتم. به نظرم مذهبی بود اما جور باحالی بود. صدای بلندی داشت. گفت والعصر، ان الانسان لفی خسر! متوجه نشدم چی می گه. گفت یعنی قسم به عصر، همانا انسان در خسر و زیان است. بعد پرسید چرا می ترسی؟ بهش گفتم به دلیل اینکه شهر خفاش شب داره، و دلایل دیگه. مطمئن نبودم که می تونم در مورد دلایل دیگه هم بگم یا نه. گفتم چون همه آدم ها توی شب گم می شن و بعد می میرند. بعد دلم خواست بهش بگم که وقتی غروب از گوشه ی آسمون شروع می شه من دلم خیلی می گیره و فکر می کنم دنیا داره تموم می شه. بهم گفت تو بچه ای، چرا به این چیزها فکر می کنی؟ از اینکه من رو پیچوند و به جاش یک سوال هم ازم پرسید حیرت کردم. گفتم من دوست ندارم مبصر باشم. همین. رها کرد. من هم رها کردم. یک بار دیگه هم سال 78 از بابا پرسیدم چرا. اواخر تیرماه بود و با هم توی حیاط درختچه می کاشتیم. شب بود. مامان و برادرم خوابیده بودند و ما از ترس گرمای روز، شب رفته بودیم که کباب نشیم. تند تند خاک رو زیر و رو می کردیم. من نمی فهمیدم "کوی" یعنی کجا. همه جا می خوندم ولی نمی دونستم این کوی کجاست، چه شکلیه؟ می دونستم کوی یعنی محله. ولی نمی فهمیدم چرا اینهمه دانشجو باید توی یک محله بخوابند، در حالیکه اون محله اینقدر جای خطرناکی بود. بابا بیلچه رو کرد توی خاک و برای اولین و آخرین بار در جوابِ من گفت "نمی دونم". 


خونواده ی ما از سال 2010 از هم وا رفت. اول من جدا شدم. روز بیست و سوم سپتامبر سال 2010 از تهران خارج شدم و به افسانه ی خونواده ی در هم تنیده ی ایده آل مون پایان دادم. تا قبل از اون روز، ما 4 نفری تقریبا محکوم بودیم با هم  و دوشادوش یکدیگر همه جا بریم، سفر کنیم، و همه ی وعده های غذایی کنار هم بنیشیم و یک شکل و تا حد ممکن یک اندازه غذا بخوریم. سال های قبل از اون من تلاش کرده بودم جاهایی متفاوت از منزل بخوابم، مثلا خونه ی دوستم که پنج دقیقه با خونه ی ما فاصله داشت. اما اینطور برنامه ها به معنی ایجاد بحران در حلقه ی خونوادگی بود. اگر همون شب دست بر قضا زلزله می اومد و یکی مون از بقیه جدا می مُرد چی؟ من جوابی برای این سوال نداشتم و یک شب موفق شدم خونه ی دوستم بخوابم. مسائل دیگه ای هم بود، مثل سفر های جداگانه. از سال های دانشگاه متوجه شده بودم که هیچ لزوم و لذتی در ریخته شدن همه ی ما در ماشین جهت ِ گذراندن ِ روزهای تعطیل یا زدن به جاده وجود نداره. اساسا جاده رو دوست نداشتم و ندارم و رانندگی های طولانی باعث می شد صرفا خوایم ببره، در حالیکه هربار توی جاده می زدیم کنار دوست داشتم دنیا تموم شه و من با دستشویی های کثافت ِ سرراهی و رستوران های افتضاح مواجه نشم. هربار کنار می زدیم من از خواب بیدار می شدم و با حال بهم خوردگی به مناظر ِ بسیار بی معنی اطرافم نگاه می کردم، دست می کشیدم روی شکمم که به دلیل نشستن طولانی توی وضعیت ِ ناراحت یبس می شد و به زور یکی دو تکه جوجه کباب از زیر دست مگس ها کش می رفتم و می چپوندم توی حلقم. امیدم این بود که این جوجه بتونه غذاهای قبلی رو توی روده ها هل بده و من رو خلاص کنه. بعلاوه هر بار کنار زدن ماشین به معنی ِ طولانی تر شدن جاده ی بی انتها بود. اره ی دو سر طلایی بود که فرو رفته بود و هنوز تمام این داستان توی راه برگشت هم در انتظارم بود. مگر اینکه تصمیم می گرفتم دیگه هرگز بر نگردم. یک بار این فکر خوشمزه از ذهنم گذشت. به دلیل اینکه در حلقه ی خانوادگی ما سفر خارج از ایران به تنهایی برای همه مجاز بود. حالا اینکه در کشور مقصد زلزله بیاد یا نه دیگه محلی از فکر و بررسی نداشت. بهرحال، من 19- 18 ساله بودم و تازه چند ماهی بود دستم توی جیب خودم رفته بود. یک روز به این فکر افتادم که باید مرزهای دورم رو کش بدم، فشار بدم، جا باز کنم. راهش خروج از وطن بود. به نظرم خیلی بدیهی بود که من باید می فهمیدم خارج از اونچه دورم هست چه خبره. و باید حتما تنها می فهمیدم. هرجایی دست می گذاشتم قابل کشف بود اما همه جا در نهایت به یک بن بست ِ مبهم ختم می شد. دانشگاه شبیه به مدرسه بود. سر ِ کار شبیه به میدون جنگ بود. جنگ های بیهوده و مفرح بر سر تعداد سفارش ها، دزدیدن ِ مشتری های همدیگه، دوستی های رختخوابی، دور زدن ِ مالیات ِ شهرداری و حقنه کردن ِ چرند به حلق مشتری های بینوا. بینوا هم نبودند البته، گاهی هم با نوا و پر از خار و تیزی بودند. مثلا آقای حسنی که علاقه ی خاصی به ستارگان و نجوم داشت و جلوی قفسه ی کتاب های کودک می ایستاد و در مورد ستاره ها و اهمیت ِ فال گرفتن با کمک کهکشان ها چیزهای بی انتهایی سر هم می کرد. در حالیکه از اونور فروشگاه رئیس ِ ما داشت توی کت و شلوارهایی که انگار از روی فیلم ایتالیا ایتالیا  براش دوخته بودند توی هوا بال می زد که فلانی، این رو ردش کن بره، مشتری های دیگه دارن دست خالی می رن. دکتر، که در اصل دکتر نبود و احتمالا یک چیزی شبیه به دکترای مکانیک داشت ،در رقابت با باجناق بازاری ش این بساط رو راه انداخته بود که زنش هرروز جلوی همه ی ما سرکوفتش نزنه که تو هیچی نیستی جز یک خرخون که تمام عمرت خر زدی – جدی بال می زد وسط فروشگاه. ولی من تاب ندارم داستان های اونجا رو اینجا تعریف کنم. اونجا، اون کتاب فروشی، پر از قصه بود. هرروز یک بساط ِ جدید توش به پا می شد. احتمالا توی اون 10-12 ماهی که اونجا کار کردم 15-16 نفر اومدن و رفتن. مدت طولانی ای هم هیچ همکار و مدیری بالای سرم نبود. تمام بخش کتاب دست من بود. از انبار تا توی کیسه ی مشتری همه چیز با من بود و اغلب با عزیزان ِ مسئول انبار که اون پشت نشسته بودند و اجناس رو بارکد می کردند سر سفارش و تعداد سفارش ها دعواهای سنگینی می کردم. بعد کتاب هایی به همون سنگینی رو باید از انبار به قفسه ها منتقل می کردم در حالیکه اغلب و از عمد کد قفسه ها با اونچه من تعیین کرده بودم متفاوت بود. کتابی که باید توی قفسه ی پیش شماره ی 7 قرار می گرفت کد ِ 10 می خورد و مثلا می دیدم خاطرات حسنی افتاده توی کتاب کودک. یک بار هم دوستان انباردار از پشت ِ صحنه بیرون خزیده بودند و در یک تصمیم مشابه اونچه در مجلس شورای اسلامی رخ می ده اقدام به چیدمان مجدد کتاب ها بر اساس رنگ ِ جلد کرده بودند. وقتی در منتها الیه ِ شمالی ِ کتابفروشی وایمیسادم حدود 15 متر قفسه در عرض سالن قرار داشت که عین یک رنگین کمون ِ بهم ریخته شده بود. مجلد هفت جلدی ِ آتش بدون دود در هفت رنگ و هفت نقطه ی کل کتابفروشی پخش شده بود. من اون روز یک نفره ناچار شدم سر سه نفر که از من دستکم 10 سال بزرگتر بودند و با چماق ِ سابقه ی کار در کتابفروشی های انقلاب پدر من و دکتر رو با هم در آورده بودند هوار بکشم. بعد از اون ماجرا، برای من همکاری آوردند که بنا بود کمک کنه حجم کاری من کمتر بشه و در ضمن دهان ِ سه انباردار ِ نازنین رو هم به طور مداوم و ساعتی مزین به چوب و تبر کنه. دکتر گشت و یک آقای خوش اخلاق ِ از هفت دولت آزاد ِ 40 ساله پیدا کرد. آقای کاف بود و یک فروشگاه که با ورودش بوی الکل می گرفت. دکتر باید مسئول منابع انسانی ِ کل کشور عزیزمون ایران می شد. آقای کاف تقریبا معقول ترین استخدامش بود. آقای کاف هر یک ساعت از توی ماشینش سوختگیری می کرد و گاهی لای قفسه های وسط فروشگاه گره می خورد و کتاب ها رو می ریخت و با دسته کلیدش گوشش رو پاک می کرد و از فاحشه های خوش اندام روسی در مسکو تعریف می کرد. این بود خلاصه ی مرزهای دنیای من در اولین تجربه ی شغلی م. مرزهای دیگه ای هم بود که خسته م می کرد. ولی حالا دیگه انگشت هام درد گرفته و از تایپ و نشستن پشت ِ این میز خسته م. فکر می کنم اینکه خسته م نشونه ی خوبیه مبنی بر اینکه دلایل کافی برای از هم گسستن ِ کانون گرم خانواده داشته م.