The Guilty Party

اطرافم همه با سرعت بچه دار می شن. تعداد زیادی از همکلاسی های مدرسه و دانشگاهم یکی بعد از دیگری با عکس از شکم های برآمده توی اینستاگرام ظاهر می شن. امروز صبح تقیبا یازده تا عکس رو اسکرول کردم که توی همه شون عکس بچه هایی بود که توی لباس های زیبا و تمیز نشستن یا ایستادن و اندازه ی درِ یک قابلمه دارن می خندن و دستشون توی دست مادرانی خوش اندام و خوش تیپ و خندانه. نمیدونم آدمها چطوری آماده ی این اتفاق عجیب می شن؟ همه می نویسن که این تجربه ای بی نظیر و غیرزمینی ست. طبعا اون دسته از مادرانی که بعد از زایمان دچار افسردگی یا نفرت از نوزاد می شن عکسی نمی گذارند که ما بفهمیم چه چیزهای دیگه ای جز زیبایی در مادر شدن هست. مطمئن نیستم گرفتاری من کجاست. بخشی از گرفتاریم اینه که توی نقش هایی شبیه به همسر و خواهر و فرزند هیچ حس بخصوصی ندارم. هنوز اغلب یادم میره که متاهل هستم. همین دو سه روز پیش نزدیک بود تعدادی لباس عروس برای خودم در نظر بگیرم واسه روز مبادا. چند دقیقه طول کشید تا متوجه شدم که عروسی کرده م. چیزمتفاوتی در همسر بودن حس نمی کنم. می تونستیم دوست دختر/ پسرهم باشیم و بازهم همین کارها رو بکنیم. گاهی که برای لحظاتی متوجه ی این نسبتِ قانونی مون می شم تعجب می کنم. فکر می کنم هنوز سر کارم عده ی خیلی زیادی هستند که فکر می کنن من مجردم یا اصلا شاید فکری نکنند اما اطلاعی هم از وضعیتِ تاهلم ندارند. هیچکدوم حلقه دست نمی کنیم و من هم در مورد تاهلم به کسی داوطلبانه چیزی نمی گم.
وقتی رسیدم اینجا متوجه شدم که این مساله در ذهن بابک هم معنای خاصی نداره. حتی تا حدودی با تلاشِ عامدانه این ماجرا رو از اطرافیانِ دورش مخفی می کرد. دو سه دفعه ی اولی که به آشناهای دوری توی خیابون برخورد کردیم فکر می کنم حتی من رو معرفی هم نکرد. بعدا دیگه اهمیتِ همه ی اینا برام بی معنا شد.

در آینده همه چیز بدتر می شه. آدمهایی که دوست دارم می میرن.

No comments: