Warsaw 31, که بر آن جور و جفا صبر و ثباتم دادند


شبا توی خواب، چون درست و عمیق نمی خوابم، چون مانیک شدم ، توی سرم استفان مارلی یک سره یه آهنگ رو می زنه. بله همین آهنگی که در پست قبلی گذاشتم. یه سره. دهنم سرویس شده. توی مغزم تمام سیم کشی ها دارن موزیک می زنن. دیشب رفتم پرستاری یه پسر کوچولوی 4 ماهه. اسمش دنیل بود. کله ش مثه شلغمه. بزرگ و سفیده. یکم کرک های قرمز روی سرش هست. چشماش آبی و درشتن. وقتی گریه ش می گیره اول چونه ش می لرزه بعد چشماش سرخ می شن و یه قطره ی کوچولویی از چشم چپ اش می چکه که من می گم گه خوردم گریه نکن بابا. بد می خوابه. اصولا می جنگه تا بخوابه. خرس گنده ایه که دهنم رو سرویس کرد. غذا خور نیست. دو قلپ شیر خورد باقیش فقط باد در کرد. معلومه مزاج خرابی داره. تمام شعرهایی که بلد بودم رو می خوندم. از سلطان قلب ها و هایده و گل گلدون من تا لالایی های من درآوردی بابام. اون وسطا همه ی روزنامه هاشون رو ریختم توی شومینه. خونه مثه جهنم سرد بود. جهنم سرده. جهنم جاییه که هوا منفی پونزده درجه باشه . وقتی برگشتن مست و پاتیل بودن. خیلی خوشحال بودن که بعد از 4-5 ماه باهم رفتن بیرون. باباهه بغلم کرد سرم رو بوسید برام چای و کیک آورد. مثه این مردا که تا بوق سگ کار می کنن یه لقمه نون در بیارن ساعت 2 رسیدم خونه ش. خوابیده بود. یه سیگار زدم و کپیدم. که استفان مارلی شروع کرد که باهاس امشب یه رول بپیچه واسه خودش.
رفتیمتاتار خوردیم. وقتی آوردن دیدم گوشت خام و تخم مرغ خام و پیاز خام جلومه با یه شات ودکای سِک. بدمزه نبود.
گفتم تا من دارو هام رو تنظیم می کنم تو برو. گفت نمی رم. وسط چارراهی وایساده بودیم که یه ورش خونه من بود یه ورش خونه ی اون. آسمون اسهال می زد. پامون توی شلابه بود. ته ریشش رفت توی چونه م . گفتم گه خوردم نرو .
شب تر یه آهنگ فرستاد
:
You will be picking up flowers
You will be smiling
You will be counting stars
You will be waiting for me
And you, only you
Will be my lady
And you, only you
Will be my Mrs.
The violin made of lime-tree
Will play for you
There will be singing rowan’s:
Tree, leaves, all the birds
I will dance with you
Tell you stories
Sun from the orange
Given to your hands
And you, only you
Will be my lady
There will play on august night for you
Winds adorn with sun bloom
it will sing, sing without end
You will have a name
Like a spring rose
You will have love
Like autumn storm
And you, only you…

Warsaw 30- Had to Roll a little spliff for my head*


بار سومه مرگ قسطی رو می خونم. بهش حالتی دارم که مومن مقدس ها می رن دارن، می رن سر سجاده، این در سجاده رو وا می کنن با نوک انگشت پنجول های نکبت رو میذارن روش. می رم درش رو وا می کنم. کلا با پنجول پا بدم. از پای خودم هم عنم می گیره. اونجایی بود که روی کشتی افتاده بودن به استفراغ. دستکم سه صفحه وصف محتویات قی و استفراغ بود. بلند بلند می خندیدم. شاهکاره. واسه همین از هرچی که تشریفات زیادی داره بدم میاد. با همین فکرا توی ذهنم خوابم برد. یه جاش هست که باد می خوره گوجه فرنگی و لوبیای مستفرغ یه زنه می پاشه توی دک و دهن سلین. بعدش دیگه خوابم برد. بعد که زنگ زد دیدم توی گوشی صدای باد میاد. گفت خواب چی می دیدی؟ گفتم استفراغ. اومد افتاد توی تخت گفت نصف بطری از اون شراب آشغاله خوردم همش می خوام بالا بیارم. خوبیش اینه که وقتی خوابش بگیره وسط حرف خودش خوابش می بره. عصر کیک شکلاتی پختم. قدر یه پیش دستی. نصفش رو خوردم، نصفش رو ریختم دور. مزه ی شکلات حالم رو بهم می زنه کاملا. هی به خانواده هشدار دادم برن مایحتاج بخرن . هی گفتم اینا به چین و هند بدهکارن جنس نمی اد. مامان توی یاهو دودِل وا کرده بود خونه می کشید. ایزاکمون خودش رو کشید. با عینک. نوشت "های!". بعدا بابا اومد هویدا رو کشید. از هویدا خوشش میاد. نه یه جور خیلی شخصی یا سیاسی. کلا از مدل هویدا و اون بله قربان و شعار همه باهاس روزی یه قالب کره بخورن و پیکان سواری ش و پیپ اش خوشش میاد. منکه بچه بودم یه بار توی یکی از مهمونی هامون صحبت دادگاه هویدا بود. که یارو خرعلی یا یکی دیگه که قاضی بود تلفن رو از برق کشیده بود گذاشته بود توی یخچال. بعد می گفتن که حتی نذاشتن برسه به پشت بوم. توی راهرو با یه تیر زده بودنش. به نظر من خیلی دوران مخوف و جالب و پر هیجانی بود. همون موقع هم یه حسرتی داشتم که چه چیزایی از کفم رفته. کلا یه حالت پارتیزانی داشتم بچگیم. عشقم این بود بشینن واسم از روز رحلت بنیانگذار و شروع جنگ و فرار بنی صدر و مخلفات دیگه بگن. هنوزم همچین حالی دارم. هیچ حس مبارزه جویی، بی اعصابی، نفرت، یا چیزای اینجوری ندارم. فقط خوشم میاد. هیجانزده می شم. رفتیم واسه یکی از ایرونی ها که دو ماهه اومده اینجا و هایر انرژی و فیزیک خفن می خونه کادوی تولد گرفتیم. دختره اصلا کرم و کچل نیست. از من کوتاه تره، با مزه س، اهل بزن و برقص و بخون و الواتیه. کاملا به مجالسمون رنگ و حال می ده. خونه ی من بنفشه آی بنفشه ای م یخوند و بشکن ای می زدیم و ایزاکمون با نیش وا نگاه می کرد. بهش گفتم ببین این مهمونی های ما اینطوریه. از تحلیل های خیلی جدی سیاسی و اقتصادی در ابعاد ملی و بین الملل شروع می شه. در همین مسیر ملت شروع می کنن فحش و بعد جوک و مسخره بازی و هارهار و کر کر و دوتا گیلاس اینور و دوتا سیگار اونور و بفرما از این شیرینی، بفرما از اون آجیل ها. بعدم یکی رنگ می گیره، یکی بشکن می زنه، یکی صداش رو ول می ده و خلاص. اینطوری دیگه هیچوقت ایرونی ها انقلاب نمی کنن. پروسه ی تبدیل انرژی به ماده مون همین شکلیه. درست اون نقطه ی اوج که پیک انرژی ئه، جوک های توپی که مردم واسه همه چی می سازن نجاتمون می ده. کونمون خنک می شه، فشار خون ها عادی می شه. همه می گن ای بابا، کون لق فلانی و فلان. اصن وضعیت شوخ طبعی ما ایرونی ها مقدسه. بدش هم نیومده بود ایزاک. اون سری همه یه قری هم به کون ها انداختن. والا بخدا از تجمعات تخمی اینا بهتره که . یه مشت تاپاله می شینن، روزی میز بعضا چیزی نیس اگه هم باشه چیپس و کثافته. ودکا رو سر می کشن. روش آبجو لیتر لیتر میرن بالا. صحبت مهمی نمی کنن. چون از همه ی سیاسیون مملکت خویش متنفرن. ینی هم از کمونیسم متنفرن. هم از نظام فعلی. هرچند که اقتصادشون خیلی ردیفه. بازم چس ناله دارن. بعدم کم کم مست می شن کس گویی شون بدتر می شه. بالا میارن. نمیارن. دستشویی ها صف می گیره. آبجو شاش همه رو در میاره. کلیه ها مثه موتور کشتی کار م یکنن. مثانه ها مثل قلب شاش پمپاژ می کنن. تا می شاشی باهاس بری آخر صف. سیفون خونه م یه جوری خرابه. یه سره ازش آب می ره. مجبورم هر دفه شیرش رو باز و بسته کنم. یه سری کنتور هم نمی نداخت. مادربزرگ لهستانی توی فیس بوک ادم کرده. یه آقایی رو پیدا کرده که دقیقا ده سال از خودش کوچیکتره. با هم معاشرت می کنن. هنوز هیچکس این اقا رو ندیده. هرچی سوال می کنیم می گه خوش تیپه. نمی دونن که توهم زده توی این سن یا واقعا همچین آقایی وجود داره که تمام خریدهای مادربزرگه رو در این هوای منفی 30 درجه انجام می ده.  جنوب لهستان زندگی می کنه. اونجا کوهستانه. شبا می ره تا منفی 32 درجه. چقد زر زدم بازم خوابم نگرفت . 







Fucked - 1



فکر می کنم دیوانه شدم. سه روز گذشته بیشتر از نیم کیلو شکلات خوردم. درحالیکه من اصلا شکلات دوست ندارم. فکر می کنم شوکه شدم. بعد از اینکه دکتر رو دیدم کاملا شوکه شدم. قبلش هم بود. بعد هم فهمیدم که دیگه هیچی فرقی نمی کنه. باید تنها هدفم در زندگیم اینه که کره بادوم زمینی و شکلات بخورم. وقتی هفت هشت تا می خورم و دلم رو می زنه بیشتر خوشم میاد. بعد کم کم سرم درد می گیره. ولی ادامه می دم. امشب یکی رو ¼ بیشتر می کنم. هنوز از اون یکی می ترسم. به نظرم دکتره بی شعوره. نظر شخصیمه. من رو توی بخش بستری ها ویزیت کرد. از لاشون رد شدیم. از لای تف و مف و شاش. همه چی همه جا آویزوون بود. قند خون آدم بره بالا چی می شه مثلا؟

Warsaw, 29. YALNIZLIK ŞIIRI*

آنها که تنها زندگی نمي کنند
نمی دانند
که چه هولناک است
 بيصدايی
چطور آدم با خودش حرف ميزند
چطورمی رود جلوی آينه
تشنه يک هم سخن
 نمی دانند...

اورهان ولی

* Bilmezler yalniz yaşamayanlar,
Nasil korku verir sessizlik insana;
Insan nasil konuşur kendisiyle;
Nasil koşar aynalara,
Bir cana hasret, Bilmezler.
Orhan Veli / 1984

warsaw 28, And deep beneath the rolling waves


من که نه بچه دارم، نه خونه زندگی دارم، نه کار و پول و سرمایه و از این چیزایی دارم که بدون من بخوابه کف زمین، نه چیزی می بینم دور و برم که به خاطرش هربار این کثافت رو تحمل کنم. هربار از خودم بپرسم چرا تحمل می کنم وقتی می دونم دوباره همین بلا سرم میاد؟ چندبار دیگه تحمل می کنم؟ منتظرم چی بشه؟ هربار بدتر و کثافت تر از قبل می شه. دیگه لازم نیست منتظر باشم که شاید دفعه ی بعد نیاد، یا آرومتر باشه، یا راحتتر بگذره. کافیه یه سرچ کنم صدتا مقاله بیاد جلوم که هربار لجن بالاتر میاد. هربار لجن طولانی تر و سفت تر دور پاهای بدبخت من رو می گیره.
یه روزایی کلمه هام رو می شمرم. یه روزایی کنتور هجاهایی که از دهنم در اومده صفر میندازه. در رو می بندم. می شینم.
چی ارزش این وضع رو داره؟
1400 میلی گرم لمیکتال آدم رو می کشه. من قد یه سال لمیکتال دارم. بمیرم اونقدر اینجا می مونم تا همسایه ی سمت چپ بو بکشه. بعد ولی ننه بابام خیلی غصه می خورن. فکر می کنن تقصیر اونا بوده. 

اومد رید توی مخ ما حالا هم داره چمدون می بنده بره.نمی دونم باهاس ازش خوشم بیاد یا باید زودتر می زدم زیر چونه ش. 
توی دومین رستوران معروف ورشو نشستیم، اسمش پُلکا ست، من منتظر رون شنیتسلی خوک ام هستم که توی این رستوران مزه ی ماه شب چارده میده. پن کیک و سس قارچ رو هل می ده می گه بخور. می گم نمی خوام. می گه چرا نمی خوای؟ بعد از هفت روز که روزی هفتادبار گفته بکن، نکن، بخور، نخور، نشور، بخر، بردار، بذار، بخون، پاشو، بخواب، و الخ... می گم چون نمی خوام. سر تکون می ده به قاعده ی همه این هفته که اینقدر عصبانی م  کرده بود که شب تولدم تا صبح نشستم بغل ایزاک مون گریه کردم ازش عذرخواستم. روز اول سال نو بیدار شده بودم، ساعت 3 ظهر بود. چشمام قد شلغم شده بود. مامان زنگ زد از خونه ی ایزاک مون زدم بیرون راه افتادم سمت خیابون اصلی داد میزدم که دیوونه م کرده. گفتم اینطور شده ، اونطور شده. اینقد داد زدم که دستم به گوشی یخ زد. از اون روز دیگه حالم ازش بهم خورد. خیلی هم بهم خورد. اول بار که حالم رو بهم زد اون شب قبل از تولدم بود که رفتم پنیر بخرم کیک درست کنم وقتی رسیدم داشت از مامان می پرسید این قرص ها چیه و مامان اینقد مفصل توضیح می داد که پیچیدم توی دستشویی. نشستم روی توالت. گفتم گریه نکن. داد نزن. هیچی نگو. انگار نشنیدی. بعدا با مامان دعوا کردم. گفتم ایران بودم ازت شکایت می کردم. راست گفتم. حق نداشت. صدبار عذر خواست. ریده بود. دوباره. مثه سالهای قبل. هربار گفته بود من نمی دونستم واست مهمه. گفتم درک. ولی اون شبی که رید به ایزاکمون و تولد من بود و شب سال نو بود و من مثه بز نیگاش کرده بود روی دلم موند. وقتی قهوه می خوردیم بهش گفتم بیخود ریده. توجیه میاورد. گفتم بیخود ریده. هیچی نگفت. مسافر و مهمون و این حرفا بود منم زیاد پا پی نشدم. ولی ریخت پن کیک ها عذابم می داد. باز گفت چرا نیم خوای؟ گفتم چون نمی خوام. هی از اون فارسی بود و از من انگلیسی. نم یتونه بشینه سر میز آدم فارسی نفهم به من گیر فارسی بده. گفت خب. گفتم دیگه حل شد این قضیه؟ دوباره گیر نمی دی؟ گفت پس واسه چی سفارش دادی؟ گفتم من سفارش ندادم و دیگه نمی خوام در موردش حرف بزنم. گفت بده این ایزاک بخوره. فارسی گفت. بیشتر عصبانی شدم. به همون انگلیسی گفتم بچه نیست، بخواد می خوره. گشنه نمی مونه. سرش رو کرد توی خوراک کلم. ایزاک مون سرش رو کرد توی گوشیش. زل زدم به سقف. یشمی و طلایی بود. روش گل های درشت لاله کشیده بودن. گفتم من از یشمی و طلایی خوشم میاد. خسته بودم. یادم افتاد به 5 روزی که برای کریسمس خونه ی اقوام آقا بودیم. روی سرشون حلوا حلوا بودم. شب کریسمس که همه واسه هم آرزو می کردن و تبریک می گفتن و نون و شراب می خوردن مادرش اومد سراغم گفت من رو مادر خودت بدون توی لهستان. بعد زد زیر گریه. من هم اشکم در اومد. گفتم مادرمی اینجا. بغلش کردم. باباش اومد گفت من دختر ندارم ولی تو دختر منی اینم خونه ی توئه. اینقدر این یه هفته توی گوشم خوند که اوضاع ایران بده و درست رو زود تموم کن و چرا لهستانی رو مثه بلبل یاد نگرفتی و هربار ایزاکمون گفت این بخدا نبوغ صادر کرده اینقد یاد گرفته که همه چی می فهمه و می تونه کاراش رو بکنه و فلان و بیسار که به بابا گفتم من اصن ول می کنم میام ایران میرم سر یه کاری حالا که اوضاع اینقدر خرابه. بابا ی بیچاره م سرخ شده بود که اوضاع ِچی خرابه؟ من گفتم می تونم پول درس ت رو بدم و می دم. نمی دونم. زل زده بودم به شوفاژ که گرمه و لازم نیست توی خونه مثل پارسال سگ لرز بزنم و گفته بودم شماها همتون به من دروغ می گین. اگه سخته بگید برگردم. گفت پاشو برو مشاور، دکتر. پول می فرستم که مغزت سالم باشه، چرت و پلا می گی. روی کاناپه ی نیم متری م مچاله شدم پتو ی بچگی م رو کشیدم روم جدول ِ نسیم دوستی حل کردم تا صبح شه. یادم رفته بود اسم بازیگره چی هست. آخرش در اومد نیکو خردمند. گفتم خاک تو سرت چجوری اسم این یادت رفت؟ جر خورده همه چی. 

Quarter life crisis


این می شه سال بیست و پنجم. کاملا پیر شده م . نظر خودمه. توی آینه ولی یه دختر بچه می بینم. احساس زن بودن ندارم. وقتی به زن فکر می کنم زن دنبالش یه پسر بچه ی کوچولو می دوه. زن رو مامان صدا می کنن. زن مسئولیت داره. زن خونواده داره. نگاه جنسیتی م گاییده. ولی زن کسیه که مادر شده. از این که پیر می شم و زن نیستم دردم میاد.


Warsaw 26, جذب های و هوی تو


ساعت چهار و ده دیقه ست. هیشکس از خونه آنلاین نیست. دیروز هم نبودن. ایمیل پریشب ام رو هم جواب ندادن. پریشب به مامان ایمیل زدم می دونی خاله کوچیکه مشترک مجله های پارکینسون ئه؟ باباجون 12 سال پیش مرد. تمام بیست و هفت سالی هم که پارکینسون داشت خاله کوچیکه لندن زندگی می کرد. نمی فهمم واسه ی چی هنوز مشترک این مجله ست. می ترسه. با اینکه صدجای اون مجله ها می نویسن این بیماری ارثی نیست.
صبح گهی بود. گفتم قهوه هم نمی خوام حتی. از زیر لحاف گفتم نه. صورتم رو شستم اومدم خونه. همه جا رو شستم. سس سفید درست کردم با مرغ خوردم. دستام مثه دست زن های خونه دار شده که دستکش نمی پوشن و یکسره توی وایتکس و تشت رختشویی شنا می کنن. 6 تا امتحان تا دو هفته ی دیگه و دو تا مقاله و مقدمه ی پروژه به تخمم نیست. دیشب یه چیزبرگر رو کامل خوردم. خوشحال شد. گفت حالت داره خوب می شه. معتقده دارم می میرم که با سرعت فجیعی لاغر شدم. به نظر خودم تغییری نکردم. به نظر ترازو تغییر کردم. مامانش آخرین بار گفت که نگرانه که من شاید همیشه گشنه م؟ یه مدتی از ریخت غذا عقم می گرفت. همه ی اینا رو می خواستم با یکی در میون بذارم. هیشکی نیست توی این اینترنت گندیده. اون شبی که با کسری و بابک توی فیس بوک دری وری تگری کامنت می ذاشتیم بهش گفتم من این دو تا رو تاحالا ندیدم ولی فکر می کنم دوستای منن. و اینکه بیشتر آدمایی که می شناسم گاون. بعد یک فکری کردم. جفتی روی یه صندلی نشسته بودیم. روی همه چی جا می شیم. بعد از فکرم  گفتم که ولی من دوستای خوبی دارم، تقریبا همشون آدمن. گفت مثلا کیا؟ گفتم دوستام، نمی شناسی تو. قیافه ش ذوب شد گفت من دوستت نیستم؟ گفتم چرا، اما وقتی به دوستام فکر میکنم به اونا فکر می کنم و شماها روی توی اون دسته نمی بینم. قیافه ش کاملا داغون شد، گفت "شماها یعنی کیا؟" گفتم یعنی شماها که اینجایین. دیگه دیر شده بود که ریدمانم رو جمع کنم. سعی می کرد ناراحت نباشه اما یکسره می پرسید یعنی من دوستت نیستم؟ ولی من فکر میکردم دوستتم. گفتم هستی، ولی نمی دونستم چرا توی تصورم دوستام آدمای دیگه بودن و اون توشون نبود . گیر کرده بودم. گفت یعنی سارا دوستت نیست؟ گفتم نه. شاید پرت می شد از روی صندلی پایین. دوستم نیست چون دختر خوبیه اما نیست. چطور باید حالی کسی کرد؟




Warsaw 25, Maybe


سر خیابون فوکسال، حوالی یازده شب ِ جمعه بیست و پنج نوامبر منتظر اتوبوس صدو یازده و سگ لرز


مشغول چراغونی کریسمس بودن



...


گفتم شاید هم شدم