در باب میانمایگی یا ای کاش به هم راست بگوییم

چندروز پیش به سعید گفتم که در سن ما اینکه آدم ببینه شبیه چیزی نشده که دوست داشت، غم انگیزه. اما توی این چندروز متوجه شده م که وقتی آدم های دیگه متوجه می شن که ما شبیه اون چیزی نیستیم که اونها دوست داشتند، چقدر اندوهبارتره.

لزومی نداره از زیبایی ِ متوسط، دستاوردهای عادی آدمی با هوش ِ معمولی، یا انجام وظایف هر موجود زنده نسبت به محیط ِ اطرافش یک افسانه ی شیرین بسازیم. واقعا لازم نیست. چرا؟ چون یک آدم میانمایه دوست نداره توی فانتزی ِ روابطِ فوق العاده زندگی کنه. نه خودش سوپرمنه، نه به دنبالِ یک ماندلا می گرده. دنیا همین شکلیه. تاحد زیادی مملو از آدم های بی اعصاب و خسته ست. تعداد کمی هستند که به دنیای اطراف آسیب نمی زنند و تعداد انگشت شماری هم هستند که دارن چیزی رو برای داشتن دنیای قشنگتر تغییر می دن.

آیا شما جزو دسته ی آخر هستید؟
.
به من بی دلیل و واقعا بی دلیل انگ باهوش بودن می زدند. صرفا به خاطر اینکه کمی باسواد شده بودم و وقتی رفتم سر کلاس اول کنار 50 تا کلاس اولی دیگه چهارتا چیز بیشتر بلد بودم. از اون 50 نفر سه تاشون مردودی های سالهای قبل بودند. طبعا من توی اون مدرسه ی دولتی باهوش بودم. اما همون کلاس اول هم شاگرد اول نشدم. دست بر قضا دیکته م رو که مثلا جزو نقاط قوت ام بود ریدم. سر جلسه بغل دستیم جا موند و هی از من سوال کرد و من که لای دندانه های "مسواک" گیر افتاده بودم هی پاک کردم و تند نوشتم تا عقب نیافتم و ظاهرا خوب پاک نکردم. معلم کلاس اول که خیلی دوستم داشت و مثل همه ی آدم بزرگ های دور و برم فکر می کرد نباید کمتر از شاگرد اول بشم، دیکته ی من رو برده بود کمیسیون و یک سری آدم نشسته بودند دندانه های مسواک ِ من رو شمرده بودند و ازم یک و نیم نمره کم کرده بودند و تمام. وقتی کارنامه م رو دادند دستم نمی دونم اول من چشمام سیاهی رفت و اشک سرازیر شد یا اول اشک های مامان ریخت روی مقنعه ی سفیدم.

اما کسی نگفت عزیزم تو همین هستی. لزومی نداره بهترین باشی. سعی کن بهتر از خودت باشی.  برعکس، تمام چیزی که به من گفته شد این بود که هیچ ایرادی نداره چون ما می دونیم تو باهوشی و حتما سال دیگه شاگرد اول می شی. مشخصا اونچه که به من می گفتند با اونچه در واقعیت اتفاق می افتاد زاویه داشت و این زاویه تا وقتی که میسر بود نادیده گرفته می شد. باقی سالهای دبستان شاگرد اول شدم و توی راهنمایی هم یکبار سال دوم، ثلث دوم، بابتِ امتحانی که اصلا نداده بودم یک بیست نسیه گرفتم تا کارنامه ی افتخارم خش نیافته.

 ماجرا این بود که توی اون مدرسه ی دولتی ما 5 تا شاگرد "برجسته" بودیم که به همتِ مادرانِ "برجسته تر " و کنه مون که از صبح تا ظهر جلوی در و داخل مدرسه آویزانِ کار ما و مدرسه بودند، انگشت نمای همه و آموزش پرورش منطقه شده بودیم. بین خودمون درگیر رقابتی کشنده و خطرناک بودیم که با فشار مادرانمان، از بیرون شبیه به یک دوستی ِ حسادت برانگیز و رویایی بود. درحالیکه مادرانمان هر دو هفته به نوبت خونه ی همدیگه دوره ی عصرانه و چای داشتند و ما بچه ها رو هم دور هم نگه می داشتند، اینرسیِ داخلی ما این بود که هرچه سریعتر همدیگه رو معیوب و مصدوم کنیم و از سر راه برداریم. به جز وقایع ساده ای مثل هل دادن سر زنگ ورزش، کوبیدن توپ بسکتبال به کله ی هم، جفت پا سر لی لی، و ریختن مربا و عسل روی مقنعه هامون، تا تشکیلِ مافیای چهار به یک و سه به دو جهت بایکوت بی دلیل و ناگهانی اقلیت، ما "دوست" بودیم.

برگردیم به سال دوم راهنمایی، شب امتحان حرفه و فن ثلث دوم، مادربزرگ من به شکل مشکوکی از دنیا رفت و پشت بندش پدربزرگم هم فوت کرد و خانه و زندگی ما در معرض ویرانیِ سوگواری و پلیس بازی قرار گرفت. من برای امتحان حرفه و فن غایب بودم. فی الواقع آمادگی نداشتم روش های قلمه زدنِ گیاهانی که تا به حال ندیده بودم رو حفظ کنم ، در حالیکه خونه مون رو دزد زده بود و دزد بین خودمون بود و جسد مادربزرگم توی سردخانه ی بیمارستان در انتظار رسیدنِ فرزندانش از اقصانقاط دنیا بود تا تشییع بشه.

بدون اون نمره من تنها فرد از اون 5 نفر بودم که به افتخار شاگرد اولی نایل نمی شدم. مدیر مدرسه که از عمق فاجعه ی رقابت و حسادت و کثافت در دوستی ما باخبر بود بدون اینکه به من بگه، روزی که معدل ها رو پای بلندگو اعلام می کردند، اسم من رو هم خوند. یادمه که اونروز هم وقتی از پله های سالن بالا می رفتم تا کارنامه م رو لای کف و سوت تحویل بگیرم، چشمام سیاهی می رفت. طبعا این نمره موقتی بود و در پایان سال با نمره ی ثلث سومم جایگزین می شد. من که بی دلیل صاحبِ چیزی شده بودم تا آخر سال با کابوسِ نگه داشتنش زندگی کردم.

 این اوضاعِ باهوش بودن تا پای کنکور ادامه داشت. برای پیش دانشگاهی به دلیلی که هنوز برای خودم هم روشن نیست یک مدرسه ی خوشنام که مخصوص آدم های باهوش، ولی اندکی کم هوش تر از سمپاد و المپیاد بود، قبول شدم. مدرسه به شدت تخمی و غم انگیز بود. من نه فکر ِ هوشمندی بودم، نه می تونستم روزی 14 ساعت برای مشاور تحصیلی م ساعت بزنم و نه اصلا هدفی در زندگی برگزیده بودم که به خاطرش یک مشت دختر هژده ساله ی حشری تر از خودم رو که با راننده ی شخصی رفت و آمد می کردند هرروز تحمل کنم.
من آدمی معمولی بودم که احتیاج به کمک داشتم. 
احتیاج داشتم کسی به من بگه بعد از کنکور چه احتمالاتی وجود داره و من به چه دردی می خورم؟ مشاور تحصیلی دبیرستان که با دیدن کارنامه م نوشته بود در همه ی رشته ها استعداد دارد. جدی؟ کجاست خانم حسینی من ازش بپرسم چطور ممکنه که کسی هم به درد هنرستان بخوره، هم چشم انداز پزشکی داشته باشه، هم چرا که نه؟ به مهندسی هم فکر کنه! مشاور کنکورم هم به شدت نگران سیگاری شدن من بود و هرچی من می گفتم من هندسه را نتوانم تعداد کتاب های تستِ هندسه رو بیشتر می کرد. چه فایده که آدم توی اون زمانِ محدودی که قبل از کنکور داره، هی با چیزهایی سر و کله بزنه که دوست نداره و نمی فهمه آقای قنبرزاده؟

چندروز پیش همخونه م به طور خلاصه بهم گفت تو آدم خنثی ای هستی. در تعدادی از مثال هایی که زد من آدمی بودم خنثی که نه نظر مساعدی داشتم و نه مخالف. دست آخر وقتی کمی کنکاش کردم گفت تو تماشاچی هستی.

به نظرم همه ی آدم های متوسط و خود ِ من در ساعاتِ عمده ی زندگی مون تماشاچی هستیم. نظاره گر کلنجارهای قهرمانانه ی اطرافیانمون هستیم که چطور با انتخاب های روزمره به مثابه آخرین راز بقا رفتار می کنند. نظاره گر کشتی گرفتنِ مردمی هستیم که با انتخابِ بجای بهترین سس کچاپ لای دویست و چهل و سه جور کچاپی که توی قفسه ها چیده اند، به شکم و دستگاه هاضمه شون والاترین اکرام رو می کنند.

من هم تماشاچی ِ دنیایی هستم که دورم شکل گرفته و وقتی از پس ِ پشتِ هیچی نبودن و هیچی نشدن، نمی تونم تفاوتی بین ِ خیابون سمت چپ با خیابون روبروم پیدا کنم، کلافه می شم و دستام رو می برم بالا و می گم به خدا فرقی نداره، من فقط می خوام راه برم. من فقط می خوام کمی راه برم.

من توی کنکور زبان رتبه ی خوبی کسب کردم و از مخمصه ی ذوب شدن بین ِ تماشاچی ها و کنکور-ردی ها نجات یافتم. بعدها، وقتی کمی بالغ تر شدم خودم فهمیدم چی دوست دارم و رفتم دنبالش. اما توی زندگی همیشه یک جور معامله ی ناخوشایند هست. مثلا حالا که چندماهی بالاجبار تعطیل بوده م.

از وحشتِ تبدیل شدن به اکسیر ِ خالصِ آدمی میانمایه که با خرده ملال های روزمره ی یک زنِ بیهوده و وابسته دست و پا می زنه تلاش کرده م اطرافم رو یاد بگیرم. تلاش کرده م نسبت به تنها چیزی که کمی تسلط دارم یعنی این خونه ی سی متری، فعال و مهربان باشم. تلاش کرده م که برای خودم و این خونه روتینی درست کنم که توش راحت باشم و شرایط رو برای همخونه هم تا حد ممکن راحت نگه دارم. دست به کارهایی زدم که دوست نداشتم و ندارم و یا ازشون می ترسیده م و یا به تعویق می انداختم. اما واقعیت اینه که هیچکدام ازاینها دنیای اطراف رو تغییر نمی دن. منجر به تغییر سرنوشت کسی حتی خودم هم نمی شن. می شه گفت ذره ای از پیداکردنِ خوشمزه ترین جگر خاصره در یک قصابی ِ دوردستِ بوداپست و یا بهترین دییل توی حراجی ِ منگو و زارا مهمتر و موثرتر نیستند. بلکه کمترند.

یک آدم متوسط وقتی گرسنه ست می ره سر یخچال و به این فکر می کنه که چی بخوره که زیاد طول نکشه، معده ش رو که بر اثر سالها تغذیه ی متوسط به گا رفته آزار نده، و وقتی از در می ره بیرون، به این فکر می کنه که چی بپوشه که توش راحت باشه و گرمش نشه یا از سرما دندونک نزنه.


  فکر می کنم اگر که زودتر، خیلی زودتر، آدمهایی که در گفتارشون تاکید داشتند من چقدر متفاوت هستم، برای چند دقیقه توی چشمام زل می زدند و می گفتند تورو خدا خودت باش و بپذیر که تو هم یک عنی هستی مثل بقیه – شاید همه چیز واقعی تر می شد و من حالا با سی و هشتمین واقعیت ِ غم انگیز ِ این چندماه روبرو نمی شدم. زیراکه آدم متوسط کم طاقت و سست بنیان هم هست. 

No comments: