قبل از کرونا دوست داشتم خونواده داشته باشم.
خونواده ی معمولی. آدم، بچه، سگ و گربه، خونه ی متوسط.
ولی نمی دونم چرا متوجه این نبودم که چقدر این برام مهمتر از دستاوردها، اهداف، پول و کسکلک های دیگه ست.
الان خیلی فرصت دارم که فکر کنم.
قرنطینه طولانی شده. کار کم شده.
قبلا ناهار با همکارم می خوردم ولی الان اون هم نیست.

همه حرف از resilience می زنن
مقاومت
ugh

الا ای باد شبگیری بگو آن ماه مجلس را، تو آزادی و...


دوباره گرفتار درد شده م. از خواب چندباری بیدار شدم چون پام درد می کرد. ملتهب شده. نمی تونم پانسمان کنم چون حوصله ش رو ندارم. امروزهوا منفی هفت درجه حس می شه. شب هم قراره برف بیاد. در حالیکه ما هنوز نیمه ی اول نوامبر هستیم. یعنی اینکه من دوباره برگشتم به جایی شبیه کابوس های عزیزم در شهر تخمی و خاکستری و سرد و زشتِ ورشو. آه باورم نمی شه که اولا چقدر این مساله برام مهمه و چقدر منزجرم از اجباری که در این مقطع از زندگی داریم. وقتی تهران زندگی می کردم هرروزی که پام رو از در می گذاشتم بیرون با تعجب به این فکر می کردم که چطور ما اینجاییم؟ وقتی زیبایی های دنیا رو نمی بینیم و هرروز توی منجلاب زشتی و کثیفی و هوار هوارهای همدیگه داریم فرو می ریم؟ هرروز با تعجب و حسرتی که ته معده م رو می سوزوند به عکس شهرهای دیگه نگاه می کردم. شهرهای زیادی نبودند که توی ایران دوست داشته باشم برای همین همیشه می گفتم من می خوام برم روستا زندگی کنم. این واقعا یکی از آرزوهای بچگیم بود. مامان خیلی بهم می خندید که شغل مورد علاقه م خدمتکاری و مقصد نهایی م یک روستا با مزرعه و طویله بود.

دلیلش هم این بود که وقتی بچه تر بودیم یک بار با تنها فامیل هایی که ایران داشتیم رفتیم کلاردشت. الان متاسفانه چیز زیادی از خود کلاردشت یادم نیست اما یادمه که با ماشین رفتیم توی جاده ی عباس آباد و من با اینکه نسبتا بچه بودم هنوز یادم هست که جاده ی عباس آباد صدها بار زیباتر از جاده ی چرند چالوس و هراز و فیروزکوه بود. درختهای درهم تنگ گرفتارش توی نور اون روز یک رنگی شبیه آبی پیدا کرده بودند که هنوز هم رنگ مورد علاقه ی منه. بقیه با مقداری خنده بهش می گن آبی زنگاری. مثل اینکه در یک دنیای دیگه این رنگ جلفه.

 بعد یک جایی توقف کردیم که یک دشت بزرگ بود. دشت اونقدر دوست داشتنی و معرکه بود که همه مون توش ساعتها راه رفتیم بدون اینکه کسی یک بار بگه ته این دشت کجاست یا خسته شدم. نمی دونم چرا دخترخاله ی مامانم گفت اسم این دشت، اوژدانه. اوژدان.. ولی من چندباری که این رو سرچ کردم جایی پیدا نکردم. اینقدر اون روز توی دشت اوژدان رفتیم که کم کم افق نارنجی شد و این باعث شد که ما قلبمون بیشتر بلرزه و آب دهنمون از همه جا راه بگیره و به به کنان تا تهش بریم. اینقدر رفتیم تا رسیدیم به یک خونه تهِ دشت. من الان هم فکر می کنم شاید من بچه بودم و وقایع رو بد فهمیدم ولی اتفاقی که افتاد این بود که ما گم شده بودیم و آدمهای اون خونه ما رو دعوت کردن بریم تو و ظرف چند دقیقه یک سفره ی عظیم سرتاسر اتاق انداختند و ما که ده نفر بودیم نشستیم دور این سفره و آه خدایا... چه نون و پنیر و مربا و خامه ای خوردیم. چرا وقتی در دنیا چیزهای به این خوشمزگی و دلنوازی هست، باید آشغال پاشغال های هرگز خراب نشونده بخورم؟

وقتی نون و پنیرمون تموم شد شب شده بود و اون نزدیکی یک عروسی هم به پا بود. ما رو دعوت کردند که بریم ببینیم. عروسی رو هم خیلی دوست داشتم. لباس های رنگارنگ، رنگ های تند با دونه های ریز براق روی دامن ها که همه جا نور می ریخت. دامن ها هرکدوم یک طرف پرواز می کردند و می رقصیدند.

بعد از دیدنِ این اوژدان یا هرجا که بود و اسمش رو نفهمیدم، واقعا فکر می کنید یک روز هم دیگه از بودن در تهران خوشحال بودم؟
مساله این بود که من فهمیده بودم دنیا خیلی خیلی بزرگتر از تهرانه که با وجود وسعت زیادش دیگه از همه جاش همه چیز سرریز می کرد. از توی پیاده رو آدمها سرریز می کردند و از توی ماشین های خطی آدمها از توی پنجره ی تاکسی و روی دنده ی راننده در حال بیرون زدن بودند. همه مثل جوش های ورم کرده ی ملتهب. وقتی من با گره ی روسری کثافتم کلنجار می رفتم، وقتی لای جمعیتِ هل بده و بمال و متجاوز میدون تجریش یا جمهوری و وصال و انقلاب سعی می کردم با قد کوتاهم زنده در بیام، وقتی زیر پل سیدخندان مثلا همه با علم به اینکه چه کار تخمی و خطرناکی می کنن کنار پل باید سه سوته می پریدیم بیرون، یا توی سهروردی همه، همه ها، همه دوبل و سوبل پارک کرده بودند و تازه تاکسی ها در حال زدن مسافر واسه عباس آباد هی می زدن کنار، وقتی توی تاکسی روی همدیگه سوار می شدیم و اون وسط یکی هم انگشتش رو توی ران و ممه ها فرو می کرد، دستت رو می بردی که شیشه رو بدی پاییین ولی دستگیره نبود، وقتی پشت ماشین خودمون می نشستم و واسه بیرون اومدن از پارک کنار شریعتی ورم می کردم و توی اولین پیچ به مسیر خیابان می افتادم کنار همه ی بادکرده های دیگه که فقط با دنده خلاص و دستی در حال شمال به جنوب بودند...

واقعا زندگی داشت از توی دستام می ریخت و نفرتم هرروز چندین وچند برابر می شد. الان گاهی که یک آهنگ دوزاری می شنوم که توش تنبک و ویلون دارن عین هم چیزی می زنن و همه ی نت های ویلونه بالاست همچو حسی بهم دست می ده. حس اینکه همه چیز داره از لای انگشتام می ریزه و از دست می ره در حالیکه من توی یک چیز مطلقا نفسگیر خفت افتاده م. این حس رو نسبت به خواننده های جدید گروه های جدید پاپ ایرانی هم دارم، اینهایی که با صدایی مثلا ظریف و صاف و بی خش یک شعر خیلی بی معنی رو ناله می کنن. توی مایه های همین گروه دال بند که تمام موهام سیخ می شه از اون وضعیتشون.

من کوه ها رو ولی دوست داشتم. هنوز هم به نظرم بزرگترین زیبایی تهران در همینه که یک شهر کوهپایه ای محسوب می شه. خونه مون جایی بود که می شد کوه رو راحت دید. اولین برف روش رو، خشکی های سوزناک تابستون ش رو، همه رو می شد دید. رودخونه ی پل رومی رو هم خیلی خیلی دوست داشتم. خونه مون طوری برِ رودخونه ست که وقتی می ری توی حیاط انگار از تهران رفتی بیرون. هم چیز تموم می شه. اونور دیوونه خونه ی شریعتی در جریانه ولی اینور، بر رودخونه، مجاور کوچه پس کوچه های بن بستِ الهیه همه چیز تموم می شه. سمت راستت منظره ی کوه هست، سمت چپ رودخونه توی پیچ و خم گم می شه.

چندروز قبل صاد برام یک ویدیو از بچه ش فرستاده بود که کنار جوی های پرآبِ سمت نیاوران داره برگ ها رو می ریزه توی آب. صدای اون رفتنِ تند و وحشی آب توی جوی تنگ به گوشم آشنا بود. از شنیدنش خوشحال شدم. مثل اولین باری که توی تورنتو صدای رد شدنِ تراموا رو شنیدم و چشمام از خوشحالی ِ آشنایی صدایی که ده ساله باهاش زندگی کرده م سوخت.

یک روز صبح زودِ اول تابستون توی یک هتلی بالای یکی از تپه های سرسبز شهر وین نشسته بودم و داشتم پایین رو تماشا می کردم و صبحانه می خوردم. خیلی شیک و مجلسی طور گویی از دسته ی دانشجوهای مفلس نباشم، که یکهو متوجه شدم چقدر احمقم اگه باقی عمرم رو توی شهری مثل ورشو زندگی کنم درحالیکه گوشه گوشه ی دنیا میلیون ها زیبایی هست که ندیده م و در حالیکه می تونم جایی باشم که ازش لذت ببرم. آخه من دیگه تا بیست و شش سالگی فکر می کردم زندگی در محرومیت از زیبایی های بصری، شهری، و غذای روح یک جور سرنوشتِ محتومه که راه خلاصی ازش نیست.




عجیبه ولی در مورد بیشتر رنج هامون همینطوری فکر می کنیم. سالها ممکنه یک چیز گهی رو باخودمون اینور اونور کنیم با تصور اینکه چاره ای نیست، کاری از من بر نمیاد، بقیه هم بدبختی دارن، زندگی همینه. حالا اون چیز گهی من هم در اون وقت از زندگی م همین بود. اینکه از تهران خلاص شده بودم ولی افتاده بودم یک جای کمتر تخمی دیگه. اون لحظه ای که فهمیدم این چیز گهی رو می تونم بگذارم زمین و باید براش کاری کنم واقعا لحظه ی روشن و سبکباری بود. از اون منظره ی توی هتل وین یک عکس دارم که همیشه یادم بمونه که گاهی یک لحظه یک چیزی مثل ستاره از کنار چشمم می زنه بیرون و دلم روشن می شه.


Maybe You Should Talk to Somebody


دوست دارم بغلش کنم و بگویم غمگین نباش عزیز من. 
هربار که داستانی از کودکی ش تعریف می کند غمگین می شوم. من که مادرش نیستم. نمی شود بغلش کنم و بگویم فکرش را نکن عزیز من. گاهی شک می کنم یعنی اینقدر کودکی تلخ و خطی هم می شود؟ شاید دست چین می کند خطراتش را. شاید تصمیم گرفته که خوب ها را فراموش کند یا ارزش بد هارا بیشتر کند؟ نکند گرفتار بازی ذهنش شده باشد؟ ولی هرچه بیشتر گذشته و بیشتر تعریف کرده و بیشتر کنار هم بوده ایم پذیرفتنِ وقایع آنطور که تعریف می کند، ساده تر شده. چرا؟ چون من حالا شاهدِ "حال" هستم و می بینم که این "حال" و "اکنون" حاصلِ گذشته ای بهتر از آنچه که می شنوم نیست. یادگارهای کودکی/ گذشته شاید به مراتب بدتر از چیزی ست که من تابحال شنیده م و بلدم تصور کنم. 

یکی از اولین شبهایی که دیده بودمش توی خانه ی من بود، شب ِ خیلی سردی بود، بیرون درها زمستانِ سگ کُش ورشو بود که یحتمل هفده درجه زیر صفر بود ولی برف نمی بارید و یخ ِ هوا هیچ جوره شکسته نمی شد. نشسته بودیم توی آشپزخانه ی بزرگِ خانه ی من، فکر می کنم یکی سرِگاز میگو می پخت. لیوان های ودکای زهرماریِ لهستانی و مجاری روی میز پخش و پلا بودند و دود سیگارها توی هم می پیچدند. پرسید: تو رابطه ت با پدرت چطوره؟ دود سیگارم قد کشید و دود سیگارش را به آغوش کشید وقتی گفتم: بابا قهرمان منه. این را گفتم و درجا یادم افتاد به صحبت های استادم، آقای اُهرینگ که توی کلاس تراپی ِ اضطراب گفته بود شاید وقتش باشد بپذیری پدرت قهرمان تو نیست، پدرت سوپرمن هم نیست. اینطور که تعریف می کنی رابطه ی تو با پدرت در خیال ِ تو زیباتر از واقعیت است.

من در تراپی انسانِ بی مقاومتی هستم. در برابر اُهرینگ هم مقابله نکردم. گفتم اُه. همین.

هربار که داستانی از کودکی ش تعریف می کند دوست دارم ازش محافظت کنم. ولی من مادرش نیستم. حتی اگر روی صندلی مشاور هم می نشستم باز هم من نه مادرش بودم و نه محافظش و نه حق داشتم بگویم فکرش را نکن عزیز من.



عمری دگر هم که نشاید


پارسال که توی آلمان دنبال خونه می گشتیم همون اول یک آپارتمان مبله دیدم که پیانو هم داشت. من هم یک متنی آماده کردم و با گوگل به آلمانی ترجمه کردم که اینطوری بود که ما یک زن و شوهر هستیم با یک گربه، شغلمون اینه و از فلان تاریخ دنبال اجاره هستیم. عکس آپارتمان شمارو دیدیم و خیلی خوشمون اومده و من هم خودم پیانو می زنم. اگه می شه فلان روز بیاییم محل رو ببینیم.
بعد من چون روزی ده دوازده جا پیام می دادم متنم رو به آلمانی آماده نگه می داشتم و فقط تاریخ دیدنِ خونه رو تغییر می دادم و فرت و فرت این متن رو می فرستادم که مثلا از هر ده تا سه نفر جواب می دادن و معمولا هم می گفتن که شرمنده خونه اجاره رفته یا ما گربه قبول نمی کنیم.
اخیرا رفتم متنم رو دیدم و متوجه شدم که این قسمت" من هم پیانو می زنم" رو از توی تمپلیت برنداشته بودم و در نتیجه به همه همین رو فرستاده بودم! می تونم تصور کنم هر صاحبخونه ای اون متن رو خونده فکر کرده عجب زن خلی! به 
تخمم که پیانو می زنی یا نمی زنی.

من الان یک سنگر دفاعی دارم نسبت به زندگی در کانادا. هرچی آدمهای کاناداییزه شده ی اطرافم از خونه ی بزرگتر و ماشین ِ به روزتر و تخفیف های چرب و چیلی که تور می کنن بیشتر می گن من بیشتر گارد می بندم و توی دلم فحش رو می کشم به جد و آباد کاپیتالیسم. به پدر و مادر اون سیستمی که توش همیشه مقروضی ولی لذتِت اینه که هر پنج سال ماشین عوض می کنی و میتونی بری توی کاسکو بسته های سی تایی رب گوجه ی کاملا بی کیفیت و بسته های هویج رنده شده ی پنج کیلویی بخری که سه چهارماه هم توی یخچال بمونه هیچی شون نمی شه. چنین 
استقامتی از هویج بعیده.

الان فکرمی کنم ایکاش روز سومی که پامون رو وارد کانادا کردیم ما رو نبرده بودند کاسکو. کاسکو تجلی همه ی چیزهایی بود که من ازش منزجر و مضطرب می شم. کاسکو الان ترکیبی از همه ی دلایلِ گارد دفاعی من در برابر کاناداست. امروز توی فرودگاه دنبالِ یک قهوه ی آمریکانوی بدون هیچچی در سایز کوچک بودم. 

توی فرودگاه کلگری در سالن بی، دوتا قهوه فروشی هست: استارباکس و تیم هورتونز که زنجیره ای کانادایی ست و به مراتب از استارباکس بدتره. پس من مستاصل رفتم سراغ استارباکس و وایسادم پشت سر خانمی که سفارش سرسام آوری دادن: دیکف لاته گرانده (یعنی چی مثلا یعنی لیوان خیلی بزرگ؟)  + نان فت کریم ( خامه ی بدون چربی) + وانیلا. صبر کردم این نوشیدنی قاراشمیشش آماده شد و بعد به صندوقدار گفتم آمریکانوی کوچک.

ولی چیزی که تحویل گرفتم همچنان بالای دویست میلی لیتر آب فوق العاده جوش با مقداری قهوه بود. لیوان رو کاملا سر پر و لب به لب کرده بود طوریکه هیچ چاره ای برای آدم نمی مونه که از این مقواها بندازه دور لیوان تا بتونه برای چند ثانیه لیوان رو یواش یواش که از سوراخِ دهنه ش نریزه بیرون، ببره یک گوشه ای بشینه و بعد به این فکر کنه که ریدم توی دستگاهتون که آب رو اینطوری جوش میاره. واقعا در این دما چیزی از اون پودر قهوه ای که توی ماشین می ره هم می مونه؟ از مزه ش، از عطرش؟ توی اون دمایی که این آب جوش رو به من تحویل می دن همه چیز فقط می تونه منهدم بشه.

برای همین شما بعد از اینکه این گالنِ خطرناک رو تحویل می گیرید باید دستکم بیست دقیقه درش رو باز بگذارید و گاهی فوتش کنید که از دمای خطرِ سوختگی برسه به جایی که می شه یواش هورت کشید. می دونید مزه ی چی می ده؟ مزه ی هیچی. مزه ی آب جوشِ مونده. چون بازم تکرار می کنم توی اون دمای وحشتناکی که ممکنه دست و دهانِ مارو تجزیه کنه چیزی از دانه های قهوه باقی نمی مونه.
بنابراین من انگار مین توی دستم باشه یواش یواش رفتم نشستم توی گیت پرواز و بعد به این فکر کردم که آیا واقعا می تونم نیم ساعت دیگه این وبالِ جان رو روی زمینِ فرودگاه مراقبت کنم تا قابل نوشیدن بشه؟ یعنی هی حواسم باشه کسی بهش نخوره، و اینهمه صبر کنم واسه آبی که مزه ی هیچی نمی ده.

نه.
 یک بار باید این بازیِ حالا این بار از استارباکس می گیرم چون جای دیگه ای نیست رو بندازم دور. نه. من نمی تونم این محصول رو دوست داشته باشم. می تونم از استارباکس آیس کافی بگیرم چون بهرحال که یخ و آب می بنده به قهوه ش و مهم هم نیست. ولی قهوه ی معمولی نه. انداختمش توی سطل. تمام. این نوع از روابط بین من و استارباکس تمام شد.

توی گیت دم پروازم نشسته بودم و در حالیکه داشتم ساندویچ واقعا کم کیفیتِ سیزده دلاری م رو می خوردم متوجه شدم که این گاردی که من جلوی این کشور بسته م هیچ ربطی به خوبی یا بدی کانادا نداره. من بعد از ده سال تلاش و یاد گرفتن و تقلا و عادت و جا افتادن توی اروپا امروز اومدم جایی که دوباره هیچی از مناسباتش نمی فهمم بماند، ایده آل هاش هم که شبیه جامعه ی مرفه ایرانی در ایران هست هم باشه کنار تا بعد بهش بپردازم**، ولی ورای همه ی اینها اینجا به نوعی کاملا نقطه ی عکس هرچیزی هست که من به عنوان سبکِ زندگی انتخاب کردم، یاد گرفتم و ده سال ازش لذت بردم. امروز انگار به ریش من می خندند و می گن ببین مال ما بهتره! ببین تو هم آخرش سر از اینجا در آوردی. ببین که زندگی طعمِ خوش خوراکی های تازه و محلی نیست، ببین که زندگی راه رفتن توی کوچه ها و خیابون هایی که عاشقشون می شی نیست، ببین که زندگی در مورد چیزهایی بزرگتر هم هست، مثل اینکه چندمایل پرواز مجانی برای خودت جمع کنی یا آخر سال فلان فروشگاه چندصددلار کش بهت می ده، ببین که زندگی می تونه خیلی ساده حول محورِ یک جور سیستم اعتباری مثل کردیت کارت باشه.
یعنی تو میتونی عددی باشی که موسسات مالِی خونخوار بهت به عنوانِ نمره ِ کردیت می دن و تو تمام عمر می دوی که این عدد بالاتر باشه. تو و عدد نمره ی کردیتت، همه ی چیزیه که یک سرزمین با دیدنش تصمیم می گیره که تو رو جایی استخدام کنه؟ بهت خط تلفن و گوشی بده؟ بهت خونه اجاره بده؟ بهت خونه بفروشه؟ بهت ماشین بده؟ باهات همکاری بکنه؟  دو قسمتِ مضحک هم داره:

1-نمره ی کردیتِ من حتی در دسترس خودم هم نیست. من برای انکه ی نمره ی کردیت خودم رو بدونم باید برم از یکی از دو سه تا موسسه ی خونخوارِ مالیِ دیگه حقِ مشاهده ی نمره ی خودم رو بخرم. من الان ماهی شونزده دلار می دم که هرموقع لازم شد بتونم ببینم چنده کردیتم. ولی دارم فکر می کنم کنسل ش کنم و این ماهی شونزده دلار رو بگذارم توی جیبم چون فعلا قصد خرید یا اجاره ی چیزی رو نداریم.  

2- هرکدوم از این مالکان یا صاحبانِ محصولات هربار که بخوان این عددِ نمایانگرِ ارزشِ واقعی و وزنِ اعتباری تورو ببیینن که بعدش تصمیم بگیرن تو موجودِ به در خوری هستی یا نه ، از اون نمره ی کردیتت – یا به عبارتی عددی که نمایانگر میزانِ اعتبار توست، کم می شه . از اینجا تا خط بعدی دو نقطه پرانتز.

توی این فاصله که من دارم این هارو می نویسم دختری که توی هواپیما بغل دستم نشسته یک کلاه ِ با کاموای یشمی بافته و به نظرم به زودی تمومش می کنه. من بافتن بلد نیستم و نمی دونستم چطوری گرد در میارن. سه تا میل رو مثل مثلث کنار هم گذاشته و به نظر میاد روی همه شون به ترتیب رج می زنه و هی میاد بالا.

و شاید اغراق آمیز باشه ولی امروز توی گیت به نظرم اومد ناراحتی من از همچین تصوراتیه. سوالی که هرروز توی این سه ماه و خرده ای می پرسم اینه که آیا واقعا این اون زندگی ایه که من میخواسته م؟
فکر می کنم اشتباه بزرگ بعدی این بود که ظرف همون هفته ی اول ورودمون با تجربه ی ده سال دوری از ایران با دسته ی کاملا ویژه ای از اقوام و افراد آشنا شدیم که من هنوز نمی دونم باید چطوری معاشرت مون رو باهاشون هندل یا اداره کنم. ما از جایی اومدیم که فقط یک دوستِ ایرانی داشتیم و قاره ای که توش شاید روی هم ده تا دوست ایرانی پخش و پلا بودند و واقعا و حقیقیتا ذره ای از سبک زندگی ِ کانادایی طور نداشتند،

یکی از مبهم ترین تجربیات من این روزها رفتن به کنسرت نامجو بود.

 این چیزی بود که سالهای ساله که دلم می خواسته انجام بدم. همیشه به دلیلی نمی شد ولی این بار نامجو و فستیوال تیرگان همزمان شده با حضور ما در تورنتو. انتظار عجیبی از این کنسرت نداشتم. ولی وقتی از لای جمعیت بیرون زدیم و از راه افتادیم به سمت خیابون یانگ، دل و روانم سنگین بود. احساس می کردم که بسیار یتیم تر از اونچیزی هستم که فکرش رو می کرده م. من پاشدم رفتم توی فستیوالی که ظاهرا برای معرفی و زنده نگه داشتنِ فرهنگ ایران  به صورت متنوع برگزار می شه . همه هم همزبان و هموطن من بودند، نامجو هم که مورد علاقه ی منه، در طول کنسرت هم که به قدر خوبی لذت برده م و حتی از دست نامجو خندیدیم. پس چرا با سرعت از جلوی در مرکز هنُریِ لارِنس زدیم بیرون؟ چرا نمی تونیم با هیچکس حتی یک جمله ی معنادار رد و بدل کنیم؟  فقط چندبار به صندلی های کناری گفتم ببخشید که کونم رو گرفته بودم بهشون و سعی می کردم بدون لگد کردنِ پاشون برسم به صندلی م. یک بار هم توی توالت زنونه یکی از م پرسید صف از دو طرفه؟ گفتم بله توالت دو تا در داره.

این وضعیتِ عجیب طبعا تقصیر منه. چون من می تونم خیلی راحت با اون صندوقداری که پشت دخل داره بهم قهوه می ده یک صجبت کوچولو بکنم و بخندیم و بریم، می تونم یک جوری با زحمتِ غلبه بر اضطراب و احساس خجالتم با همکارای جدیدم حرف بزنم و سعی کنم بامزه باشم. ولی از اون فضا با وحشت، فشار و احساس تلخ می زنم بیرون. فکر می کنم اون شب با بابک هم در مورد کنسرت حرفی نزدیم. ولی روز بعدش با چندنفر از دوستام درمیون گذاشتم. با بابک هم صحبت کردیم. احتمال ها جالب بود.

** یکی از تحلیل هایی که به دستم رسید رو شروین توی واتس اپ نوشته بود: اینکه تو از یک فضایی در تهران فرار کردی رفتی جایی که ایرانی خیلی کم بوده یادت رفته اساسا اون فضا چیه و باهاش چطور معاشرت یا مراوده کنی حالا داری همون فضا رو در کانادا می بینی و ته دلت بدت میاد.
البته من میخواستم این مسله رو جدا بنویسم چون الان دیگه وظیفه ی ماست که سر و ته هر نوشته ای صدبار تاکید کنیم منظور ما همه ی ایرانی ها نیست، منظور ما همه ی شما ایرانیانِ ساکن کانادا (از جمله خودم) نیست، ما داریم در مورد بخشی صحبت می کنیم که من حسبِ تصادف سعادت داشتم بیشتر از بقیه ی انواع ایرانی ها اینجا ببینم.

اینا رو دارم توی پرواز کلگری به تورنتو می نویسم چون هربار که میخوام ازتجربه ی این شوک فرهنگی توی این مهاجرتِ اخیر بنویسم همزمان گریه م می گیره ولی تو هواپیما امکاناتِ اشکریزون ندارم.

من احساس می کنم بیشتراز هر چیزی الان با یک احساس خیلی ناراحت کننده می جنگم که از وقتی از بوداپست به کُلن جابجا شدیم شروع شد. احساس اینکه یک چیزی رو که من خیلی دوست داشتم و تکه هاش رو در طول زمان کنار هم چیده بودم ازم گرفتند. حالا کی این رو گرفت؟ عمه م که نبود این تصمیم خودمون بوده. بنابراین این خشمی که الان تبدیل به فقدان و اندوه شده به احدی جز خودم و منطقی که خودمون در این راه داشتیم نمی رسه.

الان مدتیه سعی می کنم مرور کنم که چه تکه هایی، کارهایی، راهکارهایی تلخی های بعد از یک مهاجرت رو کم کم سبک تر می کنه؟
  توی ورشو که من واقعا به هیچ نتیجه ای نرسیدم. به خوبی یادمه که اون اواخر به مشاورم  می گفتم که ببین من توی این شهر که راه می رم بهش تعلق ندارم.  چهار سال و نیم گذشت و من هیچ حسی بهش ندارم. ایتس نات مای سیتی. ولی بوداپست رو تونستم و شد که خونه م بشه. ولی طول کشید. فکر می کنم دقیقا یک سال طول کشید. توی یک سال اول:

کار و پیدا کردنِ کاری که جالب بود و یهو درهای ارتباط با ده ها آدم جدید از کشورهای مختلف رو به روم باز کرد. پس کار عامل مهمی بود که من رو از خونه و تنهایی و تباهی در آورد
کار امکاناتِ مالی مون رو بهتر کرد. پس من دیگه اضطراب نداشتم که بیرون نرم یا جایی بیرون چیزی نخورم یا مغازه ها رو نبینم و چیزی نخوام چون الان به اون اندازه پول نداریم.
کار و پول باعث شد بتونم تعدادی گلدون هم بخرم که برای من اصل مهمی در شکل دادن به محل زندگی م هستند.
آوردنِ نادر فکر می کنم نقطه ی عطف دیگه ای بود. شبیه این بود که گفتیم این خونه س، با اینکه خیلی راحت و جادار و نو نیست ولی این خونه ست و اینم گربه مون که توش حال کنه.
یک عنصر حیاتی دیگه برای من این بود که با شروع اولین بهار در بوداپست، بند رختهارو بردم توی بالکن تا لباس ها توی هوای آزاد خشک بشن. من هربار که لباس ها رو بیرون از خونه پهن می کنم احساس می کنم روی زندگی کنترل و تملک دارم.
و بعد مهمترین مساله ی بعدی این بود که در طول زمان شهر رو یاد گرفتم. من باید حتما شهرِ محل زندگی م رو خودم یاد بگیرم. باید خودم توش تنهایی بچرخم و دنبال چیزی بگردم مثلا دنبالِ مغازه ای که ساعتم رو باطری کنه یا بهتریم مغازه ای که کفش مورد سلیقه ی من داره، یا اون جایی که ازش لوازم بهداشتی می خرم. پس من وقت احتیاج دارم که توی شهر بچرخم و در واقع تریتوری خودم رو خوب شناسایی کنم.

همونطور که می بینیم وقتی به مقوله ی تلخِ احساس ِ سردرگمی و غریبی در این شهر به این صورت نگاه می کنیم گریه مون نمی گیره. فقط به نظر میاد لازم نبود نیمی از عمرِ محدودِ زمینیِ وان تایم اونلی رو استفاده کنم که همه ی اینها رو خودم دونه دونه تجربه کنم. لازم بود؟

About January



همین الان بین اینکه بیام چیزهایی که چندین روزه توی ذهنم مونده رو بنویسم یا گوشت قیمه رو بگذارم بپزه، دودل بودم. آخرش گفتم فاک قیمه. واقعا فاک قیمه از کِی پختنِ خورشت قیمه با پلوی دم کرده اینقدر مهم شده؟ 

باورم نمی شه به چنین مرحله ای از اولویت بندی رسیده م. 

چندروزیه از خودم عصبانی م. بعضی وقتها اپیزودهایی از بَدعَس بودن دارم که توشون از پس همه چیز و همه کس و همه کار بر میام. بعد از اینکه هرچیزی جلوم هست رو از بیخ و از بن بر می کنم و از نو می سازم وارد اپیزودهای شل و بیهوده و ناتوان می شم. از هفته ی پیش که از آلمان برگشتم یک چنین حالی بودم. 

دو تا شال نو داشتم که نمی خواستم، گذاشته بودم برای فروش که حالا که باید دوباره مهاجرت کنیم این صد گرم شال رو با خودم نبرده باشم. یارویی که خریدار بود از همون لحظه ی اول به دلم ننشست. خیلی سوال می کرد. قدش بلند بود. دماغ بچه ی توی کالسکه ش داشت می ریخت توی دهنش و بچه می لیسید. یارو دست کرد توی جیبش و گفت من فقط پول خیلی درشت دارم، حالا که هردو رو بر می دارم تخفیف می دی؟

من مثل یک بدهکارِ مادرزاد گفتم حتما. پولی که داشت با تعدادی سکه شد اندازه ی قیمت یک شال و نصفی. واقعا چرا قبول کردم؟ اندازه ی نیم کیلو سکه ریخت توی مشتم و رفت. وقتی رفت بغض گلوم رو گرفت. مونده بودم چطور قبول کردم؟ باید برگردم بگم کارت اشتباهه؟ 

توی راه به هیچ چیز فکر نمی کردم جز اینکه چطور اینقدر بی دست و پا و بی زبون شدم؟


وقتی برگشتم خونه با استیصال بعدی م مواجه شدم. نادر باید چند روزی قرص بخوره تا عفونت ادراری ش خوب بشه. قرص اول رو با دعوا و کف و تف و وحشت به خوردش داده بودم. احساس می کردم دیگه واقعا وجودم بی معناست وقتی حتی از پس یک قرص که باید به گربه م بدم هم بر نمیام. نه تنها سلامتی ش به عهده ی منه بلکه موجودی که خودم بزرگ کرده م رو هم نمیتونم کنترل کنم. 

کنترل … از دست دادنِ کنترل روی شرایط و محیط و وقایع…


بعد یادم افتاد اتفاقِ بدی هم صبح افتاده بود. از خونه کار می کردم. سیگارم رو روشن کرده بودم و قهوه جوش می جوشید و چهاردقیقه به شروع یک جلسه ی آنلاین مونده بود که یکی کوبید به در واحدمون. 

یک دختر شاید همسن من با موهای هویجی و صورت کک مکی توی هوای منفی هفت درجه با صدای نسبتا بلند و جیغ آلودی دهانش رو گشود و یک دریا جمله ی بی معنا ریخت توی صورتم. بهش گفتم من مجاری حرف نمی زنم. گفت وای چه بهتر و ما اتفاقا به دنبالِ جذب خارجی ها هستیم.

که؟ 

همینطور که بوی گند سوختنِ سیگارم از توی آشپزخونه می اومد گفت: بزرگترین سوال بی جوابِ زندگی از نظر شما چیه؟

باورم نمی شد. هوا منفی هفت درجه بود. بهش گفتم من نمی فهمم منظورت رو؟ گفت ما از یک گروه مسیحی هستیم. پریدم توی حرفش و گفتم من مسیحی نیستم و الان هم جلسه دارم. گفت اُه. الکی خندید و ردیف دندون های بالاش رو نشون داد که بین هرکدوم راحت نیم سانت فاصله بود. بعد پمفلت ش رو در آورد و گفت پس برو روی وبسایت ما و جواب مهمترین سوال زندگیت رو..

و غیره.

بارها شده بود که این علاف های روانیِ بی عقل در خونه های من در شهرهای مختلف اروپا اومده باشند و هربار قبل از اینکه موجب تحلیل رفتن اعصاب و وقتم بشن با قاطعیت گفته بودم نه نمی خوام خدافظ.

حقیقتش من واقعا از دیدنِ اینها اذیت می شم. 

برای من شبیه اینه که یکی زورگیر بفرسته در خونه م و ازم بابتِ چیزی که به من ربطی نداره باج بگیره.

حالا چهار پنج روزی از این وقایع گذشته. قرص های نادر رو هرروز دادم و تموم شد. از پول شال ها یک سوم رو ضرر کردم. پمفلتِ روانی ها رو ریختم توی سطل. 

چیزهای دیگه ای هم فروختم، به قیمتی که خودم میخواستم. هرروز زیر دوش اِبی می خونم و حوالی عصر از تنهایی و سرما کمی دلم می گیره. هرروز می رم بیرون راه می رم. چون از ترک کردنِ بوداپست می ترسم. دیگه بودن توی بوداپست به طور مستقیم به زندگی متاهلی م وابسته نیست. با اینکه من اینجا هیچکس رو ندارم و جز کارم هیچ چیزی نیست که بودنِ من رو توی این شهر توجیه کنه، ولی فکر می کنم می تونم سالها توش همینطوری تنها و بی کس زندگی کنم و بعد هم راحت بمیرم. 


شبی که اف بی آی دنبالِ جوهر و تیمور سارنایف بود منم هم خونه ی خیابون کارملیتسکا در ورشو بودم و یادمه لپتاپم رو گذاشته بودم روی کاناپه ای که خیلی خیلی کم روش می نشستم و همینطوری دراز کشیده بودم و فید های زنده ی فاکس نیوز رو تماشا می کردم. یک بار چرتم گرفت و بعد بیدار شدم دیدم دوربین ها کنار آب از دور یک قایق رو نشون می دن. لحظاتِ غریبی بود. یادمه باورم نمی شد که بچه هه فرار کرده تا برسه به اون قایق که بعدش چی بشه؟ پارو بزنه بره گرینلند؟

یادمه شراب برداشتم و باز دراز کشیدم و تماشا کردم. بعد خوابم برد. بعد از اینکه جوهر رو زدند ، بدنش افتاده بود کف قایق که خوب معلوم نبود و من هم خوابم برد.

من سالهاست مجرمانِ مورد توجهم رو دنبال می کنم. منظورم اونهاییست که به دلیلی کارشون یا حالشون برام انقدر عجیب و تکان دهنده ست که دوست دارم بگیرمشون توی دستهام و بعد با یک معجزه تمام محتویات مغزشون جلوم بیاد تا بتونم بفهمم چی توی فکرشون می گذره. توی ویکیپدیای جوهر یک عکس هست که گویا زل زده باشه به دوربینی که بالای سلول یا اتاقکِ زندانه. عکس کیفیتِ بیخودی داره و مردمکِ چشمهای بچه به شکل غیرعادی تیره به نظر میاد.


زندگی م رو توی اپیزودهای مختلفی شبیه همین که بالا نوشتم، توی خونه ها و زندگی های دیگه ای که داشته ام به یاد میارم. امروز صبح که بیدار شدم به همین فکر کردم که زندگی من کلا تعدادی خونه و شهر بوده که هیچکدوم امن نبودند و من متوجه شدم که حضورم چیزی رو اضافه یا کم نمی کنه. 

ولی خب اول باید دید تعریف اهمیت دادن چی هست؟


این برای من از تعاریف و معانی اساسی زندگیمه. به دلیل اینکه فکر می کنم اون تعریفی که باهاش بزرگ شدم درست نبود. واقع بینانه نبود. و باید یک سری معیارهای دیگه ای رو براش در نظر می گرفتم. 

اشکالی که من توی این تعاریف و معیارها می دیدم و الان هم می بینم این بود که شبیه چهاردیواری- دیکتاتوری عجیبی می شد. اون چیزی که بیشتر از اینکه از سر دوست داشتنِ همدیگه باشه یک جور چسبندگی و وابستگی عجیب بود. اینکه همه با هم غذا بخوریم اصل و عادت خوبی بود که ناشی از اهمیت به رکنِ خانواده باشه ولی بعضی وقت ها مایه ی زجر یکی می شد. یکی عجله داشت؛ خیلی گرسنه بود، اصلا گرسنه نبود! یا با دوستش قرار داشت. البته که می تونست غذاش رو جدا بخوره. ولی اون چیزی که می خورد غذا نبود. یک قابلمه عذاب وجدان و خاک تو سری بود.




حالا من یک مثالِ سردستی انتخاب کردم. وقتی این انواعِ تعریف از اهمیت و امنیت و محبت رو ریختم دور، جاش هرچیزی می تونستم قرار بدم. توی اتاق های مختلفی از زندگیم قدم می زدم و انتخاب می کردم که چی رو می شه کجا گذاشت. 

توی یکی از اپیزودهای طولانی و بزرگِ زندگیم وقتی وارد فرهنگ اسلاو ها شدم تمام حفره های محبتی که توی وجودم بود خالی و آماده ی پذیرش هر تعریفی از اهمیت دادن، با من اومد توی اون خونواده. 


It’s like yearning for nothing


چندتا چیز از اونجا، اون فرهنگ، اون شهر، اون خونواده برداشتم و مدتی نگاهشون کردم، نگهشون داشتم. اصرار عجیبی بود که اینا، این اصول، این اخلاقیات که می بینی، بهترین اندازه های مهر به کسی هستند. وقتی یکی از این ها رو می بینی می تونی احساس امنیت رو توی دلت راه بدی. شاید چون من راه برعکس رو می رفتم احساس امنیت رو هم برعکس توی خودم ایجاد می کردم؟ جای اینکه مقداری هم به خودم گوش بدم. 

شاید هم سنگِ محکِ من خیلی ناممکن و پرت و پلا باشه. چون من فکر می کنم اون امنیت، محبت یا اهمیت دادن به کسی از بین کسان، یعنی دقیقا وقتی وضعیتِ پیچیده ای پیش میاد دست بکنیم توی کیسه ی امنِ مون و بگیم ببین من با تو مشکل دارم، حرفت رو نمی فهمم، کارت رو نمی پسندم، ولی می خوام بفهمم. 

But it’s like yearning for nothing 


احساس می کنم تنها راه نجاتم اینه که اون چیزی که می خواستم رو رها کنم

هرچی بیشتر براش سعی می کنم سرخوردگی های بیشتری رو تجربه می کنم

تقریبا هرروز یک بار با وحشت به این فکر می کنم که ته ذهنم، می دونم که توی یک جعبه ی کفش گیر افتادم، وقتی بهش فکر نمی کنم می تونم نفس بکشم. اما اگه به آرزوها و خشم های هرروزه م فکر کنم بدون شک در جا بندهای کفشی که سایز من نیست دور گردنم می پیچه و باید بدوم و از اینجا هم دور شم. یا نشم و بمیرم. 

پس همون بهتر که بهشون فکر نکنم.

در رد نوستالژی


توی فرودگاه صبیحه ی استانبول نشسته بودم توی استارباکس چون تصور میکردم حتما وای فای داره و یک لیوانِ آب جوش هم خریدم که بتونم ترافلو رو بریزم توش و با خطر مریض شدن مبارزه کنم. ولی هیچ یک از رستوران های تر و تخمی فرودگاه وای فای ارایه نمی دادن. نمی دونم چرا چنین تصوری هست که شما از چک این که رد می شی وارد دنیای تکس فری یا بدون مالیات می شی! هرچیزی که من توی هر فرودگاهی در دنیا دیده ام از اون بیرون گرونتره. هرچیزی ها. مثلا من دوتا اسلایس پیتزای وحشتناک چرب و روغنی خریدم که شد روی هم هشت یورو!

تصمیم گرفتم برای پنج ساعت ترانزیتم مقداری اینترنت بخرم. خانم بغل دستی م تا شنید که از گوشی م صدای بوق بوق های پیام های وارده بلند شد گفت اینترنت از کجا آوردی؟ بهش نشون دادم گفتم اگه بیست یورو بدی می تونی بیست و چهارساعت توی این خراب شده اینترنت داشته باشی. یک کم با گوشیش ور رفت و نق نق کرد و آخرش گفت به من ده دقیقه قرض بده به مامانم زنگ بزنم. منم یک جایی بین اینکه آیا داره سرم کلاه می ره یا حرکت ِ درستِ انسانی همینه وای فای ام رو باهاش تقسیم کردم. نمی دونم چرا یا چی شد که گفت من اهل قزاقستانم. منم گفتم اهل ایرانم. حرف اضافی ای که زدم این بود که شما هم نوروز براتون سال نوست؟ چرا چون یاد همسایه ی دیوار به دیوار قزاقمون افتادم که شب عید اومد گفت سال نو مبارک و ما فهمیدیم بدبخت شب عید تنها بوده.

این خانمه هم گفت آره ولی نوروز مال ترک هاست. ما اصلا همه مون ترک ایم، ایران قزاقستان، تاجیکستان همه ترکیم.
حقیقتش برای ثانیه ای قلبم مثل یک بادکنک توی سینه م باد کرد و بعد ریخت پایین و خون توی مغزم جوشید. دوست داشتم به صورت فیزیکی تکونش بدم و بگم احمق ما همه ترک نیستیم. نوروز مال ترک ها نیست. تو اگه می خوای باش ولی من ترک نیستم بابا جان چرا همه چیز آدم رو اینطوری به شوخی می گیرید آخه نوروز مال ترک هاست؟

همه ی اینها توی چندثانیه از مغزم رد شد ولی خب من دیگه نُه ساله که دارم با این جور گزاره ها و ادعاها زندگی می کنم و یک چیز رو اگه یاد گرفته باشم اینه که بنده سفیر هیچ کشوری نیستم، مسئول عدم آگاهی کسی نیستم، حتی اینکه من چنین حسی نسبت به این مفاهیم دارم هم درست نیست و این صداهای تکراری که از توی صدا و سیما و باورهای تربیتی مون اومده رو باید کنترل کنم. باید واقع بین باشم.

و نهایت اینکه شما یارو رو برداری ببری به عصر هخامنشی و بگذاریش وسطِ مردمان سرزمینِ پارس که
به جمشید بر گوهر افشاندند
مرآن روز را روز نو خواندند
باز هم فایده ای نداره. باز میاد می شینه زیر گوشت می گه نوروز مال ترک هاست. برای همین فقط گفتم آره و سرم رو فرو کردم توی گوشیم. کمی ناراحت بودم که چرا به چنین فردی اینترنت دادم ولی به خودم گفتم مسائل رو با هم قاطی نکن. اون هم زود بساطش رو بست و رفت.

اون هواپیمایی که ما رو از بوداپست به استانبول آورد بدک نبود. یعنی در مقیاسِ ایرلاین های بی کیفیت، یک چیزی بود کاملا حداقلی. ولی اون هواپمایی که بین استانبول تا تهران رو رفت یک مینی بوس بود که بهش دو تا بال چسبونده بودن. نصف شب بود و همه هم خسته و چرت آلود و لای صندلی های پلاستیکی و تنگ و ناراحت و هواپیمایی پر صدا و بوی دود همه کلافه شده بودند. حتی معلوم نبود چطوری بشینیم ممکنه کمتر بگا بریم. یک چیزی بهم می گفت این قراضه مجوز نداره توی فرودگاه های اتحادیه بشینه ، می گذارن واسه پروازهاشون به تهران، یک جور توهین توش بود برام. ولی این دفعه به ایرانی بودنم بر نمی خورد، بلکه اساسا می تونستم کاملا درک کنم که با ایران اینطوری رفتار می کنن. من و باقی هموطنان هم چاره ای نداریم. کلا چهارتا دونه ایرلاین میاد ایران که با این نرخ ارز برای خیلی ها دیگه چاره نمی مونه. گوسفندی توی سرم گفت معع.

توی فرودگاه تهران نزدیکی های باجه ی پلیس گذرنامه، جلوی ژاکت م رو بهم رسوندم که خدای ناکرده چیزی معلوم نباشه که موجب ناخوشنودی پلیس فرودگاه بشه. شالم رو هم به جلو هل دادم در حالیکه از همین حرکت درجا و به یاد زنان خیابان انقلاب خجالتزده شدم. احساس کردم که امروز رکورد بزدلی و انفعال رو می زنم. 

مامور داخل باجه که جواب سلام رو هم نداد، گفت باید بری اداره ی گذرنامه! پرسیدم چرا؟ گفت چون من می گم. بعد با خودکارش توی پاسپورتم چیزی نوشت که واقعا برام عملی ترسناک و تهدیدآمیز بود چرا که واسه چی توی پاسپورت باید چیزی بنویسن وقتی بنده این پاسپورت رو تازگی از سفارتِ جرثومه ی ایران اخذ کرده بودم؟ دوباره پرسیدم مگه مشکلی پیش اومده؟ این بار پاسپورتم رو پرت کرد جلوم گفت خب نرو.

 یک لحظه احساس کردم گوسفندی هستم که فقط می تونم با حالی گه خورده از اونجا رد شم. من سالها پیش، تصمیم قاطع گرفتم که هرگز و به هیچ شکلی با این سیستم واردِ هیچ نوع کنشِ خصومت باری نشم. من سالها پیش تصمیم گرفته م که هرگز و تحت هیچ شرایطی از این سیستم و ساختارِ فعلی چیزی از حق و راستی و درستی ای که می خوام نخواهم گرفت و درگیرشدن با هر قسمتی ش فقط می تونه شوخی شوخی زندگیم رو تباه کنه. من توانِ هیچ مبارزه ای ندارم. اونچیزی که بلد بودم یا به نظرم درست و به جا بود سال 89 سوخت و هوا رفت و از اون زمان من راه خودم رو انتخاب کردم. راه من زندگی هرجایی بیرون از اون سیستم و با کمترین اصطحکاک با اون سیستمه. یک لحظه یاد بلایی که سر زاغری اومده افتادم و مثل گوسفند از جلوی باجه رد شدم.

رفتم سراغ استندِ پلیس گذرنامه و پرسیدم این که توی پاس من نوشتند یعنی چی و چه مشکلی پیش اومده؟ یارو هم گفت اگه گذرنامه رو در سفارت صادر کرده اند فقط برای یک بار ورود اعتبار داره، باید بری گذرنامه اعتبارش رو دایمی کنی.
؟
خیلی استدلال بدیعی بود. شاخ هایی که روی سرم رشد می کردند رو زیر روسری قایم کردم. فردای ورودم رفتم اداره ی گذرنامه که مامور اونجا که خانومی بود قنداق شده در چادر ازم پرسید اجازه ی شوهرت کو؟ گفتم که من اجازه ی محضری دارم و توی سفارت ثبت کردم پارسال هم اومدم و رفتم و چیزی نشد ولی الان فقط اسکن ِ اجازه رو دارم. اسکن رو نشونش دادم، گفت چون پاسپورت جدید گرفتی باید دوباره ثبت بشه. پرسیدم مگه توی این وکالتی که من دارم ننوشته برای همیشه؟ گفت نه بیخود نوشته. و ازم خواست همون اجازه رو اصلش رو ببرم وزارت امور خارجه تایید کنم و بعد برگردم امور گذرنامه. تصمیم گرفتم تا ظهر نشده برم اداره ی گذرنامه.

 پیشنهاد بابک این بود که اونجا کپی برابر اصل نامه رو از توی سیستم شون بگیریم و بدین ترتیب مشکلِ نداشتنِ نامه رو حل کنیم. در این حین من دنبالِ پستِ سفارشی هم بودم که اصل نامه رو بابک برام بفرسته. اول فهمیدیم که یو پی سی ایران رو تحریم کرده. بعد زنگ زدم دفتر تی ان تی که خانم پشت خط یک ماجرای عجیبی برام تعریف کرد توی این حدود که پاکت رو می فرستند فرانسه برای یک شرکت دیگه و اون می فرسته دوبی و بعد از ده الی چهارده روز نامه به من می رسه! من هم کلا دوازده روز زمان داشتم.

توی وزارت امور خارجه رفتیم دفتر امور گذرنامه که یک اقایی که آدم بدی هم نبود گفت نه خانم این وکالت شما دیگه به درد نمی خوره. پرسیدم چرا؟ گفت چون مال سه سال پیشه و شاید از اون موقع نظر شوهرت عوض شده باشه. گفتم نه واقعا من فکر نمیکنم شوهرم نخواد من برگردم سر زندگیم!؟ اصلا نمی فهمیدم هدف ِ سیستم چیه؟ هدف اینه که خانواده رو وصل کنن به هم یا از هم بپاشونن؟ گویا روشن نبود که من می خوام برگردم برم سر زندگیم.

پرسیدم پس الان تکلیف چیست؟ فرمودند به شوهرت بگو بره سفارت دوباره وکالت بده بعد اصل وکالت رو بفرسته. بعد برو اداره ی گذرنامه. یک اتاقی بود که توش سه نفر بودند من هم خیلی رندوم وقتی وارد اتاق شده بودم رفته بودم سراغ این آدم. هیچ دلیل و سندی وجود نداشت که این آدم بر چه مبنایی داره به من اطلاعات درست یا غلط می ده. میز بغلیش گویی که آش زیادی خورده باشه با یک آروغ نصفه گفت وکالتش قدیمیه؟ این هم گفت بله. اون هم سرش رو کج کرد.
اصلا این جملاتی که توی اتاق می چرخید معنا داشت؟ بهش گفتم آقا شما توی سایت وزارت امورخارجه می نوشتید وکالت دقیقا هر چند سال بی ارزش می شه؟ یارو یک لبخندی از سر ساده لوحی یا بی تقصیری زد و گفت خانم چرا ازدواج کردی؟ چه کاری بود؟

این وسط، بعد از مقداری اینور و اونور متوجه شدم که پستِ آرامکس هنوز با ایران کار میکنه. زنگ زدم به اونها که گفتند که نامه رو می فرستند به یو پی سی در دوبی ولی نمی گن که مقصد نهایی ایرانه، و از اونجا آرامکس نامه رو می رسونه به ایران. با قول اینکه کلا ده روز طول بکشه. صحبتِ کلی هم این بود که این وکالتنامه رو باید بسپریم به ضامن آهو. بیمه ی مرسولات هم مدتیه که به دلیل تحریم ها اتفاق نمی افته.

فی الواقع حالم گهی شده بود چون سه سال پیش هم که با بابک رفتیم سفارت ایران که وکالت اجازه ی خروج و حق طلاق رو ثبت کنیم گیر رایزن سوم سفارت افتاده بودیم که علاقه نداشت شوهرم این وکالت ها رو به بنده بده. اون بار هم آقای رایزن سوم در نقش ریش سفید و بزرگِ جامعه ی ایرانیانِ بی عقل و صغیر، با دیدنِ وکالتنامه هایی که از زیر شیشه ی پیشخونِ سفارت هل داده بودیم مهر و امضا کنه، با کمی ناراحتی که مختصِ مردانِ ریش سفیدِ خاورمیانه باشه از ما دعوت کرده بود بریم توی اتاق پذیرایی. بعد یادمه نشست جلوی ما گفت فرزندانم چرا طلاق؟ شما که سه ماهه ازدواج کردید.

ما گفتیم نه آقا ما نمی خواهیم طلاق بگیریم. رایزن سوم گفت پس چی؟ گفتیم که این حقی ست که بنده می خوام داشته باشم. رایزن سوم گفت اینکه اصلا شدنی نیست و با این وکالتنامه نمیشه. من که متزلزل شده بودم گفتم این رو وکیل و دفتراسناد تنظیم کرده ن. رایزن سوم متذکر شد که نه اونها نمی دونن این فایده نداره در محضر دادگاه.

از ته دل دوست داشتم پاشم بزنم زیر میز زشتی که روی فرش زشتتر توی اتاقِ خردلی و گهیِ پذیراییِ سفارتِ ایران در بوداپست گذاشته بودند. باور نمی شد برای چیزی که تصمیم من و شوهرمه باید به این ابوقراضه ی دیوانه جواب پس می دادیم. ولی می دونستم تا وقتی توی این کشور هستم اموراتِ زیادی هست که باید توی همین سفارتِ خردلی راه بیافته و من هم تا اون روز محتاجِ همراهی و مساعدتِ این رایزن خواهم بود. برای همین هم مثل زنی که گوسفندِ پشت سر همسرش باشه به بابک نگاه عاجزانه ای کردم و گذاشتم "مرررررردان" وطنم با هم یک صحبتِ مردونه ای بکنن و به نتیجه برسن.

برگردیم به شرایطِ بحرانی من در وزارت امور خارجه. مامان پیشنهاد داد بریم سراغ خانم میم که مسئول امور تعدادی کشور از جمله مجارستان هم هست. دلیلش هم این بود چندماه قبل تر این خانم کمک فراوانی کرده بود که من گواهی عدم سوپیشینه م رو با سرعت بیشتری دریافت کنم.

 وقتی رفتیم دفترش و مامانم اسم من رو آورد خانم میم گفت من اسمت رو یادم مونده که دنبال گواهی بودی. براش ماجرا رو تعریف کردیم. خانم میم یک خانم درشت چادری و سرخ گونه بود که بنده ی خدا نمیدونم چرا توی اوون هوای سرد صورتش خیس عرق هم بود. گفت فلانی بیخود کرده، بلد نیست، دست اون نیست. تو رفتی وکالتِ محضری گرفتی این راهیه که قانون برای ما زن ها گذاشته شکمی نیست که وکالتنامه ی قانونی یک روز سند باشه یک روز سند نباشه. بعد گفت که اصلا درستش این بود که یکراست برم ساختمان شماره نه و پرینت اون سند رو از سامانه ی وزارت امورخارجه بگیرم و برام کپی برابر اصل کنن و بعد هم ببرم امور گذرنامه بدم امضا کنن. گفت اگر کارت راه نیافتاد می ری طبقه ی بالا رئیس امور گذرنامه، اگه اون هم وظیفه ش رو انجام نداد می ری پیش رئیسش.  

خانم میم همچنین توضیح داد که دفعه ی بعدی که خواستید گذرنامه بگیرید هم خودت و هم همسرت کشور محل سکونت رو اون کشور مقصد اعلام کنید چرا که طبق قانون حتی اگر اقامت دائم کشوری رو نداشته باشید ولی هردوی شما یک کشور به جز ایران رو در گذرنامه ثبت کنید، شامل قانون ِ اجازه ی خروج نمی شید.
ازم خواست این رو برم به همه ی دوستان خارج نشین هم بگم.

پس امیدوارم متوجه شده باشید که راه حل درست چیه!

ما همون کاری که خانم میم گفته بود رو انجام دادیم. برگشتیم پیش همون آقایی که گفته بود وکالت از اول بگیرید. این بار چون فکر می کردم از نیم ساعت پیش من رو یادشه و دبه می کنه رفتم سراغ میز بغلیش و سعی کردم با اون اولی چشم توی چشم نشم. نگران بودم بیافته روی لج که مگه من به تو نگفتم با این وکالت نمی شه؟

نفر دومی مدارکم رو گرفت و یهو با همون سر پایین به نفر اولی گفت: حاجی، قاسم سلیمانی چرا این وکالت رو امضا کرده؟ دوباره قلب کوچکم به سان توپ آتشینی باد کرد و ریخت توی دلم. مامانم با چشمای اندازه ی در قابلمه برگشت من رو نگاه کرد که واسه چی وکالت تو رو قاسم سلیمانی امضا کرده؟

هرگز نگاه نکرده بودم ببینم کی زیر اون وکالت رو امضا کرده. اهمیتی هم نداشت. مهم این بود که مهر سفارت خورده باشه. لبم رو کج کردم یعنی نمی دونم و دستم رو کردم توی کیفم . نفر اولی از پشت میزش بلند شد اومد بالای سر همکارش و سرش رو کرد توی مدرک من، گفت کو؟ ببینم؟ همکارش گفت اصلا این امضای قاسم سلیمانی نیست، اونکه توی مجارستان نیست، مگه جای دیگه ماموریت نداره؟
اولی گفت نمی دونم.
دومی گفت ببین این امضای خودشه؟
اولی گفت شاید، ولی عجیبه، اونکه اونجا نیست
اولی سرش رو بلند کرد به من گفت خانم شما می دونی قاسم سلیمانی کجاست؟
درحالیکه خیلی درست جلوم رو نمی دیدم یواش گفتم: س..سوریه؟؟

مامانم با صدای فوق العاده بلندی یک نچ کرد که جواب مسخره ی من رو توی هوا دفع کنه و گفت آقا مدرکی که سفارت صادر کرده گذاشته توی پورتال که نمی تونه الکی باشه.

ببینید دوستان در این مرحله دیگه عقل از سرم پریده بود. از یک طرف باورم نمی شد که نفر اول من رو و مشکل وکالتنامه م رو در عرض نیم ساعت فراموش کرده. منتظر بودم بگه مگه من نگفتم نمی شه؟. از یک طرف دیگه نمی فهمیدم قاسم سلیمانی چرا وکالتنامه ی من رو امضا کرده و از سمت سوم احساس می کردم ممکنه الان بگن این مدرک شما جعلیه و اصلا تو داری سندسازی می کنی که غیرقانونی از کشور خارج شی. اصلا بعید نبود. به مثال های واقعیش که فکر کنیم می بینیم یک امر کاملا محتمله. برای شما هم ممکنه پیش بیاد.

ولی اون بابایی که مدرک من رو داشت بررسی می کرد، همونیکه نیم ساعت پیش گویی یک دیگ بزرگ آش خورده بود، بعد از اینکه اینهمه اشکال و ابهام ایجاد کرد، یهو یک نفس عمیقی کشید و گفت خب. روی ب وایساد. گفتم بله؟ گفت بیا مدرکت رو ببر بایگانی مهر کنن.

همین. همه ی اون گزاره ها و سوال های بحران ساز، یک مشت حرف بیخود بود توی اتاقی که فقط توش حرف بیخود می زنن.

مامور بایگانی در حال صحبت در موردِ ورم غدد لنفاوی ش بود. ظاهرا لنف زیر گوشش یهو ورم کرده بود. من که مدرک رو دادم بهش به سرعت حواسم پرتِ یک جزوه ی سیمی خیلی خیلی کلفت شد که روی شوفاژ دم در گذاشته بودند و تیترش چیزی بود توی مایه های حقوق شهروندی مراجعان به وزارت امور خارجه. برای همین چرخیدم رفتم سمت اون. آقای لنفاوی گفت خانم این اصلش کجاست؟ نمی دونم چرا فکرم دیگه اصلا متمرکز بر گوسفند بازی نبود. گفتم همونجایی که زندگی می کنم. من بوداپستم اصل مدرک هم اونجاست. باز برگشتم سمت منشور مربوطه که بفهمم حقوق من چیه. درواقع دلم می خواست بدونم از نظر خود این سازمان، خودِ این سازمان چه وظیفه ای در قبال من داره.

 مامانم با نگرانی از رفتار و جواب من، حرف من رو  ادامه داد که ایشون شوهرش اونجاست الان می خواد برگرده پیش شوهرش. آقاهه باز در مورد دکتر آنکولوژیستش حرفی زد و بعد به من گفت حالا مطمئنی شوهرت می خواد برگردی؟
گفتم نه، من اگه جاش بودم زن با اینهمه دردسر نمی خواستم.
مامانم باز اومد وسط گفت شوهرش حتما می خواد که برگرده از صبح به من چندبار زنگ زده که مطمئن شه مشکلی نیست. از این لبخندهای عجیب و غریبی هم که واسه استفاده توی ادارات اختراع کرده برای خودش یک دونه زد. آقاهه هم لبخندی به من زد و گفت حالا شما چرا ازدواج کردی؟ بیکار بودی؟

این وکالتنامه ی برابر اصل شده رو من توی پاکت مهر و موم شده بردم اداره ی گذرنامه و توی سیستم اونها این وکالت وصل شد به پاسپورت جدید من. تا اینحای کار ، هفت روز از سفر یازده روزه ی من به همین ماجرا گذشت. روز نهم و دوروز قبل از پرواز برگشت، اصل وکالتنامه م به دستم رسید.

شبی که برمی گشتم بوداپست ولی، توی فرودگاه تهران، خانم پلیسی که بنا بود توی پاسپورتم مهر خروج رو بزنه نگاهی به پاسپورتم کرد و بعد توی سیستم ش رو نگاه کرد و بعد گفت اجازه ی خروجت کو؟ بهش اصل وکالتنامه رو دادم که حالا دیگه توسط پست آرامکس به دستم رسیده بود. یهو بساطش رو ول کرد پاسپورت و وکالت من رو برداشت، بلند شد چادرش رو پیچید دور کمرش و باجه رو ترک کرد. برگشتم به برادرم نگاه کردم که همراه من اومده بود توو تا مطمئن بشیم که من می تونم از مرز خارج شم. برادرم با یک قیافه ی پوکرفیس نگاهم کرد. خانمی که پشت سر من توی صف بود گفت: وا پس این کجا غیبش زد؟ بغضم رو قورت دادم و گفتم رفته ببینه شوهر من اجازه می ده من برگردم برم سر زندگیم یا نه. خانمه اصلا نفهمید چی می گم.

 ده دقیقه ای صبر کردیم تا پلیس حافظ امنیتِ مرزهای وطن برگشت توی باجه ش. هیچی نگفت. یک کم مهرها رو اینور اونور کوبید و مدارک من رو پس داد و مقنعه ش رو کشید جلو. در حالیکه لای انگشتاش خودکار بیک آبی بود و برای اینکه فقط بالای مقنعه بیاد جلو و قسمت زیر چونه سرجاش بمونه، چونه ش رو کمی داده بود جلو و دهنش باز بود. صحنه ای که میلیون ها بار توی ادارات دولتی یا دانشگاه تهران دیده بودم: چهره ی سبزه بدون مطلقا هرگونه آرایشی و گویی که عمدا قراره زشت و خشن به نظر بیاد. توی دستهای سبزه و مردونه ش یک خودکار بیک آبی داره و با همون دست سعی می کنه چادر و مقنعه ش رو بکشه جلو و از فک پایین و چونه ش کمک می گیره که مقنعه ش از زیر چونه ش نیاد جلو و بهم نریزه.

برای برادرم دست تکون دادم. رفتم بازرسی بدنی سپاه و بعد سیگار که کمی فشار خون و ضربانم آروم شد. بعد نشستم توی گیت و مشغول خوردن ساندویچم شدم. برادرم زنگ زد گفت ما بریم خونه؟ گفتم بله برید من دیگه نشستم.  قطع کردم دیدم بازرسی سپاه داره من رو پیج می کنه. توی بلندگو اسمم رو خوندن و گفتن به بازرسی سپاه مراجعه کنم. تمام تنم به لرزه افتاد. زنگ زدم به برادرم گفتم نرید، بازرسی سپاه من رو صدا کرده. برادرم از اونور خط یک صدایی در آورد شبیه یک سکسکه که از توش آب و کف بزنه بیرون. رفتم سمت یک پلیسی که از دفتر سپاه بیرون می اومد گفتم من رو پیج کردید. به این فکر میکردم که کاشکی جیش کرده بودم. اگه اینها من رو نگه دارن به زودی شاشم هم می گیره. یارو گفت شما اسمت چیه؟ اسمم رو گفتم. از اون معدود اوقاتی بود که احساس می کردم با وجود روسری و ژاکتم، سراپا عریانم. از توی تنم اشعه های نور از ترس بیرون می پریدند. به همکارش گفت شما خانم فلان رو پیج کردی؟ به خودم گفتم زن، گوسفند، تو با پای خودت اومدی می گی من رو صدا کردید،که ببینی اینها ازت چی می خوان؟

یکی شون اومد جلو گفت خانم پاسپورت و اجازه ی خروجت رو توی بازرسی بدنی خواهران جا گذاشتی، بیا بگیرش.

سی اُمِ فروردین ِ سه سال قبل به سلوچ گفتم بریم قهوه بخوریم. محل کارش نزدیک کافه موسیقی بود. قرار شد همونجا همدیگه رو ببینیم. فکر می کنم وقتی مشغولِ پارک کردن ماشین بودم دیدمش. قبل از اون سی فروردین بعید می دونم ده بار همدیگه رو دیده بودیم. اون روز اما من دنبال آدمی مثل سلوچ می گشتم. کسی که من رو نمی شناسه اما اونقدر می شناسه که بدونه چرا چهارماهه موندم توی تهران و دور خودم می چرخم. وقتی نشستیم واقعا نمیدونستم چطوری براش این دعوت ناگهانی به قهوه رو توضیح بدم. مشخص بود که هم اون گیج شده هم من. نشسته بودیم توی حیاط موزه ی موسیقی که دورش رو نمی دونم چرا نایلون کشیده بودن و اونورمون یک جماعتی از خانم های چادری با بچه و منتهای صدا می خوردن و می بلعیدن و هردومون از این سر و صدا اذیت بودیم. من فکر می کنم که همون اول گفتم که می دونم این دعوت عجیب بود اما واقعیت اینه که چون خیلی همدیگه رو نمی شناسیم تنها کسی هستی که الان می تونم باهاش صحبت کنم.

 صبحش با مامان رفته بودیم بانک مسکن شعبه ی ولیعصر. مقداری کارهای زمانبر داشتیم و در همون حین من شروع کرده بودم پرسیدنِ چند سوال از بابک در مورد اینکه آیا مضحک نیست که بچه های اول تبدیل به پروژه ی پایلوتِ خانواده می شن؟ چون خودش هم بچه ی اول خونواده ست کمی غر زدیم و خندیدیم و وسطش فاصله افتاد. من و مامان برگشتیم خونه و قرار شد من پلو بگذارم درحالیکه صحبت من و بابک رسیده بود به اندازه ی مذهبی بودن ِ مردم لهستان. بهش تعدادی آمار دادم از اینکه چنددرصد خودشون رو کاتولیک می دونن و چه رفتارهایی دیده م و بدین ترتیب مقدار زیادی هم به لهستان غر زدم و تمام. 
 حوالی ساعت چهار عصر بابک توی هنگ آوت نوشته بود که دوستم داره. با کش و قوس زیادی نوشته بود. من هم نوشته بودم که باید بزنم بیرون و هوا بخورم. همین ها رو به سلوچ گفتم. اول کمی توضیح دادم که بابک کیه. یادمه ازم تعدادی سوال پرسید و بعد یک سوال بود که همیشه به یادم میمونه. پرسید بابک توی ذهن تو چه شکلیه؟ گفتم شبیه یک درخت تنومنده.

 دوماه طول کشید تا من از ایران برسم به ورشو و بعد تصمیم گرفته بودم قبل از هر تصمیمی بابک رو ببینم و بشینیم رو در رو حرف بزنیم. توی اون دوماه طوری زندگی کرده بودم که برای خودم هم خیلی مشخص نبود که ممکنه چی بشه. یک ماه توی تهران توی روزنامه کار کردم. یک ماه هم سفر کردم و حتی برای ادامه ی کار تراپی رفتم روسیه دوره ببینم. توی اون دو ماه که برای بابک جوابی نداشتم گاهی شد که کلافه بشه و تصور کنه که این کش اومدن ِ تعلیق من معنای بخصوصی داره. تنها معنایی داشت این بود که جایی از زندگیم متوقف شده بودم و دلم می خواست با تمام حواس و توانم بهش نگاه کنم و یک بار براش تصمیم بگیرم. 

 همه ی اینها قشنگه. خیلی دوست داشتنی و برای من شبیه به چیزی ست که توی ذهنم از عشق داشتم و هیچوقت هم میسر نشده بود. در واقع هیچوقت حس نکرده بودم که تمام و یکسره عاشق شده باشم. برای من این داستان اونقدر دوست داشتنیه که هنوز شلواری که باهاش وارد بوداپست شدم یادآورِ لحظه ایه که از ترانزیت فرودگاه ِ بوداپست خارج شدم و بابک رو دیدم. اواخر ماه ژوئن بود. ساعت دوازده ظهر از خونه ی توی ورشو تاکسی گرفتم و با تمام چیزایی که می تونستم بار کنم راهی فرودگاه شدم. توی فرودگاه ساندویچ و قهوه خوردم و متوجه شدم روی آی پادم یک موزیک هست: شاهرخ! برای همین تمام طول پرواز یکی دو ساعته روی لوپ شاهرخ چرخیدم. 

 باقیش ساده بود. پیاده شدم و اندازه ی میدون ونک تا سر حقانی توی باند فرودگاه پیاده رفتم که خب نوش جونم بود لابد چون پرواز ارزون خریده بودم. یکراست رسیدم به چرخ های بار و یک یورو دادم به دستگاه که بهم یک چرخ بده. با مقداری بدبختی چمدون های هم وزن خودم رو انداختم روی چرخ و دیدم که ای بابا، در خروجی ده قدم باهام فاصله داره! کمی ترسیدم. برگشتم عقب. در واقع به همراه چرخ چمدون هام دور بزرگی زدم و پیچیدم توی دستشویی فرودگاه. بی دلیل مقداری جیش کردم و بعد هم ماتیکی که زده بودم رو کمی خوردم. دیگه چاره ای نداشتم. چرخ رو هل دادم ،وسط تعدادی چرخ و آدم دیگه از در رد شدیم و قبل از اینکه بابک رو ببینم پام خورد به چرخ یک خانم دیگه. بعد دیدم وایساده نزدیک یک ستون دست به سینه و کمی هم اخم داره. خیلی نزدیک هم بود. اینقدر که ناچار شدم همونجا وایسم تا خودش بغلم کنه.

 بابک رو زمستون قبلش برای اولین بار در ورشو دیده بودم. اون بار وقتی دیدمش احساس کردم شاید دوست جدیدی پیدا کرده م. به نظرم دُرُشت و کمی خشن بود. وقتی هم داشت می رفت باهاش رفتم پایین دم تاکسی و اونجا هم که بغلم کرد کمی له شدم. جلوی در ورودی فرودگاه بوداپست نشستیم روی یک نیمکت و سیگار کشیدیم. من از دیدن آفتاب و صدها تاکسی زرد که مثل قوطی کبریت جلوم ردیف شده بودند خوشحال شده بودم ولی واقعا کمی گیج و بسیار خسته و کمی هم مریض بودم. فکر میکنم ازم پرسید که با اتوبوس بریم یا با تاکسی و من گفتم اتوبوس. بعد از یک اتوبوس سواری نسبتا طولانی که حومه ی بوداپست بود سوار مترو شدیم. وقتی از آسانسور ایستگاه مترو بالا اومدیم رسیده بودیم یکی از مرکزی ترین مناطق بوداپست که مجاور خونه ی بابک بود. از آسانسور که بیرون زدیم من سرم رو گرفتم بالا و برای اولین بار بوداپست رو تماشا کردم. پل سبز رو می دیدم روی دانوب و پشت سرش هم تپه های سبز و پر از درخت زیر نور آفتاب ظهر برق می زدن. همون لحظه دوستش داشتم. شهررو. خیلی گرسنه بودم و واقعا بیش از دو هفته بود که یک وعده غذای درست هم نخورده بودم. وقتی چمدون هارو گذاشتیم قرار شد که اول بریم یک چیزی از محل کارش برداره. بهم گفت که آب گرمکن خونه خراب شده و خلاصه ماجرای حموم کمی مالیده! قبلش هم پرسیده بود که ترتیب اتاق رو بهم بزنه یا همونطور که هست بمونه. من نمی دونستم ترتیب اتاق چطوریه. حدس می زدم مشکل و سوالش اینه که تخت هارو چکار کنه. گفتم که هرجوری هستند دست نزنه. دوست داشتم زندگی ش رو همونطور که هست ببینم. نمیخواستم چیزی رو تغییر بده. فرصت کمی داشتم برای اینکه خودش و زندگی ش رو تماشا کنم. باید آخرش جوابی برای هردومون می داشتم.

 اونطور که یادمه رفتیم خونه وسایل من رو گذاشتیم. من سرما خورده بودم و چند روز آخر در روسیه و لهستان هیچ درست و حسابی غذا نخورده بودم. بهم یک شیشه شراب نشون داد و گفت که حدس زده شاید شراب دوست داشته باشم. خیلی دوست داشتم. پرسید که گرسنه م؟ گفتم خیلی و دلم هم همبرگر می خواست. من کنارش فکر می کردم خیلی کوچولو و ناتوانم. بیشتر از هرچیزی هم محو تماشای ساختمون ها و خونه های زیبا و متنوعِ بوداپست بودم. یهو بهم گفت دستت رو بده. دستم رو بالا آوردم. محکم گرفت و من دلم فشرده شد. دیدم که از اینهمه اطمینانش به حس و حالش خوشحال و دلگرم شدم. رفتیم نشستیم خوشمزه ترین همبرگر زندگی م رو خوردیم. من نتونستم تموم کنم. خیلی حرف نمی زدم. ازم پرسید ناراحتی؟ گفتم یک مقدار آره. سوال بیشتری نکرد. می دونست چرا ناراحتم. من هم دیگه دوست نداشتم در مورد نگرانی ها و ناامیدی م صحبت کنم.

 اون شب خیلی خوب و زیاد خوابیدم. یک بار توی خواب از سرفه های خودم بیدار شدم. فرداش توی قابلمه و کتری آب گرم کردیم و حموم گرفتیم. 

 جوابم هم که معلومه چی بود.