About January



همین الان بین اینکه بیام چیزهایی که چندین روزه توی ذهنم مونده رو بنویسم یا گوشت قیمه رو بگذارم بپزه، دودل بودم. آخرش گفتم فاک قیمه. واقعا فاک قیمه از کِی پختنِ خورشت قیمه با پلوی دم کرده اینقدر مهم شده؟ 

باورم نمی شه به چنین مرحله ای از اولویت بندی رسیده م. 

چندروزیه از خودم عصبانی م. بعضی وقتها اپیزودهایی از بَدعَس بودن دارم که توشون از پس همه چیز و همه کس و همه کار بر میام. بعد از اینکه هرچیزی جلوم هست رو از بیخ و از بن بر می کنم و از نو می سازم وارد اپیزودهای شل و بیهوده و ناتوان می شم. از هفته ی پیش که از آلمان برگشتم یک چنین حالی بودم. 

دو تا شال نو داشتم که نمی خواستم، گذاشته بودم برای فروش که حالا که باید دوباره مهاجرت کنیم این صد گرم شال رو با خودم نبرده باشم. یارویی که خریدار بود از همون لحظه ی اول به دلم ننشست. خیلی سوال می کرد. قدش بلند بود. دماغ بچه ی توی کالسکه ش داشت می ریخت توی دهنش و بچه می لیسید. یارو دست کرد توی جیبش و گفت من فقط پول خیلی درشت دارم، حالا که هردو رو بر می دارم تخفیف می دی؟

من مثل یک بدهکارِ مادرزاد گفتم حتما. پولی که داشت با تعدادی سکه شد اندازه ی قیمت یک شال و نصفی. واقعا چرا قبول کردم؟ اندازه ی نیم کیلو سکه ریخت توی مشتم و رفت. وقتی رفت بغض گلوم رو گرفت. مونده بودم چطور قبول کردم؟ باید برگردم بگم کارت اشتباهه؟ 

توی راه به هیچ چیز فکر نمی کردم جز اینکه چطور اینقدر بی دست و پا و بی زبون شدم؟


وقتی برگشتم خونه با استیصال بعدی م مواجه شدم. نادر باید چند روزی قرص بخوره تا عفونت ادراری ش خوب بشه. قرص اول رو با دعوا و کف و تف و وحشت به خوردش داده بودم. احساس می کردم دیگه واقعا وجودم بی معناست وقتی حتی از پس یک قرص که باید به گربه م بدم هم بر نمیام. نه تنها سلامتی ش به عهده ی منه بلکه موجودی که خودم بزرگ کرده م رو هم نمیتونم کنترل کنم. 

کنترل … از دست دادنِ کنترل روی شرایط و محیط و وقایع…


بعد یادم افتاد اتفاقِ بدی هم صبح افتاده بود. از خونه کار می کردم. سیگارم رو روشن کرده بودم و قهوه جوش می جوشید و چهاردقیقه به شروع یک جلسه ی آنلاین مونده بود که یکی کوبید به در واحدمون. 

یک دختر شاید همسن من با موهای هویجی و صورت کک مکی توی هوای منفی هفت درجه با صدای نسبتا بلند و جیغ آلودی دهانش رو گشود و یک دریا جمله ی بی معنا ریخت توی صورتم. بهش گفتم من مجاری حرف نمی زنم. گفت وای چه بهتر و ما اتفاقا به دنبالِ جذب خارجی ها هستیم.

که؟ 

همینطور که بوی گند سوختنِ سیگارم از توی آشپزخونه می اومد گفت: بزرگترین سوال بی جوابِ زندگی از نظر شما چیه؟

باورم نمی شد. هوا منفی هفت درجه بود. بهش گفتم من نمی فهمم منظورت رو؟ گفت ما از یک گروه مسیحی هستیم. پریدم توی حرفش و گفتم من مسیحی نیستم و الان هم جلسه دارم. گفت اُه. الکی خندید و ردیف دندون های بالاش رو نشون داد که بین هرکدوم راحت نیم سانت فاصله بود. بعد پمفلت ش رو در آورد و گفت پس برو روی وبسایت ما و جواب مهمترین سوال زندگیت رو..

و غیره.

بارها شده بود که این علاف های روانیِ بی عقل در خونه های من در شهرهای مختلف اروپا اومده باشند و هربار قبل از اینکه موجب تحلیل رفتن اعصاب و وقتم بشن با قاطعیت گفته بودم نه نمی خوام خدافظ.

حقیقتش من واقعا از دیدنِ اینها اذیت می شم. 

برای من شبیه اینه که یکی زورگیر بفرسته در خونه م و ازم بابتِ چیزی که به من ربطی نداره باج بگیره.

حالا چهار پنج روزی از این وقایع گذشته. قرص های نادر رو هرروز دادم و تموم شد. از پول شال ها یک سوم رو ضرر کردم. پمفلتِ روانی ها رو ریختم توی سطل. 

چیزهای دیگه ای هم فروختم، به قیمتی که خودم میخواستم. هرروز زیر دوش اِبی می خونم و حوالی عصر از تنهایی و سرما کمی دلم می گیره. هرروز می رم بیرون راه می رم. چون از ترک کردنِ بوداپست می ترسم. دیگه بودن توی بوداپست به طور مستقیم به زندگی متاهلی م وابسته نیست. با اینکه من اینجا هیچکس رو ندارم و جز کارم هیچ چیزی نیست که بودنِ من رو توی این شهر توجیه کنه، ولی فکر می کنم می تونم سالها توش همینطوری تنها و بی کس زندگی کنم و بعد هم راحت بمیرم. 


شبی که اف بی آی دنبالِ جوهر و تیمور سارنایف بود منم هم خونه ی خیابون کارملیتسکا در ورشو بودم و یادمه لپتاپم رو گذاشته بودم روی کاناپه ای که خیلی خیلی کم روش می نشستم و همینطوری دراز کشیده بودم و فید های زنده ی فاکس نیوز رو تماشا می کردم. یک بار چرتم گرفت و بعد بیدار شدم دیدم دوربین ها کنار آب از دور یک قایق رو نشون می دن. لحظاتِ غریبی بود. یادمه باورم نمی شد که بچه هه فرار کرده تا برسه به اون قایق که بعدش چی بشه؟ پارو بزنه بره گرینلند؟

یادمه شراب برداشتم و باز دراز کشیدم و تماشا کردم. بعد خوابم برد. بعد از اینکه جوهر رو زدند ، بدنش افتاده بود کف قایق که خوب معلوم نبود و من هم خوابم برد.

من سالهاست مجرمانِ مورد توجهم رو دنبال می کنم. منظورم اونهاییست که به دلیلی کارشون یا حالشون برام انقدر عجیب و تکان دهنده ست که دوست دارم بگیرمشون توی دستهام و بعد با یک معجزه تمام محتویات مغزشون جلوم بیاد تا بتونم بفهمم چی توی فکرشون می گذره. توی ویکیپدیای جوهر یک عکس هست که گویا زل زده باشه به دوربینی که بالای سلول یا اتاقکِ زندانه. عکس کیفیتِ بیخودی داره و مردمکِ چشمهای بچه به شکل غیرعادی تیره به نظر میاد.


زندگی م رو توی اپیزودهای مختلفی شبیه همین که بالا نوشتم، توی خونه ها و زندگی های دیگه ای که داشته ام به یاد میارم. امروز صبح که بیدار شدم به همین فکر کردم که زندگی من کلا تعدادی خونه و شهر بوده که هیچکدوم امن نبودند و من متوجه شدم که حضورم چیزی رو اضافه یا کم نمی کنه. 

ولی خب اول باید دید تعریف اهمیت دادن چی هست؟


این برای من از تعاریف و معانی اساسی زندگیمه. به دلیل اینکه فکر می کنم اون تعریفی که باهاش بزرگ شدم درست نبود. واقع بینانه نبود. و باید یک سری معیارهای دیگه ای رو براش در نظر می گرفتم. 

اشکالی که من توی این تعاریف و معیارها می دیدم و الان هم می بینم این بود که شبیه چهاردیواری- دیکتاتوری عجیبی می شد. اون چیزی که بیشتر از اینکه از سر دوست داشتنِ همدیگه باشه یک جور چسبندگی و وابستگی عجیب بود. اینکه همه با هم غذا بخوریم اصل و عادت خوبی بود که ناشی از اهمیت به رکنِ خانواده باشه ولی بعضی وقت ها مایه ی زجر یکی می شد. یکی عجله داشت؛ خیلی گرسنه بود، اصلا گرسنه نبود! یا با دوستش قرار داشت. البته که می تونست غذاش رو جدا بخوره. ولی اون چیزی که می خورد غذا نبود. یک قابلمه عذاب وجدان و خاک تو سری بود.




حالا من یک مثالِ سردستی انتخاب کردم. وقتی این انواعِ تعریف از اهمیت و امنیت و محبت رو ریختم دور، جاش هرچیزی می تونستم قرار بدم. توی اتاق های مختلفی از زندگیم قدم می زدم و انتخاب می کردم که چی رو می شه کجا گذاشت. 

توی یکی از اپیزودهای طولانی و بزرگِ زندگیم وقتی وارد فرهنگ اسلاو ها شدم تمام حفره های محبتی که توی وجودم بود خالی و آماده ی پذیرش هر تعریفی از اهمیت دادن، با من اومد توی اون خونواده. 


It’s like yearning for nothing


چندتا چیز از اونجا، اون فرهنگ، اون شهر، اون خونواده برداشتم و مدتی نگاهشون کردم، نگهشون داشتم. اصرار عجیبی بود که اینا، این اصول، این اخلاقیات که می بینی، بهترین اندازه های مهر به کسی هستند. وقتی یکی از این ها رو می بینی می تونی احساس امنیت رو توی دلت راه بدی. شاید چون من راه برعکس رو می رفتم احساس امنیت رو هم برعکس توی خودم ایجاد می کردم؟ جای اینکه مقداری هم به خودم گوش بدم. 

شاید هم سنگِ محکِ من خیلی ناممکن و پرت و پلا باشه. چون من فکر می کنم اون امنیت، محبت یا اهمیت دادن به کسی از بین کسان، یعنی دقیقا وقتی وضعیتِ پیچیده ای پیش میاد دست بکنیم توی کیسه ی امنِ مون و بگیم ببین من با تو مشکل دارم، حرفت رو نمی فهمم، کارت رو نمی پسندم، ولی می خوام بفهمم. 

But it’s like yearning for nothing 


احساس می کنم تنها راه نجاتم اینه که اون چیزی که می خواستم رو رها کنم

هرچی بیشتر براش سعی می کنم سرخوردگی های بیشتری رو تجربه می کنم

تقریبا هرروز یک بار با وحشت به این فکر می کنم که ته ذهنم، می دونم که توی یک جعبه ی کفش گیر افتادم، وقتی بهش فکر نمی کنم می تونم نفس بکشم. اما اگه به آرزوها و خشم های هرروزه م فکر کنم بدون شک در جا بندهای کفشی که سایز من نیست دور گردنم می پیچه و باید بدوم و از اینجا هم دور شم. یا نشم و بمیرم. 

پس همون بهتر که بهشون فکر نکنم.

