پای می‌پیچم و چون پای دلم می‌پیچد


دیشب به بابک گفتم که در آینده تبدیل به پیرزنی می شم که یک نفس داره حرف می زنه و تو هم تبدیل به مرد تظلم خواهی می شی که ساکت می شینه به فساد مالی و سیاستِ جهانی فکر می کنه در حالیکه هر از گاهی می گه اوهوم یا یک طوری نگاهم می کنه که فکر کنم چقدر از شنیدن ِ زرزرهای من خوشحاله. این باعث شد به خاطر بیارم که از وقتی که یادم میاد من همینطور بوده م. بچه ی مستقلی نبودم به این معنا که بشینم یک گوشه نقاشی م رو بکشم یا تنها کارتونم رو تماشا کنم و راحت باشم. برعکس، همیشه در حال ِ چرخیدن دور آدمهای جورواجورِ اطراف، و وراجی بوده م. از این جهت بچه ی خوش شانسی بودم چون هر چهار پدربزرگ و مادربزرگم از وجود تنها نوه ای که در ایران جلوی چشمشون شکوفا می شد خوشحال بودند و پایه بودند که هر ساعتی از شبانه روز من رو از نفر قبلی تحویل بگیرند و باهام حرف بزنند. در واقع من لای کلمات بزرگ شدم.

توی همون 6-7 سال اول زندگی همه ی اطرافیان رو دوست ِ شخصِ خودم می دونستم. مثلا یکی از دایی های بابا رو به قدری می پسندیدم که بهش می گفتم تو نامزد من هستی و وقتی بزرگ شدیم من زن تو می شم. یا به پسر خاله ی دیلاقِ بابا که شونزده هفده سال از من بزرگتر بود می گفتم مهدی فسقلی! بیا دنبالم من رو ببر خونه ی خاله ت. حالا اون بدبخت هم ظاهرا از علل گرفتن ِ گواهینامه ش همین بود که من رو توی تهران جابجا کنه.

تا قبل از به دنیا اومدن برادرم، دوستام بچه های همسایه ها بودند. از اون بچه هایی که یادم هست شقایق و شاهین چند هفته بعد از اینکه پدرشون رو سر بخارست به جرم بهاییت با چوب زدند و سرش رو شکستند، از اون ساختمون رفتند. من فقط یادمه که بچه ها یکی یک شمعدونِ خیلی عظیم با آویز و کریستال به دست گرفته بودند و شبیه محکومین عصر انقلاب فرانسه با بغض از توی پارکینگ رد شدند و رفتند. نه کسی به من توضیح داد که شاهین و شقایق تمام شدند، نه فرصت شد خداحافظی کنیم. 
مدت مدیدی هم دوست ِ نازنینم تابی بود. البته اسمش این نبود من اینطور صداش می کردم. تابی اینقدر عزیز بود که حق داشت کمی به پستونک ِ من که تا 4 سالگی توی دهنم بود دست بزنه. تابی کم کم ناپدید شد؛ پدرش که دوست ِ بابا بود دهانِ همه رو با خاطراتِ نیمه سکسی ش با والاحضرت اشرف مزین کرده بود. در حالیکه انقلاب شده بود و کسی تخمش هم نبود که در پرواز کرمان-تهران والاحضرت اشرف تمام مسیر رو روی پای اکبرچاخان بوده یا نه. پدرم در خفا بهش می گفت اکبرچاخان. از اون بدتر این بود که مادر تابی که در ابتدا توی پارکینگ خونه شون سفره ی عقد مینداخت، به قدری در تهران اسم در کرد که در تمام شبانه روز دستش لای خنچه و تور و ترمه بود و اصلا فرصت نمی شد من و تابی همدیگه رو ببینیم. البته من از مادرش دل خوشی نداشتم، چراکه دور از چشم مادرم من رو پرت کرده بود توی استخر خونه شون. به نظرش اینطوری در لحظه شناکردن رو یاد گرفته و تبدیل به یک تیز-ماهی می شدم.  

یکی دیگه از دوستان ِ فصلی من، عمه ی پدرم بود. عمه ی پدرم عذرا خانم معلم بود و سالی دو سه بار برای دیدن برادرش می آمد خانه ی ما و طوری قربان صدقه ی ما و برادرزاده هاش می رفت که من ناچار می شدم از مامانم بپرسم فدای ناز و ادات یعنی چی؟ تصدق ِ اون چشمات یعنی چی؟ عمه عذرا خیلی دوستِ خوبی بود چون به من یاد داد الفبای فارسی بر دو نوع است: چسبان و جدا. تا قبل از دوستی با عمه عذرا، من که به کمک برنامه ی نهضتِ سوادآموزی شبکه ی یک کمی خواندن و نوشتن یادگرفته بودم، همه چیز رو جدا می نوشتم. اما عمه عذرا یادم داد که باید از حروف چسبان هم اس ت ف ا ده ک ن م. عمه عذرا بعد از فوت ِ مادربزرگم که به نوعی آخرین سنگر در خونه ی ما بود ناپدید شد. روز دفن اومد در خونه ی ما، توی راه پله ها ایستاد و جیغ های هیستریک کشید، کمی خودش رو زد و بعد، از مسیر بهشت زهرا دیگه هیچوقت رویت نشد.

در خانه ی مادربزرگ ِ مادری هم یکی از این مهمانان فصلی داشتیم که دخترعموی مادرم بود و سالی دو بار با زن عموی مادرم می آمدند پیش مادربزرگم که خیاطی کنند. فریبا خیلی بزرگ بود و بنا به روایتی دیگه باید زودتر ازدواج می کرد. دراز بود و دماغ بزرگی داشت و با اینکه اساسا پدربزرگ من لر بود فریبا لهجه ی اصفهانی ِ چسبونکی داشت اما چون همیشه می خندید و موهاش رو شونه نمی کرد و خیلی آرایش می کرد من دوستش داشتم. اون موقع من 4 یا 5 سالم بود و مواقع خیلی معدودی پستونک رو توی دهنم نگه می داشتم چون باقی اوقات در حال معاشرت بودم. و چون کمی هم خجالت می کشیدم یک پاکن سبز که شکل مداد بود دستم می گرفتم و می گفتم اونی که می خواد حرف بزنه این پاکنه نه من.

 اما علت دوستی من و فریبا این بود که به من پارچه و چرخ خیاطی خودم رو داده بود تا من هم چیزهایی بدوزم. همونطور که مادربزرگم بهم میل و قلاب می داد تا با نامادریش سه تایی قلاب دوزی کنیم. بله من و مادربزرگم و نامادری ِ مادربزرگم در رده های سنی الف تا ی می نشستیم قلاب بافی می کردیم. طبعا در آخر روز اگر اونها یک رومیزی داشتند من مقداری کاموای درهم پیچیده داشتم و فَکی خسته. فکی خسته و ذهنی مشوش از سوال و جواب هایی که رد و بدل کرده بودم. بهرحال، فریبا یک روز خیلی بی دلیل با آقای اکبری ازدواج کرد که مردی بود کوتاه قد و بسیار بورینگ. کسالت بار. متانتش مرگ آور بود. آقای اکبری هنوز هم هست و به استهلاک خودش ادامه می ده.

هنوز توی همین سنین قبل از شش سالگی، باید حتما یادی هم از آقای فکوری بکنم. دوستِ پدرم که مردی بود با موهای کاملا سفید، اون موقع حدودا 60 ساله بود و ایشون هم یکی از نامزدهای من بود. منتها زن خیلی جوان و خوشگلی داشت و من چون دوست داشتم شبناز زنِ عمو فکوری بمونه، قصدِ قاطعی برای ازدواج باهاش نداشتم. مقداری هم بهش مشکوک بودم. مثلا در منزلش یک دختر همسن من داشت. اون بچه به این می گفت بابا، اما مادرم می گفت که این ها نسبتی ندارد. بچه متعلق به مستخدم منزل بود. کار مستخدم چه بود؟ بردن و آوردنِ منقل. منقل برای چه بود؟ مادرم در این نقطه می گفت کباب! خب کباب کو؟! کباب ها قبل از رسیدن به خانواده ی ما خورده می شد و بویی هم نمی داد و برعکس فقط دودی از یک اتاق دیگه خارج می شد که توش فکوری بود و تعدادی مرد دیگه و اینطرف من و مامان و بقیه ی اناث و بابام منقبض صبر می کردیم. من البته انقباضی نداشتم خیلی هم راحت بودم اتفاقا! عمو فکوری جاده ی هراز رو زیگزاگ رانندگی می کرد که من بخندم و این تنها خاطره ی واضح من از این آدمه. طبعا مامان خیلی زود وارد عمل شد و این دوستِ من رو پودر کرد و به هوا فرستاد.  

 فرهاد هم بود... فرهاد برادرِ یکی از منشی های بابا و در واقع آچار فرانسه ی خونه ی ما بود و چون موتور داشت در هر لحظه ای به درخواست مامان می تونست سرتاسر تهران رو بپیمایه تا چیزی تهیه کنه. من از فرهاد چند دقیقه ای فیلم دارم که توی تولد یک سالگی م گیتار می زنه. مثل همه ی مردهای دهه ی شصت سبیل داشت. معولا سندل هایی می پوشید که روی مچ پا بند می خوردند و سر حوصله این بندها رو ضربدری می بست و بعد شلوار کتانی ش رو روی پاش رها می کرد. همیشه یک گیتار با خودش داشت و هرکس از هر گوشه ای می گفت فرهاد بزن، میزد. بیش از هرچیزی یادمه که فرهاد من رو از روی میز و سکو و بلندی ها بلند می کنه، دستاش رو میندازه زیر شونه هام و همینطور که سبیلش می چسبه به لُپ های من می گه بیا، بیا بریم. یک روز هم خودش رفت و ناپدید شد. این مشکل همیشگی من بود که دوستانم بی خبر و بی توضیح ناپدید می شدند. اگر هم ناپدید نمی شدند مادرم همواره تلاش داشت من از داشتنِ دوست خودداری کنم. 
سالها بعد با بابا رفتیم توی خیابون گلسنگ و در خونه ش رو زدیم و اتفاقا خودش با همون سبیل دهه ی شصتی ش اومد دم در. هنوز موتور داشت. هنوز ساکت بود. ولی از بس رفته بود که نمی شد برش گردوند. دیگه نمی شد بهش گفت فرهاد بزن و بزنه چون اصلا دیگه گیتاری نداشت. یک شب همون سالهای طلایی دهه ی شصت گیتارش رو از پشت موتورش کشیدند پایین و خرد کردند و بعد از اون دیگه ساز نخرید. 

No comments: