How blind you are, Nastenka!

تابستون دو هزار و پانزده رفتم سنت پترزبورگ برای کنفرانسی که مرتبط با کارم بود.
سنت پترزبورگ نفسگیر بود. خیلی زیبا و گاهی خیلی زشت بود. من توی فصل شب های روشن رسیدم.
و هیچوقت شب نشد.
توی تمام سه شب و چهار روزی که در سنت پترزبورگ بودم هیچوقت شب نشد.
برنامه م اینطور بود که اول از تهران برم ورشو و یک هفته ای وقت بگذارم تا بفهمم تکلیف رابطه م چیه. بعدش برای چهار روز می رفتم روسیه که توی کنفرانس شرکت کنم و بفهمم می خوام با آینده م چه بکنم. بعد بر می گشتم ورشو. اما مشخص نبود که برمی گردم تا زندگیم رو جمع کنم یا از نو تلاش کنیم برای اینکه با هم زندگی کنیم. این ابهام سخت بود. بعد از پنج ماه بر می گشتم توی خونه ای که خودم دیوارهاش رو بارها شسته بودم و گوشه گوشه ش رو شبیه خودم درست کرده بودم. و می دونستم وقتی برگردم همه چیز دور و غریبه است.
بعلاوه به اندازه ی کافی با فاصله ی فیزیکی حرف زده بودیم و دیگه چیزی نمونده بود که بشه با صحبت بیش از این شخم زد. هردو لازم داشتیم که تصمیم بگیریم.
وقتی رسیدم سنت پترزبورگ از توی یک دالون ِ تاریک رد شدم و توی باجه هایی که قفل و بند داشتند ازم دو عکس گرفتند. یکی از روبرو و یکی از هم پشت سر! بعد به من و دو نفر دیگه گفتند وایسید کنار. یکی شون یک پزشکِ لبنانی بود که برای یک کنفرانس پزشکی اومده بود و یکی هم یک دانشجوی فرانسوی بود که برای پروژه ی عکاسی ش در فصل شب های روشن ِ روسیه آمده بود. ما سه تایی نشستیم یک گوشه و صبر کردیم تا یک نفر پیدا بشه که انگلیسی صحبت کنه و به ما بگه چرا نمیتونیم از گیت رد شیم. من خیلی گرسنه بودم.
دو سه روز قبل از پرواز به سنت پترزبورگ فهمیده بودم که ورشو تموم شده. بنابراین تمام روزهای قبل از سفرم مشغول جمع کردن و دور ریختن و فکر کردن به آینده م بودم. از طرفی سه روز هم از صبح تا عصر توی خونه مون کارگاه برگزار می شد و سیزده نفر بعلاوه ی یک روانشناس دور تادور می نشستیم و روی دیوار بزرگ خونه پروژکتور می انداختیم. بچه ها ساعت 8 می رسیدند و خارت و خورت قهوه جوش رو روشن می کردند و سیزده تا قهوه ی اسپرسو آماده می کردند و بعد سیزده نفر می رفتند سر یخچال خونه ای که دیگه حدودا مال من نبود و از توش شیر بر می داشتند. بعد از اون کشوها به هم کوبیده می شد تا بالاخره سیزده قاشق بزرگ و کوچک پیدا کنند که زیباترین بخشِ این کنسرتِ سرسام آور شروع بشه: سیزده نفر که باهم و بدون هماهنگی قهوه شون رو هم می زنن. همین ماجراها موقع ناهار و بعد از ناهار هم تکرار می شد. بچه ها قابلمه و ماهیتابه ها رو در می آوردند و همه ی وسایل آشپزخونه رو به کار می گرفتند و با یک جور کسالتی گاهی ظرف و لیوان ها رو می شستند و من واقعا نمی دونستم توی اون خونه چه خبره. حتی نمی دونستم از چه موقع صاحبِ اینهمه لیوان و ماگ شده بودیم که تموم نمی شدند.
کارگاه سه روز توی مفتضح ترین شرایطی که یک انسانِ مسافر و مهاجر و مطلقا تنها می تونه داشته باشه توی خونه برگزار شد.
آروم آروم شروع کرده بودم به دور ریختن وسایلی که نمی تونستم با خودم به جایی/هرجایی ببرم. کتاب هام رو دسته دسته جدا کرده بودم و گذاشته بودم گوشه ی کتابخونه ی عریض و طویلِ محبوبم که شاید وقتی دوستان ایرانی مون بعد از من به اون خونه رفت و آمد می کنن بخوان برای خودشون بردارند. به شدت گیج و خسته بودم و تمام مدت توی سرم حساب می کردم که کدوم کاپشن رو نمیخوام؟ کدوم جزوه رو لازم خواهم داشت؟ با عکسها و سررسیدهای پر از نوشته م چه کنم؟ به کی اصلا بگم؟
توی سنت پترزبورگ پاول منتظرم بود. قرار بود که پسر دوستش رو بفرسته دنبالم.
پاول کی بود؟ خب این هم از سری ماجراهای بی سر و ته زندگی من بود. وقتی برای کارگاه روسیه ثبت نام می کردم برای گرفتن ویزا باید از مسئول انجمن روانشناسی روسیه که همون پاول بود درخواستِ دعوتنامه یا چیزی شبیه به این می کردم. در جوابِ ایمیلم نوشت که اتفاقا هفته ی آخر فروردین میاد ایران برای نمایشگاه نفت و گاز!
من هم ازش پرسیدم که واسه چی این بابا که دکترای روانشناسی داره می خواد بیاد نمایشگاه نفت و گاز در محل نمایشگاه بین المللی تهران؟ و بعد برام نوشت که دوستش که شرکت گازی داره می خواد بیاد و چون انگلیسی ش خوب نیست پاول هم همراهش میاد. قرار بر این شد که من هم بعنوان مترجمِ فارسی شون یک روز از نمایشگاه باهاشون باشم و در عوض پاول توی روسیه جبران کنه.
بنابراین من یک روز اوایل اردیبهشت رفتم هتل استقلال و پاول و دوستش آلکسی رو دیدم که با سندل جوراب پوشیده بود و موهای جوگندمی داشت و خیلی بامزه بود و برای من توضیح داد که یک چیزی شبیه به واشر اختراع کرده که به درد تصفیه ی گاز ترش و میعاناتِ گازی در محل استخراج می خوره.
بین شرکتهای ایرانی دنبال مشتری بود. فرداش رفتم نمایشگاه و توی غرفه های متفاوتی رفت و آمد کردیم و با شرکت های متفاوتی مثل قرارگاه خاتم و پتروپارس حرف زدیم. یادم هست که اون موقع دیگه به خوبی به ویژگیهای این اختراع و تفاوتش با موجودی های بازار مسلط شده بودم و نماینده ی شرکت پتروپارس که به نظرم ناتو بود خیلی از این اختراع لذت برد و کمی هم کف بالا آورد و بعد کارت ویزیتش رو داد و رفت.
حتی به ما گفتند که به وزارت نفت زنگ بزنیم و یک آقایی رو یقه کنیم. که خب البته روز بعد پنجشنبه بود و ما هرگز اون آقا رو پیدا نکردیم. بهرحال. میخوام بگم اون روز خیلی عجیب بود. من هم به رامین زنگ زدم گفتم ببین تو که فکر این خط از بیزنس هستی بیا با اینها حرف بزن شاید چیزی داشته باشند. عصر قرار بود که ببرمشون به بهترین رستورانِ شهر که غذای ایرانی بخورند. غذای مامانم.
بنابراین پاول و آلکسی و پسرِ آلکسی رو انداختم عقب ماشین که اول سرراه بریم بازار تجریش و یک میلیون تومن آجیل و ادویه تهیه کنیم. پسر آلکسی که دستکم سی سالش بود تمام مدت دنبال پَد زیر ماوس با طرح جاجیم و قالی بود که متاسفانه پیدا نکردیم. اسم پسر آلکسی رو به خاطر ندارم.
بعد خواستند که دم یک گلفروشی صبر کنیم. من هم دم گلفروشی روبروی بیمارستان شهدا گفتم بفرمایید. پاول پرسید مامانم چه رنگی دوست داره که گفتم بنفش. گلفروشه تمام مدتی که با شاخه های گل ها می جنگید می گفت شما که کارت اینه بگو ساعتی چندصد دلار می گیری؟
پاول یک دسته گل رز سرخ گرفت که همونجا داد به من و گفت این برای تو. یک دسته هم برای مامان گرفتیم و پیاده و قدم زنان رفتیم خونه. رامین هم اومد و با اینکه هنوز هم فکر می کنم وضعیتِ غریبی بود اما جدی همه ی اعضای خانواده و سه تا آدم روس که تا به حال ندیده بودیم و رامین نشستیم دور میز ناهارخوری و قورمه سبزی بسیار لذیذی خوردیم و مقدار زیادی هم معاشرت کردیم و شب خوبی هم بود.
وقتی مهر ورود رو زدند و من وارد فرودگاهِ محقر ِ پولکووُ شدم فکر می کردم پسر آلکسی باید اونجا باشه. خیلی منتظر شدم. آدمها با پلاکارد و دسته ی گل رفتند. راننده های قالتاق بدونِ من مسافری پیدا کردند و رفتند. من گرسنه تر شدم و تصمیم گرفتم پشت سر یکی که تند و مصمم از فرودگاه خارج می شد بزنم بیرون. نگاه کردم دیدم از یک باجه ای تاکسی گرفت. من هم رفتم سراغ باجه و آدرس هاستل رو دادم و سوار تاکسی شدم و سه ساعتی توی ترافیک ِ مسیر فرودگاه تا هاستل چرت زدم. هاستلم در یک محله ی نسبتا فقیر و متروکه و مجاور به یکی از کانال های رود اُب-وُدنِه بود. حالا دیگه نیست. روی نقشه نگاه کردم و اونجا دیگه هاستلی نیست. وقتی رسیدم یک موز خوردم و بعد توی تخت دراز کشیدم. اما بلافاصله یک خانمی اومد و بهم گفت که تلفن کارم داره. پاول بود که می گفت پسره توی ترافیک گیر افتاده و تازه رسیده فرودگاه و دنبالم می گرده. بهش گفتم که من خودم اومدم شهر! قرار شد که سریع لباس بپوشم و برم سمتِ محل کنفرانس و سوار تور شهری بشم که تدارک دیده بودند. من پول این تور رو نداده بودم ولی بهرحال پاشدم و با نقشه ای که برای خودم کشیده بودم سوار مترو شدم. وقتی رسیدم دیر شده بود و اتوبوس دیگه رفته بود. پاول و زنش منتظرم بودند. گفتند که خودشون تور من می شن. سوار ماشین شون شدیم که بنا به دلایلی که هنوز برای من روشن نیست توی هوای 10 درجه کولر زده بودند و بعد پنجاه و سه دقیقه از زیباترین اوقاتِ زندگیم شروع شد. وقتی حرف می زدند و بهم کلیسای کله پیازیِ "ناجی به خون افتاده" رو نشون می دادند و از لای زیباترین بناهای طلایی و سفید و فیروزه ای رد می شدیم،یکسره دهان من باز بود. دهانم واقعا باز مونده بود چون پاول به زنش گفت بیا ما چیزی نگیم قیافه ش تماشایی شده.
اما شاید هیچ چیزی زیباتر از اون لحظه ای نبود که توی نورِ گرگ و میش یکی از شبهای روشنِ سنت پترزبورگ از کنار رود نِوا پیچیدیم جلوی کاخ زمستانی که سبز و طلایی از کنار چشمم پیدا شد و ردیف به ردیف پنجره ها و ستون هاش زیادتر می شدند. فکر می کنم برای چند لحظه نفسم گرفت.


و این بهترین چیزی بود که دیده بودم.
واقعیت اینه که چیزی از میدونِ قصر یادم نیست که محل اوج گیری انقلاب اکتبر بود. اصلا اون میدونِ عظیم رو که تاریخ بشر رو زیرورو کرده درست ندیدم. میدون قصر رو دور زدیم اما دیگه بی فایده بود. تمام ذهنم گرفتار کاخ زمستانی شده بود.
وقتی برگشتم هاستل شب بود ولی همه جا گرگ و میش و نیمه روشن بود. توی آسمون یک تلالو طلایی بود که شاید از اینهمه چیزهای رنگارنگ شهر بود و یا شاید انعکاس ِ طلایی نوا بود. نمی دونم. اما یادمه در حالیکه سخت ناراحت بودم ،کمی هم برام مضحک بود که باید توی روشنایی بخوابم.
سنت پترزبورگ رو درست ندیدم. تمام اوقات روزهایی که اونجا بودم توی کنفرانس بودم و با تمام وجودم سعی می کردم همه ی صحبت ها و اطلاعاتی که فوران می کرد رو به خاطر بسپارم. ولی در واقع بخش بزرگی از وجودم در حالِ درکِ زندگی ای بود که با یک نوع توافق تمام کرده بودیم.
شهر خیلی بزرگ بود. مسیر من از یک محله ی معمولی به یک محله ی خوب با مترو طی می شد اما وقتی پیاده می رفتم کف پیاده روها پر از تف و البته مف بود. به نظرم جای خیلی امنی نبود. بعلاوه خوراکی های توی مغازه ها کاملا متفاوت و غریبه بودند و برای منی که قصد داشتم صرفه جویی کنم پیدا کردنِ یک پنیرِ غیر ِ فضایی هم گاهی سخت بود. یادمه یک روز اتفاقی توی فروشگاه ِ "واقعا و لیترالی" متروکه ی جلوی هاستلم یک باجه پیدا کردم که ساندویچ های تمیز و ساده ای داشت. به قدری ارزون و خوشمزه بود که انعامِ زیادی به دختر پشت باجه دادم. وقتی بسته ی ساندویچ دوم رو برام می بست توش یک ظرف بستنی هم کادو گذاشت. به خاطر اون بستنی اون شب گریه کردم. به دلیل اینکه اون دختره رو اون لحظه خیلی دوست داشتم.
میخوام بگم من چیزی از فرهنگ و آداب روس ها نفهمیدم. برای من جایی بود که کمکم کرد از دور و با فاصله ی عاطفی زیادی از خودش و خودم رد بشم.
اون هم وقتی که هیچ جایی روی زمین نداشتم و توی ذهنم می گذشت که خانه م از دست رفت.
روزی که برمی گشتم خانمی که به امور هاستل رسیدگی می کرد برام تاکسی گرفت و نمیدونم چرا فکر کرد زورش از من بیشتر می رسه که چمدونم رو از اتاق تا توی صندوق ماشین برد و با راننده قیمتی که فکر می کرد درسته حساب کرد. با اینکه نمی تونست بهم بگه چرا ولی در عوض بغلم کرد و گونه ی چپم رو بوسید و من باز با یک دلی که شکسته بود و غمگین از اینکه شاید دیگه هیچوقت کاخ زمستانی رو نبینم از سنت پترزبورگ رفتم.
و از ورشو رفتم.
و از تهران رفتم.
….

..

1 comment:

roozhaa said...

چه خوب نوشتی‌. من هم آخر یه سفر طولانی‌ از این شهر به اون شهر، از این کشور به اون کشور تصمیم گرفتم هیچ وقت بر نگردم به خونه و زندگی‌ که اولای سفر به عشق برگشتن به اونا روز و شب میگذروندم