در رد نوستالژی


توی فرودگاه صبیحه ی استانبول نشسته بودم توی استارباکس چون تصور میکردم حتما وای فای داره و یک لیوانِ آب جوش هم خریدم که بتونم ترافلو رو بریزم توش و با خطر مریض شدن مبارزه کنم. ولی هیچ یک از رستوران های تر و تخمی فرودگاه وای فای ارایه نمی دادن. نمی دونم چرا چنین تصوری هست که شما از چک این که رد می شی وارد دنیای تکس فری یا بدون مالیات می شی! هرچیزی که من توی هر فرودگاهی در دنیا دیده ام از اون بیرون گرونتره. هرچیزی ها. مثلا من دوتا اسلایس پیتزای وحشتناک چرب و روغنی خریدم که شد روی هم هشت یورو!

تصمیم گرفتم برای پنج ساعت ترانزیتم مقداری اینترنت بخرم. خانم بغل دستی م تا شنید که از گوشی م صدای بوق بوق های پیام های وارده بلند شد گفت اینترنت از کجا آوردی؟ بهش نشون دادم گفتم اگه بیست یورو بدی می تونی بیست و چهارساعت توی این خراب شده اینترنت داشته باشی. یک کم با گوشیش ور رفت و نق نق کرد و آخرش گفت به من ده دقیقه قرض بده به مامانم زنگ بزنم. منم یک جایی بین اینکه آیا داره سرم کلاه می ره یا حرکت ِ درستِ انسانی همینه وای فای ام رو باهاش تقسیم کردم. نمی دونم چرا یا چی شد که گفت من اهل قزاقستانم. منم گفتم اهل ایرانم. حرف اضافی ای که زدم این بود که شما هم نوروز براتون سال نوست؟ چرا چون یاد همسایه ی دیوار به دیوار قزاقمون افتادم که شب عید اومد گفت سال نو مبارک و ما فهمیدیم بدبخت شب عید تنها بوده.

این خانمه هم گفت آره ولی نوروز مال ترک هاست. ما اصلا همه مون ترک ایم، ایران قزاقستان، تاجیکستان همه ترکیم.
حقیقتش برای ثانیه ای قلبم مثل یک بادکنک توی سینه م باد کرد و بعد ریخت پایین و خون توی مغزم جوشید. دوست داشتم به صورت فیزیکی تکونش بدم و بگم احمق ما همه ترک نیستیم. نوروز مال ترک ها نیست. تو اگه می خوای باش ولی من ترک نیستم بابا جان چرا همه چیز آدم رو اینطوری به شوخی می گیرید آخه نوروز مال ترک هاست؟

همه ی اینها توی چندثانیه از مغزم رد شد ولی خب من دیگه نُه ساله که دارم با این جور گزاره ها و ادعاها زندگی می کنم و یک چیز رو اگه یاد گرفته باشم اینه که بنده سفیر هیچ کشوری نیستم، مسئول عدم آگاهی کسی نیستم، حتی اینکه من چنین حسی نسبت به این مفاهیم دارم هم درست نیست و این صداهای تکراری که از توی صدا و سیما و باورهای تربیتی مون اومده رو باید کنترل کنم. باید واقع بین باشم.

و نهایت اینکه شما یارو رو برداری ببری به عصر هخامنشی و بگذاریش وسطِ مردمان سرزمینِ پارس که
به جمشید بر گوهر افشاندند
مرآن روز را روز نو خواندند
باز هم فایده ای نداره. باز میاد می شینه زیر گوشت می گه نوروز مال ترک هاست. برای همین فقط گفتم آره و سرم رو فرو کردم توی گوشیم. کمی ناراحت بودم که چرا به چنین فردی اینترنت دادم ولی به خودم گفتم مسائل رو با هم قاطی نکن. اون هم زود بساطش رو بست و رفت.

اون هواپیمایی که ما رو از بوداپست به استانبول آورد بدک نبود. یعنی در مقیاسِ ایرلاین های بی کیفیت، یک چیزی بود کاملا حداقلی. ولی اون هواپمایی که بین استانبول تا تهران رو رفت یک مینی بوس بود که بهش دو تا بال چسبونده بودن. نصف شب بود و همه هم خسته و چرت آلود و لای صندلی های پلاستیکی و تنگ و ناراحت و هواپیمایی پر صدا و بوی دود همه کلافه شده بودند. حتی معلوم نبود چطوری بشینیم ممکنه کمتر بگا بریم. یک چیزی بهم می گفت این قراضه مجوز نداره توی فرودگاه های اتحادیه بشینه ، می گذارن واسه پروازهاشون به تهران، یک جور توهین توش بود برام. ولی این دفعه به ایرانی بودنم بر نمی خورد، بلکه اساسا می تونستم کاملا درک کنم که با ایران اینطوری رفتار می کنن. من و باقی هموطنان هم چاره ای نداریم. کلا چهارتا دونه ایرلاین میاد ایران که با این نرخ ارز برای خیلی ها دیگه چاره نمی مونه. گوسفندی توی سرم گفت معع.

توی فرودگاه تهران نزدیکی های باجه ی پلیس گذرنامه، جلوی ژاکت م رو بهم رسوندم که خدای ناکرده چیزی معلوم نباشه که موجب ناخوشنودی پلیس فرودگاه بشه. شالم رو هم به جلو هل دادم در حالیکه از همین حرکت درجا و به یاد زنان خیابان انقلاب خجالتزده شدم. احساس کردم که امروز رکورد بزدلی و انفعال رو می زنم. 

مامور داخل باجه که جواب سلام رو هم نداد، گفت باید بری اداره ی گذرنامه! پرسیدم چرا؟ گفت چون من می گم. بعد با خودکارش توی پاسپورتم چیزی نوشت که واقعا برام عملی ترسناک و تهدیدآمیز بود چرا که واسه چی توی پاسپورت باید چیزی بنویسن وقتی بنده این پاسپورت رو تازگی از سفارتِ جرثومه ی ایران اخذ کرده بودم؟ دوباره پرسیدم مگه مشکلی پیش اومده؟ این بار پاسپورتم رو پرت کرد جلوم گفت خب نرو.

 یک لحظه احساس کردم گوسفندی هستم که فقط می تونم با حالی گه خورده از اونجا رد شم. من سالها پیش، تصمیم قاطع گرفتم که هرگز و به هیچ شکلی با این سیستم واردِ هیچ نوع کنشِ خصومت باری نشم. من سالها پیش تصمیم گرفته م که هرگز و تحت هیچ شرایطی از این سیستم و ساختارِ فعلی چیزی از حق و راستی و درستی ای که می خوام نخواهم گرفت و درگیرشدن با هر قسمتی ش فقط می تونه شوخی شوخی زندگیم رو تباه کنه. من توانِ هیچ مبارزه ای ندارم. اونچیزی که بلد بودم یا به نظرم درست و به جا بود سال 89 سوخت و هوا رفت و از اون زمان من راه خودم رو انتخاب کردم. راه من زندگی هرجایی بیرون از اون سیستم و با کمترین اصطحکاک با اون سیستمه. یک لحظه یاد بلایی که سر زاغری اومده افتادم و مثل گوسفند از جلوی باجه رد شدم.

رفتم سراغ استندِ پلیس گذرنامه و پرسیدم این که توی پاس من نوشتند یعنی چی و چه مشکلی پیش اومده؟ یارو هم گفت اگه گذرنامه رو در سفارت صادر کرده اند فقط برای یک بار ورود اعتبار داره، باید بری گذرنامه اعتبارش رو دایمی کنی.
؟
خیلی استدلال بدیعی بود. شاخ هایی که روی سرم رشد می کردند رو زیر روسری قایم کردم. فردای ورودم رفتم اداره ی گذرنامه که مامور اونجا که خانومی بود قنداق شده در چادر ازم پرسید اجازه ی شوهرت کو؟ گفتم که من اجازه ی محضری دارم و توی سفارت ثبت کردم پارسال هم اومدم و رفتم و چیزی نشد ولی الان فقط اسکن ِ اجازه رو دارم. اسکن رو نشونش دادم، گفت چون پاسپورت جدید گرفتی باید دوباره ثبت بشه. پرسیدم مگه توی این وکالتی که من دارم ننوشته برای همیشه؟ گفت نه بیخود نوشته. و ازم خواست همون اجازه رو اصلش رو ببرم وزارت امور خارجه تایید کنم و بعد برگردم امور گذرنامه. تصمیم گرفتم تا ظهر نشده برم اداره ی گذرنامه.

 پیشنهاد بابک این بود که اونجا کپی برابر اصل نامه رو از توی سیستم شون بگیریم و بدین ترتیب مشکلِ نداشتنِ نامه رو حل کنیم. در این حین من دنبالِ پستِ سفارشی هم بودم که اصل نامه رو بابک برام بفرسته. اول فهمیدیم که یو پی سی ایران رو تحریم کرده. بعد زنگ زدم دفتر تی ان تی که خانم پشت خط یک ماجرای عجیبی برام تعریف کرد توی این حدود که پاکت رو می فرستند فرانسه برای یک شرکت دیگه و اون می فرسته دوبی و بعد از ده الی چهارده روز نامه به من می رسه! من هم کلا دوازده روز زمان داشتم.

توی وزارت امور خارجه رفتیم دفتر امور گذرنامه که یک اقایی که آدم بدی هم نبود گفت نه خانم این وکالت شما دیگه به درد نمی خوره. پرسیدم چرا؟ گفت چون مال سه سال پیشه و شاید از اون موقع نظر شوهرت عوض شده باشه. گفتم نه واقعا من فکر نمیکنم شوهرم نخواد من برگردم سر زندگیم!؟ اصلا نمی فهمیدم هدف ِ سیستم چیه؟ هدف اینه که خانواده رو وصل کنن به هم یا از هم بپاشونن؟ گویا روشن نبود که من می خوام برگردم برم سر زندگیم.

پرسیدم پس الان تکلیف چیست؟ فرمودند به شوهرت بگو بره سفارت دوباره وکالت بده بعد اصل وکالت رو بفرسته. بعد برو اداره ی گذرنامه. یک اتاقی بود که توش سه نفر بودند من هم خیلی رندوم وقتی وارد اتاق شده بودم رفته بودم سراغ این آدم. هیچ دلیل و سندی وجود نداشت که این آدم بر چه مبنایی داره به من اطلاعات درست یا غلط می ده. میز بغلیش گویی که آش زیادی خورده باشه با یک آروغ نصفه گفت وکالتش قدیمیه؟ این هم گفت بله. اون هم سرش رو کج کرد.
اصلا این جملاتی که توی اتاق می چرخید معنا داشت؟ بهش گفتم آقا شما توی سایت وزارت امورخارجه می نوشتید وکالت دقیقا هر چند سال بی ارزش می شه؟ یارو یک لبخندی از سر ساده لوحی یا بی تقصیری زد و گفت خانم چرا ازدواج کردی؟ چه کاری بود؟

این وسط، بعد از مقداری اینور و اونور متوجه شدم که پستِ آرامکس هنوز با ایران کار میکنه. زنگ زدم به اونها که گفتند که نامه رو می فرستند به یو پی سی در دوبی ولی نمی گن که مقصد نهایی ایرانه، و از اونجا آرامکس نامه رو می رسونه به ایران. با قول اینکه کلا ده روز طول بکشه. صحبتِ کلی هم این بود که این وکالتنامه رو باید بسپریم به ضامن آهو. بیمه ی مرسولات هم مدتیه که به دلیل تحریم ها اتفاق نمی افته.

فی الواقع حالم گهی شده بود چون سه سال پیش هم که با بابک رفتیم سفارت ایران که وکالت اجازه ی خروج و حق طلاق رو ثبت کنیم گیر رایزن سوم سفارت افتاده بودیم که علاقه نداشت شوهرم این وکالت ها رو به بنده بده. اون بار هم آقای رایزن سوم در نقش ریش سفید و بزرگِ جامعه ی ایرانیانِ بی عقل و صغیر، با دیدنِ وکالتنامه هایی که از زیر شیشه ی پیشخونِ سفارت هل داده بودیم مهر و امضا کنه، با کمی ناراحتی که مختصِ مردانِ ریش سفیدِ خاورمیانه باشه از ما دعوت کرده بود بریم توی اتاق پذیرایی. بعد یادمه نشست جلوی ما گفت فرزندانم چرا طلاق؟ شما که سه ماهه ازدواج کردید.

ما گفتیم نه آقا ما نمی خواهیم طلاق بگیریم. رایزن سوم گفت پس چی؟ گفتیم که این حقی ست که بنده می خوام داشته باشم. رایزن سوم گفت اینکه اصلا شدنی نیست و با این وکالتنامه نمیشه. من که متزلزل شده بودم گفتم این رو وکیل و دفتراسناد تنظیم کرده ن. رایزن سوم متذکر شد که نه اونها نمی دونن این فایده نداره در محضر دادگاه.

از ته دل دوست داشتم پاشم بزنم زیر میز زشتی که روی فرش زشتتر توی اتاقِ خردلی و گهیِ پذیراییِ سفارتِ ایران در بوداپست گذاشته بودند. باور نمی شد برای چیزی که تصمیم من و شوهرمه باید به این ابوقراضه ی دیوانه جواب پس می دادیم. ولی می دونستم تا وقتی توی این کشور هستم اموراتِ زیادی هست که باید توی همین سفارتِ خردلی راه بیافته و من هم تا اون روز محتاجِ همراهی و مساعدتِ این رایزن خواهم بود. برای همین هم مثل زنی که گوسفندِ پشت سر همسرش باشه به بابک نگاه عاجزانه ای کردم و گذاشتم "مرررررردان" وطنم با هم یک صحبتِ مردونه ای بکنن و به نتیجه برسن.

برگردیم به شرایطِ بحرانی من در وزارت امور خارجه. مامان پیشنهاد داد بریم سراغ خانم میم که مسئول امور تعدادی کشور از جمله مجارستان هم هست. دلیلش هم این بود چندماه قبل تر این خانم کمک فراوانی کرده بود که من گواهی عدم سوپیشینه م رو با سرعت بیشتری دریافت کنم.

 وقتی رفتیم دفترش و مامانم اسم من رو آورد خانم میم گفت من اسمت رو یادم مونده که دنبال گواهی بودی. براش ماجرا رو تعریف کردیم. خانم میم یک خانم درشت چادری و سرخ گونه بود که بنده ی خدا نمیدونم چرا توی اوون هوای سرد صورتش خیس عرق هم بود. گفت فلانی بیخود کرده، بلد نیست، دست اون نیست. تو رفتی وکالتِ محضری گرفتی این راهیه که قانون برای ما زن ها گذاشته شکمی نیست که وکالتنامه ی قانونی یک روز سند باشه یک روز سند نباشه. بعد گفت که اصلا درستش این بود که یکراست برم ساختمان شماره نه و پرینت اون سند رو از سامانه ی وزارت امورخارجه بگیرم و برام کپی برابر اصل کنن و بعد هم ببرم امور گذرنامه بدم امضا کنن. گفت اگر کارت راه نیافتاد می ری طبقه ی بالا رئیس امور گذرنامه، اگه اون هم وظیفه ش رو انجام نداد می ری پیش رئیسش.  

خانم میم همچنین توضیح داد که دفعه ی بعدی که خواستید گذرنامه بگیرید هم خودت و هم همسرت کشور محل سکونت رو اون کشور مقصد اعلام کنید چرا که طبق قانون حتی اگر اقامت دائم کشوری رو نداشته باشید ولی هردوی شما یک کشور به جز ایران رو در گذرنامه ثبت کنید، شامل قانون ِ اجازه ی خروج نمی شید.
ازم خواست این رو برم به همه ی دوستان خارج نشین هم بگم.

پس امیدوارم متوجه شده باشید که راه حل درست چیه!

ما همون کاری که خانم میم گفته بود رو انجام دادیم. برگشتیم پیش همون آقایی که گفته بود وکالت از اول بگیرید. این بار چون فکر می کردم از نیم ساعت پیش من رو یادشه و دبه می کنه رفتم سراغ میز بغلیش و سعی کردم با اون اولی چشم توی چشم نشم. نگران بودم بیافته روی لج که مگه من به تو نگفتم با این وکالت نمی شه؟

نفر دومی مدارکم رو گرفت و یهو با همون سر پایین به نفر اولی گفت: حاجی، قاسم سلیمانی چرا این وکالت رو امضا کرده؟ دوباره قلب کوچکم به سان توپ آتشینی باد کرد و ریخت توی دلم. مامانم با چشمای اندازه ی در قابلمه برگشت من رو نگاه کرد که واسه چی وکالت تو رو قاسم سلیمانی امضا کرده؟

هرگز نگاه نکرده بودم ببینم کی زیر اون وکالت رو امضا کرده. اهمیتی هم نداشت. مهم این بود که مهر سفارت خورده باشه. لبم رو کج کردم یعنی نمی دونم و دستم رو کردم توی کیفم . نفر اولی از پشت میزش بلند شد اومد بالای سر همکارش و سرش رو کرد توی مدرک من، گفت کو؟ ببینم؟ همکارش گفت اصلا این امضای قاسم سلیمانی نیست، اونکه توی مجارستان نیست، مگه جای دیگه ماموریت نداره؟
اولی گفت نمی دونم.
دومی گفت ببین این امضای خودشه؟
اولی گفت شاید، ولی عجیبه، اونکه اونجا نیست
اولی سرش رو بلند کرد به من گفت خانم شما می دونی قاسم سلیمانی کجاست؟
درحالیکه خیلی درست جلوم رو نمی دیدم یواش گفتم: س..سوریه؟؟

مامانم با صدای فوق العاده بلندی یک نچ کرد که جواب مسخره ی من رو توی هوا دفع کنه و گفت آقا مدرکی که سفارت صادر کرده گذاشته توی پورتال که نمی تونه الکی باشه.

ببینید دوستان در این مرحله دیگه عقل از سرم پریده بود. از یک طرف باورم نمی شد که نفر اول من رو و مشکل وکالتنامه م رو در عرض نیم ساعت فراموش کرده. منتظر بودم بگه مگه من نگفتم نمی شه؟. از یک طرف دیگه نمی فهمیدم قاسم سلیمانی چرا وکالتنامه ی من رو امضا کرده و از سمت سوم احساس می کردم ممکنه الان بگن این مدرک شما جعلیه و اصلا تو داری سندسازی می کنی که غیرقانونی از کشور خارج شی. اصلا بعید نبود. به مثال های واقعیش که فکر کنیم می بینیم یک امر کاملا محتمله. برای شما هم ممکنه پیش بیاد.

ولی اون بابایی که مدرک من رو داشت بررسی می کرد، همونیکه نیم ساعت پیش گویی یک دیگ بزرگ آش خورده بود، بعد از اینکه اینهمه اشکال و ابهام ایجاد کرد، یهو یک نفس عمیقی کشید و گفت خب. روی ب وایساد. گفتم بله؟ گفت بیا مدرکت رو ببر بایگانی مهر کنن.

همین. همه ی اون گزاره ها و سوال های بحران ساز، یک مشت حرف بیخود بود توی اتاقی که فقط توش حرف بیخود می زنن.

مامور بایگانی در حال صحبت در موردِ ورم غدد لنفاوی ش بود. ظاهرا لنف زیر گوشش یهو ورم کرده بود. من که مدرک رو دادم بهش به سرعت حواسم پرتِ یک جزوه ی سیمی خیلی خیلی کلفت شد که روی شوفاژ دم در گذاشته بودند و تیترش چیزی بود توی مایه های حقوق شهروندی مراجعان به وزارت امور خارجه. برای همین چرخیدم رفتم سمت اون. آقای لنفاوی گفت خانم این اصلش کجاست؟ نمی دونم چرا فکرم دیگه اصلا متمرکز بر گوسفند بازی نبود. گفتم همونجایی که زندگی می کنم. من بوداپستم اصل مدرک هم اونجاست. باز برگشتم سمت منشور مربوطه که بفهمم حقوق من چیه. درواقع دلم می خواست بدونم از نظر خود این سازمان، خودِ این سازمان چه وظیفه ای در قبال من داره.

 مامانم با نگرانی از رفتار و جواب من، حرف من رو  ادامه داد که ایشون شوهرش اونجاست الان می خواد برگرده پیش شوهرش. آقاهه باز در مورد دکتر آنکولوژیستش حرفی زد و بعد به من گفت حالا مطمئنی شوهرت می خواد برگردی؟
گفتم نه، من اگه جاش بودم زن با اینهمه دردسر نمی خواستم.
مامانم باز اومد وسط گفت شوهرش حتما می خواد که برگرده از صبح به من چندبار زنگ زده که مطمئن شه مشکلی نیست. از این لبخندهای عجیب و غریبی هم که واسه استفاده توی ادارات اختراع کرده برای خودش یک دونه زد. آقاهه هم لبخندی به من زد و گفت حالا شما چرا ازدواج کردی؟ بیکار بودی؟

این وکالتنامه ی برابر اصل شده رو من توی پاکت مهر و موم شده بردم اداره ی گذرنامه و توی سیستم اونها این وکالت وصل شد به پاسپورت جدید من. تا اینحای کار ، هفت روز از سفر یازده روزه ی من به همین ماجرا گذشت. روز نهم و دوروز قبل از پرواز برگشت، اصل وکالتنامه م به دستم رسید.

شبی که برمی گشتم بوداپست ولی، توی فرودگاه تهران، خانم پلیسی که بنا بود توی پاسپورتم مهر خروج رو بزنه نگاهی به پاسپورتم کرد و بعد توی سیستم ش رو نگاه کرد و بعد گفت اجازه ی خروجت کو؟ بهش اصل وکالتنامه رو دادم که حالا دیگه توسط پست آرامکس به دستم رسیده بود. یهو بساطش رو ول کرد پاسپورت و وکالت من رو برداشت، بلند شد چادرش رو پیچید دور کمرش و باجه رو ترک کرد. برگشتم به برادرم نگاه کردم که همراه من اومده بود توو تا مطمئن بشیم که من می تونم از مرز خارج شم. برادرم با یک قیافه ی پوکرفیس نگاهم کرد. خانمی که پشت سر من توی صف بود گفت: وا پس این کجا غیبش زد؟ بغضم رو قورت دادم و گفتم رفته ببینه شوهر من اجازه می ده من برگردم برم سر زندگیم یا نه. خانمه اصلا نفهمید چی می گم.

 ده دقیقه ای صبر کردیم تا پلیس حافظ امنیتِ مرزهای وطن برگشت توی باجه ش. هیچی نگفت. یک کم مهرها رو اینور اونور کوبید و مدارک من رو پس داد و مقنعه ش رو کشید جلو. در حالیکه لای انگشتاش خودکار بیک آبی بود و برای اینکه فقط بالای مقنعه بیاد جلو و قسمت زیر چونه سرجاش بمونه، چونه ش رو کمی داده بود جلو و دهنش باز بود. صحنه ای که میلیون ها بار توی ادارات دولتی یا دانشگاه تهران دیده بودم: چهره ی سبزه بدون مطلقا هرگونه آرایشی و گویی که عمدا قراره زشت و خشن به نظر بیاد. توی دستهای سبزه و مردونه ش یک خودکار بیک آبی داره و با همون دست سعی می کنه چادر و مقنعه ش رو بکشه جلو و از فک پایین و چونه ش کمک می گیره که مقنعه ش از زیر چونه ش نیاد جلو و بهم نریزه.

برای برادرم دست تکون دادم. رفتم بازرسی بدنی سپاه و بعد سیگار که کمی فشار خون و ضربانم آروم شد. بعد نشستم توی گیت و مشغول خوردن ساندویچم شدم. برادرم زنگ زد گفت ما بریم خونه؟ گفتم بله برید من دیگه نشستم.  قطع کردم دیدم بازرسی سپاه داره من رو پیج می کنه. توی بلندگو اسمم رو خوندن و گفتن به بازرسی سپاه مراجعه کنم. تمام تنم به لرزه افتاد. زنگ زدم به برادرم گفتم نرید، بازرسی سپاه من رو صدا کرده. برادرم از اونور خط یک صدایی در آورد شبیه یک سکسکه که از توش آب و کف بزنه بیرون. رفتم سمت یک پلیسی که از دفتر سپاه بیرون می اومد گفتم من رو پیج کردید. به این فکر میکردم که کاشکی جیش کرده بودم. اگه اینها من رو نگه دارن به زودی شاشم هم می گیره. یارو گفت شما اسمت چیه؟ اسمم رو گفتم. از اون معدود اوقاتی بود که احساس می کردم با وجود روسری و ژاکتم، سراپا عریانم. از توی تنم اشعه های نور از ترس بیرون می پریدند. به همکارش گفت شما خانم فلان رو پیج کردی؟ به خودم گفتم زن، گوسفند، تو با پای خودت اومدی می گی من رو صدا کردید،که ببینی اینها ازت چی می خوان؟

یکی شون اومد جلو گفت خانم پاسپورت و اجازه ی خروجت رو توی بازرسی بدنی خواهران جا گذاشتی، بیا بگیرش.

سی اُمِ فروردین ِ سه سال قبل به سلوچ گفتم بریم قهوه بخوریم. محل کارش نزدیک کافه موسیقی بود. قرار شد همونجا همدیگه رو ببینیم. فکر می کنم وقتی مشغولِ پارک کردن ماشین بودم دیدمش. قبل از اون سی فروردین بعید می دونم ده بار همدیگه رو دیده بودیم. اون روز اما من دنبال آدمی مثل سلوچ می گشتم. کسی که من رو نمی شناسه اما اونقدر می شناسه که بدونه چرا چهارماهه موندم توی تهران و دور خودم می چرخم. وقتی نشستیم واقعا نمیدونستم چطوری براش این دعوت ناگهانی به قهوه رو توضیح بدم. مشخص بود که هم اون گیج شده هم من. نشسته بودیم توی حیاط موزه ی موسیقی که دورش رو نمی دونم چرا نایلون کشیده بودن و اونورمون یک جماعتی از خانم های چادری با بچه و منتهای صدا می خوردن و می بلعیدن و هردومون از این سر و صدا اذیت بودیم. من فکر می کنم که همون اول گفتم که می دونم این دعوت عجیب بود اما واقعیت اینه که چون خیلی همدیگه رو نمی شناسیم تنها کسی هستی که الان می تونم باهاش صحبت کنم.

 صبحش با مامان رفته بودیم بانک مسکن شعبه ی ولیعصر. مقداری کارهای زمانبر داشتیم و در همون حین من شروع کرده بودم پرسیدنِ چند سوال از بابک در مورد اینکه آیا مضحک نیست که بچه های اول تبدیل به پروژه ی پایلوتِ خانواده می شن؟ چون خودش هم بچه ی اول خونواده ست کمی غر زدیم و خندیدیم و وسطش فاصله افتاد. من و مامان برگشتیم خونه و قرار شد من پلو بگذارم درحالیکه صحبت من و بابک رسیده بود به اندازه ی مذهبی بودن ِ مردم لهستان. بهش تعدادی آمار دادم از اینکه چنددرصد خودشون رو کاتولیک می دونن و چه رفتارهایی دیده م و بدین ترتیب مقدار زیادی هم به لهستان غر زدم و تمام. 
 حوالی ساعت چهار عصر بابک توی هنگ آوت نوشته بود که دوستم داره. با کش و قوس زیادی نوشته بود. من هم نوشته بودم که باید بزنم بیرون و هوا بخورم. همین ها رو به سلوچ گفتم. اول کمی توضیح دادم که بابک کیه. یادمه ازم تعدادی سوال پرسید و بعد یک سوال بود که همیشه به یادم میمونه. پرسید بابک توی ذهن تو چه شکلیه؟ گفتم شبیه یک درخت تنومنده.

 دوماه طول کشید تا من از ایران برسم به ورشو و بعد تصمیم گرفته بودم قبل از هر تصمیمی بابک رو ببینم و بشینیم رو در رو حرف بزنیم. توی اون دوماه طوری زندگی کرده بودم که برای خودم هم خیلی مشخص نبود که ممکنه چی بشه. یک ماه توی تهران توی روزنامه کار کردم. یک ماه هم سفر کردم و حتی برای ادامه ی کار تراپی رفتم روسیه دوره ببینم. توی اون دو ماه که برای بابک جوابی نداشتم گاهی شد که کلافه بشه و تصور کنه که این کش اومدن ِ تعلیق من معنای بخصوصی داره. تنها معنایی داشت این بود که جایی از زندگیم متوقف شده بودم و دلم می خواست با تمام حواس و توانم بهش نگاه کنم و یک بار براش تصمیم بگیرم. 

 همه ی اینها قشنگه. خیلی دوست داشتنی و برای من شبیه به چیزی ست که توی ذهنم از عشق داشتم و هیچوقت هم میسر نشده بود. در واقع هیچوقت حس نکرده بودم که تمام و یکسره عاشق شده باشم. برای من این داستان اونقدر دوست داشتنیه که هنوز شلواری که باهاش وارد بوداپست شدم یادآورِ لحظه ایه که از ترانزیت فرودگاه ِ بوداپست خارج شدم و بابک رو دیدم. اواخر ماه ژوئن بود. ساعت دوازده ظهر از خونه ی توی ورشو تاکسی گرفتم و با تمام چیزایی که می تونستم بار کنم راهی فرودگاه شدم. توی فرودگاه ساندویچ و قهوه خوردم و متوجه شدم روی آی پادم یک موزیک هست: شاهرخ! برای همین تمام طول پرواز یکی دو ساعته روی لوپ شاهرخ چرخیدم. 

 باقیش ساده بود. پیاده شدم و اندازه ی میدون ونک تا سر حقانی توی باند فرودگاه پیاده رفتم که خب نوش جونم بود لابد چون پرواز ارزون خریده بودم. یکراست رسیدم به چرخ های بار و یک یورو دادم به دستگاه که بهم یک چرخ بده. با مقداری بدبختی چمدون های هم وزن خودم رو انداختم روی چرخ و دیدم که ای بابا، در خروجی ده قدم باهام فاصله داره! کمی ترسیدم. برگشتم عقب. در واقع به همراه چرخ چمدون هام دور بزرگی زدم و پیچیدم توی دستشویی فرودگاه. بی دلیل مقداری جیش کردم و بعد هم ماتیکی که زده بودم رو کمی خوردم. دیگه چاره ای نداشتم. چرخ رو هل دادم ،وسط تعدادی چرخ و آدم دیگه از در رد شدیم و قبل از اینکه بابک رو ببینم پام خورد به چرخ یک خانم دیگه. بعد دیدم وایساده نزدیک یک ستون دست به سینه و کمی هم اخم داره. خیلی نزدیک هم بود. اینقدر که ناچار شدم همونجا وایسم تا خودش بغلم کنه.

 بابک رو زمستون قبلش برای اولین بار در ورشو دیده بودم. اون بار وقتی دیدمش احساس کردم شاید دوست جدیدی پیدا کرده م. به نظرم دُرُشت و کمی خشن بود. وقتی هم داشت می رفت باهاش رفتم پایین دم تاکسی و اونجا هم که بغلم کرد کمی له شدم. جلوی در ورودی فرودگاه بوداپست نشستیم روی یک نیمکت و سیگار کشیدیم. من از دیدن آفتاب و صدها تاکسی زرد که مثل قوطی کبریت جلوم ردیف شده بودند خوشحال شده بودم ولی واقعا کمی گیج و بسیار خسته و کمی هم مریض بودم. فکر میکنم ازم پرسید که با اتوبوس بریم یا با تاکسی و من گفتم اتوبوس. بعد از یک اتوبوس سواری نسبتا طولانی که حومه ی بوداپست بود سوار مترو شدیم. وقتی از آسانسور ایستگاه مترو بالا اومدیم رسیده بودیم یکی از مرکزی ترین مناطق بوداپست که مجاور خونه ی بابک بود. از آسانسور که بیرون زدیم من سرم رو گرفتم بالا و برای اولین بار بوداپست رو تماشا کردم. پل سبز رو می دیدم روی دانوب و پشت سرش هم تپه های سبز و پر از درخت زیر نور آفتاب ظهر برق می زدن. همون لحظه دوستش داشتم. شهررو. خیلی گرسنه بودم و واقعا بیش از دو هفته بود که یک وعده غذای درست هم نخورده بودم. وقتی چمدون هارو گذاشتیم قرار شد که اول بریم یک چیزی از محل کارش برداره. بهم گفت که آب گرمکن خونه خراب شده و خلاصه ماجرای حموم کمی مالیده! قبلش هم پرسیده بود که ترتیب اتاق رو بهم بزنه یا همونطور که هست بمونه. من نمی دونستم ترتیب اتاق چطوریه. حدس می زدم مشکل و سوالش اینه که تخت هارو چکار کنه. گفتم که هرجوری هستند دست نزنه. دوست داشتم زندگی ش رو همونطور که هست ببینم. نمیخواستم چیزی رو تغییر بده. فرصت کمی داشتم برای اینکه خودش و زندگی ش رو تماشا کنم. باید آخرش جوابی برای هردومون می داشتم.

 اونطور که یادمه رفتیم خونه وسایل من رو گذاشتیم. من سرما خورده بودم و چند روز آخر در روسیه و لهستان هیچ درست و حسابی غذا نخورده بودم. بهم یک شیشه شراب نشون داد و گفت که حدس زده شاید شراب دوست داشته باشم. خیلی دوست داشتم. پرسید که گرسنه م؟ گفتم خیلی و دلم هم همبرگر می خواست. من کنارش فکر می کردم خیلی کوچولو و ناتوانم. بیشتر از هرچیزی هم محو تماشای ساختمون ها و خونه های زیبا و متنوعِ بوداپست بودم. یهو بهم گفت دستت رو بده. دستم رو بالا آوردم. محکم گرفت و من دلم فشرده شد. دیدم که از اینهمه اطمینانش به حس و حالش خوشحال و دلگرم شدم. رفتیم نشستیم خوشمزه ترین همبرگر زندگی م رو خوردیم. من نتونستم تموم کنم. خیلی حرف نمی زدم. ازم پرسید ناراحتی؟ گفتم یک مقدار آره. سوال بیشتری نکرد. می دونست چرا ناراحتم. من هم دیگه دوست نداشتم در مورد نگرانی ها و ناامیدی م صحبت کنم.

 اون شب خیلی خوب و زیاد خوابیدم. یک بار توی خواب از سرفه های خودم بیدار شدم. فرداش توی قابلمه و کتری آب گرم کردیم و حموم گرفتیم. 

 جوابم هم که معلومه چی بود.
هرروز اون دور ته آینه، 
زنی رو می بینم که می تونه به سادگی
از ته دل بخنده 
ولی اون زن همیشه از من خیلی دوره
بلد نیستم دست بکنم توی آینه و دستش رو بگیرم که من از اینجا ببره

رفتم نشستم سر توالتِ محل کارم و با مراقبت ِ فراوانی برای اینکه خط چشمم نریزه پایین مقداری توی لبه ی دستمال گریه کردم. چرا که نه؟
دنیای اطرافم تبدیل به یک مسخره بازی شده که هر لحظه همه چیزش داره می ریزه پایین. یک چیزی می گی که طرف مقابل خوشش نمیاد یا فکر می کنه که اه دیگه حوصله ندارم این بحث رو ادامه بدم و اولین گزینه ش اینه که پایانِ صحبت رو اعلام کنه.
از این جایی که هستم با خودم، از این آدمی که داره درونم تولید می شه، نه تنها منزجرم بلکه با تمام توانم قصد دارم نگذارم پا بگیره. زنی که کارش این باشه که حساب کنه کجا بهتره دهنش رو ببنده و جلوی شر بعدی رو بگیره به نظرم بهتره مال فیلم های صداوسیما باشه، و توی وجود من نباشه.
این جایی که هستم فقط محصولِ کنش های یک نفره ی من نیست. من توی یک فرایند ِ تعامل بر اساس فهم خودم و بازخوردهایی که می گیرم و حس های بسیار بسیار بدی که توی این تعاملات تجربه می کنم، دارم شبیه زنی می شم که متاسفانه مردانِ سرزمینم روزی صدبار با خونِ دل می سازن و دوباره زمین می زنن و می شکنن تا بیشتر شکل ِ گهی بشه که می خوان.

من عطار تذکره الاولیا رو دوست ندارم ولی گاهی که تب می کنم از کشاکش های روزمره می رم سراغ ده تا جمله ای که از تذکره برداشته م و دوباره می خونم. مثل بادی هستند که توی آفتاب داغ جانم رو روشن می کنن. شاید به خاطر اینکه تذکره رو در عجیب ترین دوران زندگیم خوندم. بیست و هشت و نه سالگی برای من سالهای غریبی بودند که زندگیم رو تغییر دادن. شاید تا یک سال پیش تصور می کردم ارزشمندترین داشته های عمرم دوستانم هستند.  فاصله و دوری و شکل زندگی ها به شکلی شد که از دوستانم دور شدم. الان دیگه تنها دوستم همسرمه. تنها کسی که اینقدر تنگاتنگ و طولانی باهاش زندگی و دوستی و اختلاف داشته م. کنارش هنوز سعی می کنم خودم رو بشناسم. چندروز پیش یک عمل سرپایی داشتم. راحت نبودم. باید لباس زیرم رو در می آوردم. دستم رو گرفته بود و بهم عکس های زنان قاجار رو نشون می داد. منم دستش رو محکم گرفته بودم و با هم به پاهای پشمالوی زنان فربه ی حرمسرای ناصرالدین شاه می خندیدیم.

به آواز بلند


چند شب بعد از تولد سی سالگیم نامه ای از خودم در بیست و سه سالگی دریافت کردم که به یاری من آینده برای سی سالگی خودم فرستادم بودم. سال دو هزار و یازده نامه رو نوشته م.
توی نامه دخترِ سرخوش و کمی نگران بیست و سه ساله برای زنی سی ساله نوشته که چقدر آرزو داره درسش رو خوب بخونه و یک روز کاری رو بکنه که دوست داره. بعد از زن سی ساله پرسیده آیا بچه داری؟ چه شکلیه؟ دختر بیست و سه ساله ای توی یک شبِ احتمالا خیلی سردِ ژانویه ی ورشو با کنجکاوی از خودِ آینده ش پرسیده حالا هنوز هم دوست پسر داری؟ چون این دختر از شانزده سالگی تقریبا همیشه یک رابطه ای چیزی جایی داشته بسکه به دنبالِ پیداکردنِ یک دوست و همراه و همبازی بوده.
از خوندنِ نامه ی خودم کمی تعجب می کنم. چرا فکر می کرده م هفت سال زمانیست کافی برای تموم کردن درس و شروع ِکار و تشکیل دادنِ خانواده و داشتنِ حتی بچه؟!
نامه خیلی ساده بود. یک نامه ی جدید باز کردم به امید اینکه بتونم برای خودم به هفت سال قبل جوابی بنویسم. با این تصور که شاید در وضعیتی که برای من ناشناخته ست نامه ای از آینده به دستش برسه تا خیالش آسوده بشه.
باید می نوشتم که همبازی ت رو پیدا میکنی ولی نه اونجا و اون شکلی که هرگز فکرش رو کرده بودی. درست رو تموم می کنی و مشغول به کاری خواهی شد که الان حتی نمی دونی وجود داره. شاید باورت نشه ولی از این شهر می ری. بهت نمی گم به کجا چون قاطی می کنی و می زنی زیرش. ولی می تونم بهت بگم که شهر بامزه ایه و بهت خوش می گذره.
اما بیشتر از همه چیز دوست داشتم به خودم بگم ببین خیالت راحت اگه دو کار خوب در زندگیت کرده باشی یکی این بوده که الان ورشو هستی و مشغول مسائلی هستی که از هر ساعتش لذت می بری. از سختی هاش اصلا نترس. دومی ش هم تصمیمی ست که پنج سال دیگه خواهی گرفت تا من بیام اینجا که الان هستم؛ زندگی با بابک.


omnipotence

درست موقعی که کتابِ مفصل و نسبتا بی معنای "انسان در جستجوی هویت خویشتن"  یونگ رو خریده بودم ایشون هم تصمیم گرفت وقتشه که بره بخوابه بیمارستان و عمل کنه. طبعا من هم باید باهاش می خوابیدم چون توی بخش زنان بود و در فرهنگِ ما بیماری که همراه تمام وقت نداره احتمالا یک بی کس و کارِ بدبخته که میشه همه جوره رهاش کرد تا از درد و گرسنگی و تنهایی جان بده. بعلاوه مردم چی می گن؟
رفتیم بیمارستان پارس یا پارسیان که توی بلوار کشاورزه، چون سه تا از دوستانِ بابا جراحانِ اون بیمارستان بودند و بدین ترتیب می تونستیم از خدماتِ ویژه ی بیمارِ سفارشی بهره مند باشیم. پشت بیمارستان هم کافه پراگ بود. هرروز ساعت 6 صبح یک بهیار می آمد توی اتاق داد می زد همراهِ بیمار! بیدارشو! می گفتم نمی خوام برای چی بیدار شم؟ دعوا می کرد که بیدار شو الان دکتر میاد زشته. هربار بهش می گفتم بابا جان دکتر جای عموی منه، من رو به دنیا آورده! زشت تویی که این ساعت صبح به من گیر دادی. دوباره گیر می داد که همراه بیمار بیدار شو تختت رو جمع کن چایی ت هم یخ کرد. ولی من توی اون دوره از زندگیم لب هم به چای نمی زدم. منظورش از تخت هم یک مبل تاشوی سبز بود که تا وسط اتاق باز می شد.
گرفتاری فقط این نبود. اتاق خصوصی مون دوش و سردوشی نداشت و پرستار بخش اون اوایل می گفت همراه باید بیمار رو ببره حموم .بیمار هم که فکر می کرد من آدمیزاد نیستم بلکه وجودم فقط برای اینه که در خدمتش باشم و به همه نشون بده که داشتنِ دختر به چه دردی میخوره معتقد بود آره من باید حمومش کنم. ولی من چنین اعتقادی نداشتم. هیچ وقت هم زیر بار نرفتم. بخصوص که سردوشی و اساسا دوشی وجود نداشت و می گفتند با شلنگ آفتابه حمامش کنم. که نکردم و هزاربار دیگه م پیش بیاد نخواهم کرد.
گرفتاری دوم این بود که بیمار ول کنِ من نبود. فکر می کرد من باید عینِ بیست و چهار ساعت بغل دستش باشم. وقتی ملاقاتی داشت من باید می بودم که مردم نگن دخترش ولش کرده رفته و در ضمن کی به ملاقاتی ها شیرینی و میوه و چای تعارف کنه؟ وقتی هم که ملاقاتی نداشت که اصلا و ابدا! اگه بخواد تکان بخوره یا دردش بگیره چی؟
نمی فهمیدم چی می گه. الان که فکر می کنم برام شبیه یک گروگان گیری عاطفی و احمقانه ست. از روز دوم هم که افتاد به تب و تازه معلوم شد که ده روزی باید همونجا بمونیم. مریض سفارشی که بالای سرش سه تا جراح حضور به هم رسانیده بودند تب کرده بود و عفونت داشت ولی هیچکس جای عفونت رو پیدا نمی کرد. این بحران به بدبختی های من اضافه کرد. یک روز دخترخاله ی بیمار که پرستار بود پیشنهاد داد جای من رو بگیره. بابتِ اون دو شبی که برگشتم خونه اول مقداری خفت خوردم که ببین مردم چی می گن که دختر آدم ول کنه بره یعنی اینقدر من بدبختم؟ اما من توی دلم گفتم به جهنم و رفتم خونه.
خوشبختانه در عین اینکه هنوز خیلی بچه و کور و نادان بودم می فهمیدم که هر آنچه که همیشه بین مون منجر به درگیری می شد توی این جراحی از همه جا زده بیرون و داره من رو هم با خودش می بلعه. همیشه به بهانه ی بحران هایی که توی زندگیش بود فرصتی بود برای اینکه فرمولی پیاده کنه که " توی این موقعیتِ بحرانی تو ساکت باش و به من کمک کن". سالهای سال بحرانِ اصلی این بود که وی فردی بود عزادار از دست دادن مادرش ولی هرسالی که گذشت و هرچه صبر کردیم این ماتم و بحران تمام نشد تا اینکه یک روز من گفتم برای من تمام شده و از اون بحران رفتم. وقتی زمین رو ترک می کردم متوجه شدم ایستادنم برای حمایت از چیزی که اینهمه سال تمام شده بود چقدر بی معنا بوده.
روزهای روی مبل سبز به شکل نفسگیری می گذشت. یونگ که الی الابد توی توهمات انتزاعی خودش دست و پا می زد و ماجرای بیمارستان هم که تمام نمی شد و تب هم که قطع نمی شد و ملاقاتی ها هم که ول نمی کردند. بهیار هرروز صبح ساعت شش من رو بیدار می کرد و هرروز دعوا می کردیم. تقریبا با همه ی پرستارها یک نوبت دعوا کرده بودم. حالم واقعا خوب نبود. یک شب شروین اومد دم بیمارستان. دیدم بیمار خوابه رفتم دم در و سوار ماشینش شدم. توی قوطی شامپوی صدر صحت برام عرق آورده بود! اون سالها شروین تنها نجات دهنده بود. فکر می کنم تا ته اون قوطی رو خوردیم و برام Tool / Schism رو گذاشت که بریم دوری بزنیم و عربده ای بکشیم بلکه سبک شم. وسطش گریه م گرفت. افتادم به هق هق و بهش گفتم من دیگه نمی تونم. یادمه هی می گفتم دیگه نمی تونم و توی بغلش هی بدتر و بدتر گریه می کردم.
فرداش جراح متخصص مون اومد گفت این تختِ بیمار رو از دم پنجره ببرید اونور شاید بهش باد خورده و تب کرده. بیمار با من دعوا کرد و در انتها مقداری هم گریه کرد که تو دیشب من رو رها کردی من می خواستم برم دستشویی ولی کسی نبود. پرسیده بودم چرا اون دکمه ی بالای سرش رو فشار نداده پرستار بیاد؟ گفته بود که فشارداده ولی کسی نیامده.
 چه می شد گفت؟
یه روز صبح نمی دونم روز دهم یا ده هزارمی که هنوز توی بیمارستان بودیم و تب هم ادامه داشت، اون آقای سونوگرافی همینطوری که بیلبیلکش رو روی شکم بیمار می چرخوند گفت ببخشید این چیه؟ هی زوم کرد رفت جلو اومد عقب و انگشتش رو گذاشت رو مانیتورش گفت عع این گاز موقعِ جراحی جا مونده زیر ناف شما.
بخیه هاش هم کمی عفونت کرده بود که هر سه جراحِ حاضر در اتاق عمل که دوستان مون هم بودند اومدن دسته جمعی معذرتخواهی و گفتن که معمولا بخیه رو یکی دیگه میزنه که باید دستش رو داغ کنیم به زودی.
فردای روزی که مرخص شد من نبودم. نیمه های شب شروین گفت دلش هوس کرده بره بهشت زهرا. گفتم که باهاش می رم. صبح خیلی زود رفتیم بهشت زهرا. اوم موقع جلوی ورودی یک تانک گذاشته بودند که باهاش عکس گرفتیم. یعنی من از شروین روی تانک عکس گرفتم. رفتیم سراغِ کسانی که دوست داشت و بعدش رفتیم خونه شون چون مامانش قورمه سبزی درست کرده بود و برزو هم اونجا بود. یادمه بعد از قورمه خوابم برد. عصر که برگشتم خونه، عاشورا بود. بیمار هوار می زد که چطور جرات کردی توی چنین وضعی من رو تنها بگذاری بری دنبالِ خوش گذرونی ت؟ باورم نمی شد چطوری همسر و اون یکی فرزندش رو نمی بینه یا نادیده می گیره و فکر می کنه تنهاست. داشتم ظرف های غذایی که سه تاییشون خورده بودند رو می شستم و چیزی هم نمی گفتم که یهو به نظرم اومد دیگه هیچ چیزدر رابطه ی من و این بیمار واقعی نخواهد بود. با هر ظرفی که به کف می مالیدم به این فکر می کردم که برای باقی عمرم دیگه هیچ مهری توی دلم براش نیست. وقتی ظرف ها رو آب می کشیدم متوجه شدم که تاوقتی کنارش هستم پشتِ دیوارِ بی تفاوتی و لبخند امن ترین جای دنیاست برام.

حالا که ده سال از اون دوران گذشته فکر می کنم این دیوار با ارزش ترین چیزیه که برای خودم ساختم قبل از اینکه دیوانه بشم و توی چاه یونگ فرو برم.  
این همکارم که با هم از راه دور کار می کنیم توی بلفاست می شینه. اولین بار که پای تلفن صحبت کردیم واقعا ناامید شدم. گوشی رو قطع کردم به مدیرم گفتم این خانم هُپ خیلی آشفته مغزه. رفتم نگاه کردم دیدم کجاها کار کرده و یک کم به عکسش نگاه کردم. عکسش خیلی مبهمه. نیمرخ راست صورتش پیداست. انگار روی گوش چپش داره با گوشی حرف می زنه. به شکل غم انگیزی نمی تونم بفهمم واقعا از جلو چه شکلیه. ولی صدای خیلی قشنگی داره و لهجه ش هم کمی بلفاستی و کمی بریتیشه که باعث می شه که همه ی کلمه هاش رو واضح و با کمی ناز ادا کنه. مطمئنم اونهم اولین باری که حرف زدیم گوشی رو قطع کرده به بغل دستش گفته خدای من این دختره خیلی خشک و بد خلقه. اول ها خیلی سخت بود بفهمم چطوری می تونیم با هم هماهنگ باشیم. هُپ پروژه ها رو گم می کرد. توی قرارهای تلفنی به موقع حاضر نمیشد و گاهی هم یادش میرفت تقویمم رو به موقع به روز کنه. بعد از اولین تحویل کاری که بهش دادم بهش زنگ زدم و گفتم فایل ها رو باز کنه. وقتی بررسی کرد یهو انگار راه نفسش باز شد و گفت این خیلی خوبه آبنوس. اسمم رو هم قشنگ می گه. آ رو بین الف با کسره و آی کشیده می گه. بعد با همون حال و احوالِ خوشحالی که پیدا کرده بود گفت یو آر اِ استار!
به تدریج فهمیدم که اونقدر از خودش نامطمئنه که توی تمام جلساتِ تلفنی من رو می بره. یعنی اول فکر می کردم طبق پروسه من رو می گذاره توی جلسه ها که اطلاعات دست اول داشته باشم ولی بعد کم کم متوجه شدم که داستان فقط این نیست. یادمه یک روز یک چیزی دیدم که اشتباهیی رفته بود جایی که نباید و بهش زنگ زدم گفتم ببین من فکر نمی کنم این باید برسه به دست مشتری. خیلی واضح بود که اشتباه کرده. گفت آه شاید. بعد گفت می دونی من همه چیز رو می فرستم براشون که خودشون تصمیم بگیرن. پرسیدم میخوای من برات انجام بدم؟ باز خوشحال شد گفت  بله و راه نفسش باز شد و صدای قشنگش صاف شد. از اون موقع متوجه شدم که هیچ اعتمادی به کار خودش نداره. از اینکه همیشه نقش خودش رو به عنوان واسطه ی بین من و مشتری به اندازه ی یک منشی که جلسه ها رو هماهنگ می کنه کم می کنه، از اینکه توی جلسات فقط ما رو به هم معرفی می کنه و اینطوری لای خش خش های تلفن ها و قطع و وصلی های کنفرانس های اینترنتی گم می شه، کم کم من یک زنِ به نظر خودم قشنگی می دیدم که خیلی خیلی می ترسه و از کارش مطمئن نیست.  توی تماسِ چند وقت پیش بهش گفتم که آخر دسامبر نیستم و جام یکی دیگه هست. پرسید چکار قراره بکنی برای تعطیلات؟ گفتم می رم خونه. گفت آه چه قدر خوب، ولی آبنوس! خونه کجاست؟! خنده م گرفت و گفتم منظورم این بود که می رم کشور خودم. ایران. امروز که بهم زنگ زد گفت که تا چهارشنبه نیست. گفتم عع کجا میری؟ گفت خیلی پیچیده ست ولی دارم میرم لهستان! پرسیدم قبلا رفتی؟ گفت که بیست سال پیش مهماندار هواپیما بوده و اونوقت ها یک بار توی کراکوف گشت زده ولی الان داره میره که یک دوست قدیمی رو ببینه. گفتم زاکوپانه که می گی میخواهی بری الان خیلی سرده می دونی؟ گفت آره منم امیدوارم سرد باشه که بمونیم توی خونه و خوش بگذره. خندیدیم. معلوم شد یک چیز پیچیده ای با یک آقای لهستانی داره که سالهاست کش میاد. رفتم توی فیسبوک یک عکس ازش دیدم که سه چهارم صورتش هست. دلنشینه. دوست داشتم باهم یک جا کار می کردیم. 

بلیط کنسرت گوگوش چنده؟

جزییاتِ این متن واقعی اند اما به هیچ وجه منبع موثقی برای انعکاسِ واقعیات نیستند.


من و برادرم دوستدار شوهرخاله م هستیم. دایی سعید (شوهرخاله م) همیشه برای ما بچه ها کچل و فوق العاده خوش مشرب، صاحبِ مهمونی های شلوغ و هیجان انگیز و عجیب ترین پنت هاوس ها و جدیدترین ماشین ها و دست نیافتنی ترین کادوهاست.به ما هیچ ربطی نداره که شوهر خاله م و خاله م از هم عصبانین..
از وقتی که من به یاد دارم این دوتا در حال گرفتن طلاق بودن. بعد از اینکه طلاق گرفتن هم چیزی توی روابط ما تغییر نکرد. دایی سعید بخشی از سال ایران بود و مثل گتسبی مهمونیهای عجیبی به پا میکرد که توی همه شون من و برادرم به شکل افتخاری و با وجود صغر سن دعوت بودیم. خاله م و دخترش هم که همیشه ساکن لندن بودن و هر موقع که به ایران می اومدن که سالی دو هفته بود صاحبِ بدترین اخلاق، تندترین خوی و پیچیده ترین عادات و نیازها بودن. از دخترخاله م که فی الواقع منزجر بودم. هم عنق و بدغذا بود، هم ناخن می جوید و هم یکسره عر می زد و مامی ش رو می خواست. مثلا شما توی فیلم عروسی پدر و مادر من، یک دختربچه ی 4 ساله می بینید که با انگلیسی ترین قیافه ی ممکن ( شامل صورت رنگ پریده، کفش های ورنی براق، پیراهنِ یقه سفیدِ شق و رق و دوتا گلوله ی سفید ِنرم که به موهاش آویزوونه) نشسته کنار خاله جونش که مامان من باشه، درست اون بالای سفره ی عقد و داره نق نق کنان شست دستش رو می مکه و هی می گه من مامی م رو می خوام. در حالیکه مادرش هم همون پشت وایساده و داره به همه غر می زنه که چی رو کجا نگذارن و چه گهی نخورن.


از اولین تصاویری که از دایی سعید به خاطر دارم شبیه که مامانم رو برده بودن بیمارستان که برادرم رو به دنیا بیاره. من و بابا و دایی سعید و پدربزرگم مونده بودیم خونه. شبِ بسیار بسیار سرد و پر برف سوم دیماه سنه ی شصت و نه شمسی بود و مامانم و مادربزرگم مونده بودن بیمارستان که مامانم رو سزارین کنن. من خیلی هیجان زده بودم! از یک طرف بالاخره برادرم رو می دیدم و از طرف دیگه قرار بود خاله م همون شب از لندن برسه تهران که برای من معناش شکلاتهای خیلی خوشمزه و لباس و سوغاتی بود. از طرف سوم عاشق برف بودم.


یادمه که اون شب من از بابام قول گرفتم که نخوابم و با شوهر خاله م بریم فرودگاه دنبال خاله م. اون موقع سالها بود که خاله و شوهرخاله م از هم جدا زندگی می کردن و اینطور به نظر می اومد که همیشه در حال گرفتن طلاق هستن. بهرحال عفت خانم، نوه ی عموی مامانم من رو کرد توی تخت و با هزارو صد دفعه تعریف ِ پشتِ سر هم ماجرای گنجشکک اشی مشی خوابم برد. وقتی بیدار شدم نصف شب بود. خاله م رسیده بود و شوهرخاله م کف مهمونخونه دراز کشیده بود چون کمرش گرفته بود و هی نق نق می کرد که از بس توی این سالها چمدون های سنگین خاله م رو بلند کرده کمرش داغان شده و باید دیسکش رو عمل کنه .خاله م هم بدون اینکه صبر کنه حرفای اون تموم بشه تهدید کنان بلند شد گفت من توی دادگاه همه چیز رو تعریف می کنم و گردنبندهاش جیرینگ صدا دادن. دخترخاله م که طبعا واسه من اصلا جذاب نبود هم یک گوشه وایساده بود شستش رو می مکید و منتظر بود حضور ملوکانه ش رو بغل کنن.  
خیلی دوست داشتم بدونم توی چمدون خاله م چه خبره که دیدم یک جفت چکمه ی صورتی اندازه من داره. ازش پرسیدم این چکمه ها مال کیه؟ هنوز هم اگر یکی شبیه شون ببینم از خوشحالی گریه خواهم کرد.


روز بعد، از فرصت طلایی عدم حضور مامانم استفاده کردم و یک دامن اسکاتلندی رو با چکمه ی صورتیِ قشنگ و جدیدم بهمراه یک تاپ زرد پوشیدم که برم استقبال برادرم. مامان به قدری در انتخاب لباس های من دخالت می کرد که تقریبا همیشه به شدت دعوامون می شد. وقتی چهارساله بودم مثلا یک بار اونقدر به چیزی که من میخواستم بپوشم گیر داد که که آخرش گفت یا اینی که من می گم رو می پوشی یا اصلا نمیای جلوی مهمونها. منم گفتم من اصلا هیچی نمی پوشم. لخت شدم و با شورتم تمام روز توی اتاق حبس موندم و روی تخت ننه بابام بپر بپر کردم تا با سرعت بیشتری فنر تشک ها رو داغان کنم و توی لپ هام رو باد کردم و خیلی هم بهم خوش گذشت. ایکاش این آموزه های بچه داری که الان هست اون موقع هم بود و اینقدر من رو ازار نمیداد که چی بپوشم.
بهرحال من همون ریختی متشکل از زرد و قرمز و صورتی رفتم دم پنجره و دیدم که برف زیادی نشسته و مادربزرگم پژوی سبز چمنی ش رو کرد توی پارکینگ چون برادرم نصف شب به دنیا اومده بود و بعد هم توی یک ساکِ ابی رنگ آوردنش بالا. خواب بود. مشت هاش رو گره کرده بود و شبیه ژاپنی ها بود. بسیار هم کچل بود.  همون اول یک شانه ی عظیم برداشتم که کله ش رو شونه کنم که مامانم خیلی بد بهم پرید و من هم رفتم پایین پیش ممرضا و امیرعلی و با اونها بازی کردم و به اطلاعشون رسوندم که این برادر من فعلا نمی تونه با ما بازی کنه.


میخواستم در مورد شوهر خاله م بگم. و تعریف کنم که دو سال پیش از همسر جدیدش و در میانه دهه ی هفتم زندگیش صاحب بچه شده و مامانم نمی دونم چرا فکر می کنه که این ماجرا به ما ربط داره و باید یک جوری باهاش روابطمون رو به گند بکشیم. درحالیکه زن دوم بَده؟

اگه به خاله م بگید یک مثال بزن که چرا اینقدر دعوا داشتید برای شما این داستان رو می گه: اون سال واسه تولدم پنجاه تا مهمون داشتیم من از سرکار توی هوای کثافتِ لندن با کلی خرید و غذا برگشته بودم بدو بدو جوون می کندم خونه هم گوش تا گوش آدم نشسته بود به این گفتم برو از سر کوچه کوکا بخر رفت دیدم نیم ساعت شد هنوز نیومده خودم پاشدم رفتم دیدم وایساده توی فروشگاه داره با عینک برچسب روی فانتا رو می خونه و یک دستش هم سون آپه. آخه مرد اینقدر بی دست و پا؟ بعد که اومدیم خونه و شام رو کشیدیم من همینطور داشتم حرص می خوردم که دیدیم زنگ در رو زدن و توی اون هیری ویری در حالیکه ملت دارن شام کوفت می کنن آقا واسه تولد من پیانو خریده با سه چهارتا باربر یک پیانوی دسته خر وارد خونه شد. آخه من پیانو می خواستم چکار سر شام وسط مهمونی؟! من بهش گفته بودم بره نوشابه بخره!


The Guilty Party

اطرافم همه با سرعت بچه دار می شن. تعداد زیادی از همکلاسی های مدرسه و دانشگاهم یکی بعد از دیگری با عکس از شکم های برآمده توی اینستاگرام ظاهر می شن. امروز صبح تقیبا یازده تا عکس رو اسکرول کردم که توی همه شون عکس بچه هایی بود که توی لباس های زیبا و تمیز نشستن یا ایستادن و اندازه ی درِ یک قابلمه دارن می خندن و دستشون توی دست مادرانی خوش اندام و خوش تیپ و خندانه. نمیدونم آدمها چطوری آماده ی این اتفاق عجیب می شن؟ همه می نویسن که این تجربه ای بی نظیر و غیرزمینی ست. طبعا اون دسته از مادرانی که بعد از زایمان دچار افسردگی یا نفرت از نوزاد می شن عکسی نمی گذارند که ما بفهمیم چه چیزهای دیگه ای جز زیبایی در مادر شدن هست. مطمئن نیستم گرفتاری من کجاست. بخشی از گرفتاریم اینه که توی نقش هایی شبیه به همسر و خواهر و فرزند هیچ حس بخصوصی ندارم. هنوز اغلب یادم میره که متاهل هستم. همین دو سه روز پیش نزدیک بود تعدادی لباس عروس برای خودم در نظر بگیرم واسه روز مبادا. چند دقیقه طول کشید تا متوجه شدم که عروسی کرده م. چیزمتفاوتی در همسر بودن حس نمی کنم. می تونستیم دوست دختر/ پسرهم باشیم و بازهم همین کارها رو بکنیم. گاهی که برای لحظاتی متوجه ی این نسبتِ قانونی مون می شم تعجب می کنم. فکر می کنم هنوز سر کارم عده ی خیلی زیادی هستند که فکر می کنن من مجردم یا اصلا شاید فکری نکنند اما اطلاعی هم از وضعیتِ تاهلم ندارند. هیچکدوم حلقه دست نمی کنیم و من هم در مورد تاهلم به کسی داوطلبانه چیزی نمی گم.
وقتی رسیدم اینجا متوجه شدم که این مساله در ذهن بابک هم معنای خاصی نداره. حتی تا حدودی با تلاشِ عامدانه این ماجرا رو از اطرافیانِ دورش مخفی می کرد. دو سه دفعه ی اولی که به آشناهای دوری توی خیابون برخورد کردیم فکر می کنم حتی من رو معرفی هم نکرد. بعدا دیگه اهمیتِ همه ی اینا برام بی معنا شد.

در آینده همه چیز بدتر می شه. آدمهایی که دوست دارم می میرن.

How blind you are, Nastenka!

تابستون دو هزار و پانزده رفتم سنت پترزبورگ برای کنفرانسی که مرتبط با کارم بود.
سنت پترزبورگ نفسگیر بود. خیلی زیبا و گاهی خیلی زشت بود. من توی فصل شب های روشن رسیدم.
و هیچوقت شب نشد.
توی تمام سه شب و چهار روزی که در سنت پترزبورگ بودم هیچوقت شب نشد.
برنامه م اینطور بود که اول از تهران برم ورشو و یک هفته ای وقت بگذارم تا بفهمم تکلیف رابطه م چیه. بعدش برای چهار روز می رفتم روسیه که توی کنفرانس شرکت کنم و بفهمم می خوام با آینده م چه بکنم. بعد بر می گشتم ورشو. اما مشخص نبود که برمی گردم تا زندگیم رو جمع کنم یا از نو تلاش کنیم برای اینکه با هم زندگی کنیم. این ابهام سخت بود. بعد از پنج ماه بر می گشتم توی خونه ای که خودم دیوارهاش رو بارها شسته بودم و گوشه گوشه ش رو شبیه خودم درست کرده بودم. و می دونستم وقتی برگردم همه چیز دور و غریبه است.
بعلاوه به اندازه ی کافی با فاصله ی فیزیکی حرف زده بودیم و دیگه چیزی نمونده بود که بشه با صحبت بیش از این شخم زد. هردو لازم داشتیم که تصمیم بگیریم.
وقتی رسیدم سنت پترزبورگ از توی یک دالون ِ تاریک رد شدم و توی باجه هایی که قفل و بند داشتند ازم دو عکس گرفتند. یکی از روبرو و یکی از هم پشت سر! بعد به من و دو نفر دیگه گفتند وایسید کنار. یکی شون یک پزشکِ لبنانی بود که برای یک کنفرانس پزشکی اومده بود و یکی هم یک دانشجوی فرانسوی بود که برای پروژه ی عکاسی ش در فصل شب های روشن ِ روسیه آمده بود. ما سه تایی نشستیم یک گوشه و صبر کردیم تا یک نفر پیدا بشه که انگلیسی صحبت کنه و به ما بگه چرا نمیتونیم از گیت رد شیم. من خیلی گرسنه بودم.
دو سه روز قبل از پرواز به سنت پترزبورگ فهمیده بودم که ورشو تموم شده. بنابراین تمام روزهای قبل از سفرم مشغول جمع کردن و دور ریختن و فکر کردن به آینده م بودم. از طرفی سه روز هم از صبح تا عصر توی خونه مون کارگاه برگزار می شد و سیزده نفر بعلاوه ی یک روانشناس دور تادور می نشستیم و روی دیوار بزرگ خونه پروژکتور می انداختیم. بچه ها ساعت 8 می رسیدند و خارت و خورت قهوه جوش رو روشن می کردند و سیزده تا قهوه ی اسپرسو آماده می کردند و بعد سیزده نفر می رفتند سر یخچال خونه ای که دیگه حدودا مال من نبود و از توش شیر بر می داشتند. بعد از اون کشوها به هم کوبیده می شد تا بالاخره سیزده قاشق بزرگ و کوچک پیدا کنند که زیباترین بخشِ این کنسرتِ سرسام آور شروع بشه: سیزده نفر که باهم و بدون هماهنگی قهوه شون رو هم می زنن. همین ماجراها موقع ناهار و بعد از ناهار هم تکرار می شد. بچه ها قابلمه و ماهیتابه ها رو در می آوردند و همه ی وسایل آشپزخونه رو به کار می گرفتند و با یک جور کسالتی گاهی ظرف و لیوان ها رو می شستند و من واقعا نمی دونستم توی اون خونه چه خبره. حتی نمی دونستم از چه موقع صاحبِ اینهمه لیوان و ماگ شده بودیم که تموم نمی شدند.
کارگاه سه روز توی مفتضح ترین شرایطی که یک انسانِ مسافر و مهاجر و مطلقا تنها می تونه داشته باشه توی خونه برگزار شد.
آروم آروم شروع کرده بودم به دور ریختن وسایلی که نمی تونستم با خودم به جایی/هرجایی ببرم. کتاب هام رو دسته دسته جدا کرده بودم و گذاشته بودم گوشه ی کتابخونه ی عریض و طویلِ محبوبم که شاید وقتی دوستان ایرانی مون بعد از من به اون خونه رفت و آمد می کنن بخوان برای خودشون بردارند. به شدت گیج و خسته بودم و تمام مدت توی سرم حساب می کردم که کدوم کاپشن رو نمیخوام؟ کدوم جزوه رو لازم خواهم داشت؟ با عکسها و سررسیدهای پر از نوشته م چه کنم؟ به کی اصلا بگم؟
توی سنت پترزبورگ پاول منتظرم بود. قرار بود که پسر دوستش رو بفرسته دنبالم.
پاول کی بود؟ خب این هم از سری ماجراهای بی سر و ته زندگی من بود. وقتی برای کارگاه روسیه ثبت نام می کردم برای گرفتن ویزا باید از مسئول انجمن روانشناسی روسیه که همون پاول بود درخواستِ دعوتنامه یا چیزی شبیه به این می کردم. در جوابِ ایمیلم نوشت که اتفاقا هفته ی آخر فروردین میاد ایران برای نمایشگاه نفت و گاز!
من هم ازش پرسیدم که واسه چی این بابا که دکترای روانشناسی داره می خواد بیاد نمایشگاه نفت و گاز در محل نمایشگاه بین المللی تهران؟ و بعد برام نوشت که دوستش که شرکت گازی داره می خواد بیاد و چون انگلیسی ش خوب نیست پاول هم همراهش میاد. قرار بر این شد که من هم بعنوان مترجمِ فارسی شون یک روز از نمایشگاه باهاشون باشم و در عوض پاول توی روسیه جبران کنه.
بنابراین من یک روز اوایل اردیبهشت رفتم هتل استقلال و پاول و دوستش آلکسی رو دیدم که با سندل جوراب پوشیده بود و موهای جوگندمی داشت و خیلی بامزه بود و برای من توضیح داد که یک چیزی شبیه به واشر اختراع کرده که به درد تصفیه ی گاز ترش و میعاناتِ گازی در محل استخراج می خوره.
بین شرکتهای ایرانی دنبال مشتری بود. فرداش رفتم نمایشگاه و توی غرفه های متفاوتی رفت و آمد کردیم و با شرکت های متفاوتی مثل قرارگاه خاتم و پتروپارس حرف زدیم. یادم هست که اون موقع دیگه به خوبی به ویژگیهای این اختراع و تفاوتش با موجودی های بازار مسلط شده بودم و نماینده ی شرکت پتروپارس که به نظرم ناتو بود خیلی از این اختراع لذت برد و کمی هم کف بالا آورد و بعد کارت ویزیتش رو داد و رفت.
حتی به ما گفتند که به وزارت نفت زنگ بزنیم و یک آقایی رو یقه کنیم. که خب البته روز بعد پنجشنبه بود و ما هرگز اون آقا رو پیدا نکردیم. بهرحال. میخوام بگم اون روز خیلی عجیب بود. من هم به رامین زنگ زدم گفتم ببین تو که فکر این خط از بیزنس هستی بیا با اینها حرف بزن شاید چیزی داشته باشند. عصر قرار بود که ببرمشون به بهترین رستورانِ شهر که غذای ایرانی بخورند. غذای مامانم.
بنابراین پاول و آلکسی و پسرِ آلکسی رو انداختم عقب ماشین که اول سرراه بریم بازار تجریش و یک میلیون تومن آجیل و ادویه تهیه کنیم. پسر آلکسی که دستکم سی سالش بود تمام مدت دنبال پَد زیر ماوس با طرح جاجیم و قالی بود که متاسفانه پیدا نکردیم. اسم پسر آلکسی رو به خاطر ندارم.
بعد خواستند که دم یک گلفروشی صبر کنیم. من هم دم گلفروشی روبروی بیمارستان شهدا گفتم بفرمایید. پاول پرسید مامانم چه رنگی دوست داره که گفتم بنفش. گلفروشه تمام مدتی که با شاخه های گل ها می جنگید می گفت شما که کارت اینه بگو ساعتی چندصد دلار می گیری؟
پاول یک دسته گل رز سرخ گرفت که همونجا داد به من و گفت این برای تو. یک دسته هم برای مامان گرفتیم و پیاده و قدم زنان رفتیم خونه. رامین هم اومد و با اینکه هنوز هم فکر می کنم وضعیتِ غریبی بود اما جدی همه ی اعضای خانواده و سه تا آدم روس که تا به حال ندیده بودیم و رامین نشستیم دور میز ناهارخوری و قورمه سبزی بسیار لذیذی خوردیم و مقدار زیادی هم معاشرت کردیم و شب خوبی هم بود.
وقتی مهر ورود رو زدند و من وارد فرودگاهِ محقر ِ پولکووُ شدم فکر می کردم پسر آلکسی باید اونجا باشه. خیلی منتظر شدم. آدمها با پلاکارد و دسته ی گل رفتند. راننده های قالتاق بدونِ من مسافری پیدا کردند و رفتند. من گرسنه تر شدم و تصمیم گرفتم پشت سر یکی که تند و مصمم از فرودگاه خارج می شد بزنم بیرون. نگاه کردم دیدم از یک باجه ای تاکسی گرفت. من هم رفتم سراغ باجه و آدرس هاستل رو دادم و سوار تاکسی شدم و سه ساعتی توی ترافیک ِ مسیر فرودگاه تا هاستل چرت زدم. هاستلم در یک محله ی نسبتا فقیر و متروکه و مجاور به یکی از کانال های رود اُب-وُدنِه بود. حالا دیگه نیست. روی نقشه نگاه کردم و اونجا دیگه هاستلی نیست. وقتی رسیدم یک موز خوردم و بعد توی تخت دراز کشیدم. اما بلافاصله یک خانمی اومد و بهم گفت که تلفن کارم داره. پاول بود که می گفت پسره توی ترافیک گیر افتاده و تازه رسیده فرودگاه و دنبالم می گرده. بهش گفتم که من خودم اومدم شهر! قرار شد که سریع لباس بپوشم و برم سمتِ محل کنفرانس و سوار تور شهری بشم که تدارک دیده بودند. من پول این تور رو نداده بودم ولی بهرحال پاشدم و با نقشه ای که برای خودم کشیده بودم سوار مترو شدم. وقتی رسیدم دیر شده بود و اتوبوس دیگه رفته بود. پاول و زنش منتظرم بودند. گفتند که خودشون تور من می شن. سوار ماشین شون شدیم که بنا به دلایلی که هنوز برای من روشن نیست توی هوای 10 درجه کولر زده بودند و بعد پنجاه و سه دقیقه از زیباترین اوقاتِ زندگیم شروع شد. وقتی حرف می زدند و بهم کلیسای کله پیازیِ "ناجی به خون افتاده" رو نشون می دادند و از لای زیباترین بناهای طلایی و سفید و فیروزه ای رد می شدیم،یکسره دهان من باز بود. دهانم واقعا باز مونده بود چون پاول به زنش گفت بیا ما چیزی نگیم قیافه ش تماشایی شده.
اما شاید هیچ چیزی زیباتر از اون لحظه ای نبود که توی نورِ گرگ و میش یکی از شبهای روشنِ سنت پترزبورگ از کنار رود نِوا پیچیدیم جلوی کاخ زمستانی که سبز و طلایی از کنار چشمم پیدا شد و ردیف به ردیف پنجره ها و ستون هاش زیادتر می شدند. فکر می کنم برای چند لحظه نفسم گرفت.


و این بهترین چیزی بود که دیده بودم.
واقعیت اینه که چیزی از میدونِ قصر یادم نیست که محل اوج گیری انقلاب اکتبر بود. اصلا اون میدونِ عظیم رو که تاریخ بشر رو زیرورو کرده درست ندیدم. میدون قصر رو دور زدیم اما دیگه بی فایده بود. تمام ذهنم گرفتار کاخ زمستانی شده بود.
وقتی برگشتم هاستل شب بود ولی همه جا گرگ و میش و نیمه روشن بود. توی آسمون یک تلالو طلایی بود که شاید از اینهمه چیزهای رنگارنگ شهر بود و یا شاید انعکاس ِ طلایی نوا بود. نمی دونم. اما یادمه در حالیکه سخت ناراحت بودم ،کمی هم برام مضحک بود که باید توی روشنایی بخوابم.
سنت پترزبورگ رو درست ندیدم. تمام اوقات روزهایی که اونجا بودم توی کنفرانس بودم و با تمام وجودم سعی می کردم همه ی صحبت ها و اطلاعاتی که فوران می کرد رو به خاطر بسپارم. ولی در واقع بخش بزرگی از وجودم در حالِ درکِ زندگی ای بود که با یک نوع توافق تمام کرده بودیم.
شهر خیلی بزرگ بود. مسیر من از یک محله ی معمولی به یک محله ی خوب با مترو طی می شد اما وقتی پیاده می رفتم کف پیاده روها پر از تف و البته مف بود. به نظرم جای خیلی امنی نبود. بعلاوه خوراکی های توی مغازه ها کاملا متفاوت و غریبه بودند و برای منی که قصد داشتم صرفه جویی کنم پیدا کردنِ یک پنیرِ غیر ِ فضایی هم گاهی سخت بود. یادمه یک روز اتفاقی توی فروشگاه ِ "واقعا و لیترالی" متروکه ی جلوی هاستلم یک باجه پیدا کردم که ساندویچ های تمیز و ساده ای داشت. به قدری ارزون و خوشمزه بود که انعامِ زیادی به دختر پشت باجه دادم. وقتی بسته ی ساندویچ دوم رو برام می بست توش یک ظرف بستنی هم کادو گذاشت. به خاطر اون بستنی اون شب گریه کردم. به دلیل اینکه اون دختره رو اون لحظه خیلی دوست داشتم.
میخوام بگم من چیزی از فرهنگ و آداب روس ها نفهمیدم. برای من جایی بود که کمکم کرد از دور و با فاصله ی عاطفی زیادی از خودش و خودم رد بشم.
اون هم وقتی که هیچ جایی روی زمین نداشتم و توی ذهنم می گذشت که خانه م از دست رفت.
روزی که برمی گشتم خانمی که به امور هاستل رسیدگی می کرد برام تاکسی گرفت و نمیدونم چرا فکر کرد زورش از من بیشتر می رسه که چمدونم رو از اتاق تا توی صندوق ماشین برد و با راننده قیمتی که فکر می کرد درسته حساب کرد. با اینکه نمی تونست بهم بگه چرا ولی در عوض بغلم کرد و گونه ی چپم رو بوسید و من باز با یک دلی که شکسته بود و غمگین از اینکه شاید دیگه هیچوقت کاخ زمستانی رو نبینم از سنت پترزبورگ رفتم.
و از ورشو رفتم.
و از تهران رفتم.
….

..