در رد نوستالژی


توی فرودگاه صبیحه ی استانبول نشسته بودم توی استارباکس چون تصور میکردم حتما وای فای داره و یک لیوانِ آب جوش هم خریدم که بتونم ترافلو رو بریزم توش و با خطر مریض شدن مبارزه کنم. ولی هیچ یک از رستوران های تر و تخمی فرودگاه وای فای ارایه نمی دادن. نمی دونم چرا چنین تصوری هست که شما از چک این که رد می شی وارد دنیای تکس فری یا بدون مالیات می شی! هرچیزی که من توی هر فرودگاهی در دنیا دیده ام از اون بیرون گرونتره. هرچیزی ها. مثلا من دوتا اسلایس پیتزای وحشتناک چرب و روغنی خریدم که شد روی هم هشت یورو!

تصمیم گرفتم برای پنج ساعت ترانزیتم مقداری اینترنت بخرم. خانم بغل دستی م تا شنید که از گوشی م صدای بوق بوق های پیام های وارده بلند شد گفت اینترنت از کجا آوردی؟ بهش نشون دادم گفتم اگه بیست یورو بدی می تونی بیست و چهارساعت توی این خراب شده اینترنت داشته باشی. یک کم با گوشیش ور رفت و نق نق کرد و آخرش گفت به من ده دقیقه قرض بده به مامانم زنگ بزنم. منم یک جایی بین اینکه آیا داره سرم کلاه می ره یا حرکت ِ درستِ انسانی همینه وای فای ام رو باهاش تقسیم کردم. نمی دونم چرا یا چی شد که گفت من اهل قزاقستانم. منم گفتم اهل ایرانم. حرف اضافی ای که زدم این بود که شما هم نوروز براتون سال نوست؟ چرا چون یاد همسایه ی دیوار به دیوار قزاقمون افتادم که شب عید اومد گفت سال نو مبارک و ما فهمیدیم بدبخت شب عید تنها بوده.

این خانمه هم گفت آره ولی نوروز مال ترک هاست. ما اصلا همه مون ترک ایم، ایران قزاقستان، تاجیکستان همه ترکیم.
حقیقتش برای ثانیه ای قلبم مثل یک بادکنک توی سینه م باد کرد و بعد ریخت پایین و خون توی مغزم جوشید. دوست داشتم به صورت فیزیکی تکونش بدم و بگم احمق ما همه ترک نیستیم. نوروز مال ترک ها نیست. تو اگه می خوای باش ولی من ترک نیستم بابا جان چرا همه چیز آدم رو اینطوری به شوخی می گیرید آخه نوروز مال ترک هاست؟

همه ی اینها توی چندثانیه از مغزم رد شد ولی خب من دیگه نُه ساله که دارم با این جور گزاره ها و ادعاها زندگی می کنم و یک چیز رو اگه یاد گرفته باشم اینه که بنده سفیر هیچ کشوری نیستم، مسئول عدم آگاهی کسی نیستم، حتی اینکه من چنین حسی نسبت به این مفاهیم دارم هم درست نیست و این صداهای تکراری که از توی صدا و سیما و باورهای تربیتی مون اومده رو باید کنترل کنم. باید واقع بین باشم.

و نهایت اینکه شما یارو رو برداری ببری به عصر هخامنشی و بگذاریش وسطِ مردمان سرزمینِ پارس که
به جمشید بر گوهر افشاندند
مرآن روز را روز نو خواندند
باز هم فایده ای نداره. باز میاد می شینه زیر گوشت می گه نوروز مال ترک هاست. برای همین فقط گفتم آره و سرم رو فرو کردم توی گوشیم. کمی ناراحت بودم که چرا به چنین فردی اینترنت دادم ولی به خودم گفتم مسائل رو با هم قاطی نکن. اون هم زود بساطش رو بست و رفت.

اون هواپیمایی که ما رو از بوداپست به استانبول آورد بدک نبود. یعنی در مقیاسِ ایرلاین های بی کیفیت، یک چیزی بود کاملا حداقلی. ولی اون هواپمایی که بین استانبول تا تهران رو رفت یک مینی بوس بود که بهش دو تا بال چسبونده بودن. نصف شب بود و همه هم خسته و چرت آلود و لای صندلی های پلاستیکی و تنگ و ناراحت و هواپیمایی پر صدا و بوی دود همه کلافه شده بودند. حتی معلوم نبود چطوری بشینیم ممکنه کمتر بگا بریم. یک چیزی بهم می گفت این قراضه مجوز نداره توی فرودگاه های اتحادیه بشینه ، می گذارن واسه پروازهاشون به تهران، یک جور توهین توش بود برام. ولی این دفعه به ایرانی بودنم بر نمی خورد، بلکه اساسا می تونستم کاملا درک کنم که با ایران اینطوری رفتار می کنن. من و باقی هموطنان هم چاره ای نداریم. کلا چهارتا دونه ایرلاین میاد ایران که با این نرخ ارز برای خیلی ها دیگه چاره نمی مونه. گوسفندی توی سرم گفت معع.

توی فرودگاه تهران نزدیکی های باجه ی پلیس گذرنامه، جلوی ژاکت م رو بهم رسوندم که خدای ناکرده چیزی معلوم نباشه که موجب ناخوشنودی پلیس فرودگاه بشه. شالم رو هم به جلو هل دادم در حالیکه از همین حرکت درجا و به یاد زنان خیابان انقلاب خجالتزده شدم. احساس کردم که امروز رکورد بزدلی و انفعال رو می زنم. 

مامور داخل باجه که جواب سلام رو هم نداد، گفت باید بری اداره ی گذرنامه! پرسیدم چرا؟ گفت چون من می گم. بعد با خودکارش توی پاسپورتم چیزی نوشت که واقعا برام عملی ترسناک و تهدیدآمیز بود چرا که واسه چی توی پاسپورت باید چیزی بنویسن وقتی بنده این پاسپورت رو تازگی از سفارتِ جرثومه ی ایران اخذ کرده بودم؟ دوباره پرسیدم مگه مشکلی پیش اومده؟ این بار پاسپورتم رو پرت کرد جلوم گفت خب نرو.

 یک لحظه احساس کردم گوسفندی هستم که فقط می تونم با حالی گه خورده از اونجا رد شم. من سالها پیش، تصمیم قاطع گرفتم که هرگز و به هیچ شکلی با این سیستم واردِ هیچ نوع کنشِ خصومت باری نشم. من سالها پیش تصمیم گرفته م که هرگز و تحت هیچ شرایطی از این سیستم و ساختارِ فعلی چیزی از حق و راستی و درستی ای که می خوام نخواهم گرفت و درگیرشدن با هر قسمتی ش فقط می تونه شوخی شوخی زندگیم رو تباه کنه. من توانِ هیچ مبارزه ای ندارم. اونچیزی که بلد بودم یا به نظرم درست و به جا بود سال 89 سوخت و هوا رفت و از اون زمان من راه خودم رو انتخاب کردم. راه من زندگی هرجایی بیرون از اون سیستم و با کمترین اصطحکاک با اون سیستمه. یک لحظه یاد بلایی که سر زاغری اومده افتادم و مثل گوسفند از جلوی باجه رد شدم.

رفتم سراغ استندِ پلیس گذرنامه و پرسیدم این که توی پاس من نوشتند یعنی چی و چه مشکلی پیش اومده؟ یارو هم گفت اگه گذرنامه رو در سفارت صادر کرده اند فقط برای یک بار ورود اعتبار داره، باید بری گذرنامه اعتبارش رو دایمی کنی.
؟
خیلی استدلال بدیعی بود. شاخ هایی که روی سرم رشد می کردند رو زیر روسری قایم کردم. فردای ورودم رفتم اداره ی گذرنامه که مامور اونجا که خانومی بود قنداق شده در چادر ازم پرسید اجازه ی شوهرت کو؟ گفتم که من اجازه ی محضری دارم و توی سفارت ثبت کردم پارسال هم اومدم و رفتم و چیزی نشد ولی الان فقط اسکن ِ اجازه رو دارم. اسکن رو نشونش دادم، گفت چون پاسپورت جدید گرفتی باید دوباره ثبت بشه. پرسیدم مگه توی این وکالتی که من دارم ننوشته برای همیشه؟ گفت نه بیخود نوشته. و ازم خواست همون اجازه رو اصلش رو ببرم وزارت امور خارجه تایید کنم و بعد برگردم امور گذرنامه. تصمیم گرفتم تا ظهر نشده برم اداره ی گذرنامه.

 پیشنهاد بابک این بود که اونجا کپی برابر اصل نامه رو از توی سیستم شون بگیریم و بدین ترتیب مشکلِ نداشتنِ نامه رو حل کنیم. در این حین من دنبالِ پستِ سفارشی هم بودم که اصل نامه رو بابک برام بفرسته. اول فهمیدیم که یو پی سی ایران رو تحریم کرده. بعد زنگ زدم دفتر تی ان تی که خانم پشت خط یک ماجرای عجیبی برام تعریف کرد توی این حدود که پاکت رو می فرستند فرانسه برای یک شرکت دیگه و اون می فرسته دوبی و بعد از ده الی چهارده روز نامه به من می رسه! من هم کلا دوازده روز زمان داشتم.

توی وزارت امور خارجه رفتیم دفتر امور گذرنامه که یک اقایی که آدم بدی هم نبود گفت نه خانم این وکالت شما دیگه به درد نمی خوره. پرسیدم چرا؟ گفت چون مال سه سال پیشه و شاید از اون موقع نظر شوهرت عوض شده باشه. گفتم نه واقعا من فکر نمیکنم شوهرم نخواد من برگردم سر زندگیم!؟ اصلا نمی فهمیدم هدف ِ سیستم چیه؟ هدف اینه که خانواده رو وصل کنن به هم یا از هم بپاشونن؟ گویا روشن نبود که من می خوام برگردم برم سر زندگیم.

پرسیدم پس الان تکلیف چیست؟ فرمودند به شوهرت بگو بره سفارت دوباره وکالت بده بعد اصل وکالت رو بفرسته. بعد برو اداره ی گذرنامه. یک اتاقی بود که توش سه نفر بودند من هم خیلی رندوم وقتی وارد اتاق شده بودم رفته بودم سراغ این آدم. هیچ دلیل و سندی وجود نداشت که این آدم بر چه مبنایی داره به من اطلاعات درست یا غلط می ده. میز بغلیش گویی که آش زیادی خورده باشه با یک آروغ نصفه گفت وکالتش قدیمیه؟ این هم گفت بله. اون هم سرش رو کج کرد.
اصلا این جملاتی که توی اتاق می چرخید معنا داشت؟ بهش گفتم آقا شما توی سایت وزارت امورخارجه می نوشتید وکالت دقیقا هر چند سال بی ارزش می شه؟ یارو یک لبخندی از سر ساده لوحی یا بی تقصیری زد و گفت خانم چرا ازدواج کردی؟ چه کاری بود؟

این وسط، بعد از مقداری اینور و اونور متوجه شدم که پستِ آرامکس هنوز با ایران کار میکنه. زنگ زدم به اونها که گفتند که نامه رو می فرستند به یو پی سی در دوبی ولی نمی گن که مقصد نهایی ایرانه، و از اونجا آرامکس نامه رو می رسونه به ایران. با قول اینکه کلا ده روز طول بکشه. صحبتِ کلی هم این بود که این وکالتنامه رو باید بسپریم به ضامن آهو. بیمه ی مرسولات هم مدتیه که به دلیل تحریم ها اتفاق نمی افته.

فی الواقع حالم گهی شده بود چون سه سال پیش هم که با بابک رفتیم سفارت ایران که وکالت اجازه ی خروج و حق طلاق رو ثبت کنیم گیر رایزن سوم سفارت افتاده بودیم که علاقه نداشت شوهرم این وکالت ها رو به بنده بده. اون بار هم آقای رایزن سوم در نقش ریش سفید و بزرگِ جامعه ی ایرانیانِ بی عقل و صغیر، با دیدنِ وکالتنامه هایی که از زیر شیشه ی پیشخونِ سفارت هل داده بودیم مهر و امضا کنه، با کمی ناراحتی که مختصِ مردانِ ریش سفیدِ خاورمیانه باشه از ما دعوت کرده بود بریم توی اتاق پذیرایی. بعد یادمه نشست جلوی ما گفت فرزندانم چرا طلاق؟ شما که سه ماهه ازدواج کردید.

ما گفتیم نه آقا ما نمی خواهیم طلاق بگیریم. رایزن سوم گفت پس چی؟ گفتیم که این حقی ست که بنده می خوام داشته باشم. رایزن سوم گفت اینکه اصلا شدنی نیست و با این وکالتنامه نمیشه. من که متزلزل شده بودم گفتم این رو وکیل و دفتراسناد تنظیم کرده ن. رایزن سوم متذکر شد که نه اونها نمی دونن این فایده نداره در محضر دادگاه.

از ته دل دوست داشتم پاشم بزنم زیر میز زشتی که روی فرش زشتتر توی اتاقِ خردلی و گهیِ پذیراییِ سفارتِ ایران در بوداپست گذاشته بودند. باور نمی شد برای چیزی که تصمیم من و شوهرمه باید به این ابوقراضه ی دیوانه جواب پس می دادیم. ولی می دونستم تا وقتی توی این کشور هستم اموراتِ زیادی هست که باید توی همین سفارتِ خردلی راه بیافته و من هم تا اون روز محتاجِ همراهی و مساعدتِ این رایزن خواهم بود. برای همین هم مثل زنی که گوسفندِ پشت سر همسرش باشه به بابک نگاه عاجزانه ای کردم و گذاشتم "مرررررردان" وطنم با هم یک صحبتِ مردونه ای بکنن و به نتیجه برسن.

برگردیم به شرایطِ بحرانی من در وزارت امور خارجه. مامان پیشنهاد داد بریم سراغ خانم میم که مسئول امور تعدادی کشور از جمله مجارستان هم هست. دلیلش هم این بود چندماه قبل تر این خانم کمک فراوانی کرده بود که من گواهی عدم سوپیشینه م رو با سرعت بیشتری دریافت کنم.

 وقتی رفتیم دفترش و مامانم اسم من رو آورد خانم میم گفت من اسمت رو یادم مونده که دنبال گواهی بودی. براش ماجرا رو تعریف کردیم. خانم میم یک خانم درشت چادری و سرخ گونه بود که بنده ی خدا نمیدونم چرا توی اوون هوای سرد صورتش خیس عرق هم بود. گفت فلانی بیخود کرده، بلد نیست، دست اون نیست. تو رفتی وکالتِ محضری گرفتی این راهیه که قانون برای ما زن ها گذاشته شکمی نیست که وکالتنامه ی قانونی یک روز سند باشه یک روز سند نباشه. بعد گفت که اصلا درستش این بود که یکراست برم ساختمان شماره نه و پرینت اون سند رو از سامانه ی وزارت امورخارجه بگیرم و برام کپی برابر اصل کنن و بعد هم ببرم امور گذرنامه بدم امضا کنن. گفت اگر کارت راه نیافتاد می ری طبقه ی بالا رئیس امور گذرنامه، اگه اون هم وظیفه ش رو انجام نداد می ری پیش رئیسش.  

خانم میم همچنین توضیح داد که دفعه ی بعدی که خواستید گذرنامه بگیرید هم خودت و هم همسرت کشور محل سکونت رو اون کشور مقصد اعلام کنید چرا که طبق قانون حتی اگر اقامت دائم کشوری رو نداشته باشید ولی هردوی شما یک کشور به جز ایران رو در گذرنامه ثبت کنید، شامل قانون ِ اجازه ی خروج نمی شید.
ازم خواست این رو برم به همه ی دوستان خارج نشین هم بگم.

پس امیدوارم متوجه شده باشید که راه حل درست چیه!

ما همون کاری که خانم میم گفته بود رو انجام دادیم. برگشتیم پیش همون آقایی که گفته بود وکالت از اول بگیرید. این بار چون فکر می کردم از نیم ساعت پیش من رو یادشه و دبه می کنه رفتم سراغ میز بغلیش و سعی کردم با اون اولی چشم توی چشم نشم. نگران بودم بیافته روی لج که مگه من به تو نگفتم با این وکالت نمی شه؟

نفر دومی مدارکم رو گرفت و یهو با همون سر پایین به نفر اولی گفت: حاجی، قاسم سلیمانی چرا این وکالت رو امضا کرده؟ دوباره قلب کوچکم به سان توپ آتشینی باد کرد و ریخت توی دلم. مامانم با چشمای اندازه ی در قابلمه برگشت من رو نگاه کرد که واسه چی وکالت تو رو قاسم سلیمانی امضا کرده؟

هرگز نگاه نکرده بودم ببینم کی زیر اون وکالت رو امضا کرده. اهمیتی هم نداشت. مهم این بود که مهر سفارت خورده باشه. لبم رو کج کردم یعنی نمی دونم و دستم رو کردم توی کیفم . نفر اولی از پشت میزش بلند شد اومد بالای سر همکارش و سرش رو کرد توی مدرک من، گفت کو؟ ببینم؟ همکارش گفت اصلا این امضای قاسم سلیمانی نیست، اونکه توی مجارستان نیست، مگه جای دیگه ماموریت نداره؟
اولی گفت نمی دونم.
دومی گفت ببین این امضای خودشه؟
اولی گفت شاید، ولی عجیبه، اونکه اونجا نیست
اولی سرش رو بلند کرد به من گفت خانم شما می دونی قاسم سلیمانی کجاست؟
درحالیکه خیلی درست جلوم رو نمی دیدم یواش گفتم: س..سوریه؟؟

مامانم با صدای فوق العاده بلندی یک نچ کرد که جواب مسخره ی من رو توی هوا دفع کنه و گفت آقا مدرکی که سفارت صادر کرده گذاشته توی پورتال که نمی تونه الکی باشه.

ببینید دوستان در این مرحله دیگه عقل از سرم پریده بود. از یک طرف باورم نمی شد که نفر اول من رو و مشکل وکالتنامه م رو در عرض نیم ساعت فراموش کرده. منتظر بودم بگه مگه من نگفتم نمی شه؟. از یک طرف دیگه نمی فهمیدم قاسم سلیمانی چرا وکالتنامه ی من رو امضا کرده و از سمت سوم احساس می کردم ممکنه الان بگن این مدرک شما جعلیه و اصلا تو داری سندسازی می کنی که غیرقانونی از کشور خارج شی. اصلا بعید نبود. به مثال های واقعیش که فکر کنیم می بینیم یک امر کاملا محتمله. برای شما هم ممکنه پیش بیاد.

ولی اون بابایی که مدرک من رو داشت بررسی می کرد، همونیکه نیم ساعت پیش گویی یک دیگ بزرگ آش خورده بود، بعد از اینکه اینهمه اشکال و ابهام ایجاد کرد، یهو یک نفس عمیقی کشید و گفت خب. روی ب وایساد. گفتم بله؟ گفت بیا مدرکت رو ببر بایگانی مهر کنن.

همین. همه ی اون گزاره ها و سوال های بحران ساز، یک مشت حرف بیخود بود توی اتاقی که فقط توش حرف بیخود می زنن.

مامور بایگانی در حال صحبت در موردِ ورم غدد لنفاوی ش بود. ظاهرا لنف زیر گوشش یهو ورم کرده بود. من که مدرک رو دادم بهش به سرعت حواسم پرتِ یک جزوه ی سیمی خیلی خیلی کلفت شد که روی شوفاژ دم در گذاشته بودند و تیترش چیزی بود توی مایه های حقوق شهروندی مراجعان به وزارت امور خارجه. برای همین چرخیدم رفتم سمت اون. آقای لنفاوی گفت خانم این اصلش کجاست؟ نمی دونم چرا فکرم دیگه اصلا متمرکز بر گوسفند بازی نبود. گفتم همونجایی که زندگی می کنم. من بوداپستم اصل مدرک هم اونجاست. باز برگشتم سمت منشور مربوطه که بفهمم حقوق من چیه. درواقع دلم می خواست بدونم از نظر خود این سازمان، خودِ این سازمان چه وظیفه ای در قبال من داره.

 مامانم با نگرانی از رفتار و جواب من، حرف من رو  ادامه داد که ایشون شوهرش اونجاست الان می خواد برگرده پیش شوهرش. آقاهه باز در مورد دکتر آنکولوژیستش حرفی زد و بعد به من گفت حالا مطمئنی شوهرت می خواد برگردی؟
گفتم نه، من اگه جاش بودم زن با اینهمه دردسر نمی خواستم.
مامانم باز اومد وسط گفت شوهرش حتما می خواد که برگرده از صبح به من چندبار زنگ زده که مطمئن شه مشکلی نیست. از این لبخندهای عجیب و غریبی هم که واسه استفاده توی ادارات اختراع کرده برای خودش یک دونه زد. آقاهه هم لبخندی به من زد و گفت حالا شما چرا ازدواج کردی؟ بیکار بودی؟

این وکالتنامه ی برابر اصل شده رو من توی پاکت مهر و موم شده بردم اداره ی گذرنامه و توی سیستم اونها این وکالت وصل شد به پاسپورت جدید من. تا اینحای کار ، هفت روز از سفر یازده روزه ی من به همین ماجرا گذشت. روز نهم و دوروز قبل از پرواز برگشت، اصل وکالتنامه م به دستم رسید.

شبی که برمی گشتم بوداپست ولی، توی فرودگاه تهران، خانم پلیسی که بنا بود توی پاسپورتم مهر خروج رو بزنه نگاهی به پاسپورتم کرد و بعد توی سیستم ش رو نگاه کرد و بعد گفت اجازه ی خروجت کو؟ بهش اصل وکالتنامه رو دادم که حالا دیگه توسط پست آرامکس به دستم رسیده بود. یهو بساطش رو ول کرد پاسپورت و وکالت من رو برداشت، بلند شد چادرش رو پیچید دور کمرش و باجه رو ترک کرد. برگشتم به برادرم نگاه کردم که همراه من اومده بود توو تا مطمئن بشیم که من می تونم از مرز خارج شم. برادرم با یک قیافه ی پوکرفیس نگاهم کرد. خانمی که پشت سر من توی صف بود گفت: وا پس این کجا غیبش زد؟ بغضم رو قورت دادم و گفتم رفته ببینه شوهر من اجازه می ده من برگردم برم سر زندگیم یا نه. خانمه اصلا نفهمید چی می گم.

 ده دقیقه ای صبر کردیم تا پلیس حافظ امنیتِ مرزهای وطن برگشت توی باجه ش. هیچی نگفت. یک کم مهرها رو اینور اونور کوبید و مدارک من رو پس داد و مقنعه ش رو کشید جلو. در حالیکه لای انگشتاش خودکار بیک آبی بود و برای اینکه فقط بالای مقنعه بیاد جلو و قسمت زیر چونه سرجاش بمونه، چونه ش رو کمی داده بود جلو و دهنش باز بود. صحنه ای که میلیون ها بار توی ادارات دولتی یا دانشگاه تهران دیده بودم: چهره ی سبزه بدون مطلقا هرگونه آرایشی و گویی که عمدا قراره زشت و خشن به نظر بیاد. توی دستهای سبزه و مردونه ش یک خودکار بیک آبی داره و با همون دست سعی می کنه چادر و مقنعه ش رو بکشه جلو و از فک پایین و چونه ش کمک می گیره که مقنعه ش از زیر چونه ش نیاد جلو و بهم نریزه.

برای برادرم دست تکون دادم. رفتم بازرسی بدنی سپاه و بعد سیگار که کمی فشار خون و ضربانم آروم شد. بعد نشستم توی گیت و مشغول خوردن ساندویچم شدم. برادرم زنگ زد گفت ما بریم خونه؟ گفتم بله برید من دیگه نشستم.  قطع کردم دیدم بازرسی سپاه داره من رو پیج می کنه. توی بلندگو اسمم رو خوندن و گفتن به بازرسی سپاه مراجعه کنم. تمام تنم به لرزه افتاد. زنگ زدم به برادرم گفتم نرید، بازرسی سپاه من رو صدا کرده. برادرم از اونور خط یک صدایی در آورد شبیه یک سکسکه که از توش آب و کف بزنه بیرون. رفتم سمت یک پلیسی که از دفتر سپاه بیرون می اومد گفتم من رو پیج کردید. به این فکر میکردم که کاشکی جیش کرده بودم. اگه اینها من رو نگه دارن به زودی شاشم هم می گیره. یارو گفت شما اسمت چیه؟ اسمم رو گفتم. از اون معدود اوقاتی بود که احساس می کردم با وجود روسری و ژاکتم، سراپا عریانم. از توی تنم اشعه های نور از ترس بیرون می پریدند. به همکارش گفت شما خانم فلان رو پیج کردی؟ به خودم گفتم زن، گوسفند، تو با پای خودت اومدی می گی من رو صدا کردید،که ببینی اینها ازت چی می خوان؟

یکی شون اومد جلو گفت خانم پاسپورت و اجازه ی خروجت رو توی بازرسی بدنی خواهران جا گذاشتی، بیا بگیرش.

No comments: